من و شب و غربت یواشکی.

1شنبه شب. در خونه هستم. کسی نیست همه رفتن. خدایا خونه! وای تنهاییهای عزیز خودم! وای خدایا!
کتاب جاهای تاریک عاقبت تموم شد. متأسفم واسه اون چیزهایی که دیروز ازش گفتم. دیروز حرصی بودم. تمومش کردم. به نظرم شاید واسه افرادی شبیه من به جذابیت داستانهای پلیسی معمولی نباشه ولی ارزشش رو داره بخونیش. نه به خاطر پایانش. به خاطر روندش و همه چیزش. ولی به نظرم بد نیست توصیه کنم پشت سر هم نخونیش یهخورده اذیتت میکنه البته اگر شبیه من تخته گم کردی. معذرت ولی این محترمانه ترین توصیفی بود که پیدا کردم.
فردا باید برم مدرسه. در تلاشم که جزوه های کلاس زبان تیمتاک رو از تلگرام بردارم. این کثافت فیلتره. هرچی میزنم کانکت نمیشه. خدایا تا کی میخوایی اجازه بدی؟ باورم نمیشه اینکه تماشامون میکنه تو باشی! این هم به جهنم!
تیمتاکم ولی فرود نیومدم. من داخل خونه هستم. اتاق خودم. تخت و صندلی و میز و پنجره خودم. همه چیز درسته. همه چیز! تیمتاک آشنا و ایسپیک همیشگی. همه چیز امنه. پس واسه چی حس من اینهمه از جنس غربته امشب؟ چی متفاوته؟ چی سر جاش نیست؟ این غربت عجیب تلخه. بهش که متمرکز میشم خیلی تلخ بغض میکنم. نمیفهمم یه چیزی باید باشه ولی سر جاش نیست. خب چی؟ کو کجاست؟ مشکل کجاست؟ پریسای داخل آینه واسم دست تکون میده تا بهش توجه کنم. سر بالا میکنم و میبینمش. درسته ما هم رو میبینیم. نه به سبک بیناهایی که به آینه خیره میشن. ما2تا، من و پریسای داخل آینه به سبک خودمون هم رو میبینیم. آخه ناسلامتی اون هم خودمه. پریسای داخل آینه با تأسف واسم سر تکون میده که یعنی شرمآوره. قطره اشکم رو ازش مخفی نمیکنم. من از این حس غربت متنفرم. احساس بچه ای رو دارم که واسه اولین شب داخل خوابگاه یه شبانه روزی ول شده. خدایا من داخل خونه امن خودمم پس این حس لعنتی واسه چیه؟ پریسای داخل آینه میگه من میدونم. بهش خیره میشم. پریسای داخل آینه میگه از پشت اون کیبورد بلند شو بیا اینجا تا بهت بگم گیر کجاست. اصرار میکنم. پریسای داخل آینه سکوت میکنه. بیشتر اصرار میکنم. حوصلهش سر میره.
-تو نمیتونی هرچی دلت میخواد روی اون صفحه کوفتی بنویسی. آخه پس کی میخوایی2زار عاقبت اندیش بشی؟ این عدد44نکبت رو یه جایی بزن که همیشه ببینیش شاید یه کمکی کنه!
داره درست میگه. ولی از پشت سیستم بلند نمیشم. تماشاش میکنم. پریسای داخل آینه هم تماشام میکنه. خودم رو نه. شفافیت قطره هارو تماشا میکنه. آهسته دستش رو بالا میبره و مژه های خیسش رو پاک میکنه.
-میفهمم. ولی هیچ کس دیگه ای نمیفهمه. فقط سکوتت رو سفت بچسب. به خاطر خدا این دفعه دیگه سفت بچسبش و شبیه سالهای لعنتیه پیش فاجعه درست نکن!
اینو هم داره درست میگه. به نشان موافقت سر تکون میدم. شونه هام رو از فشار غربت تلخ شبانه جمع میکنم. پریسای داخل آینه همدردانه نگاهم میکنه. درمونده تماشاش میکنم. پریسای داخل آینه آروم هشدار میده.
-مواظب باش. هیچ کسی نباید اینطوری ببیندت. درموندگیت رو محرمانه نگه دار. شبیه گریه هات. اینها خیلی خصوصی هستن. شبیه اعضای خصوصیه جسمت.
به اطرافم دقیق میشم. کسی اینجا نیست. من هستم و شب که از پنجره باز جاری شده به داخل اتاق و پریسای داخل آینه و خدا. همه محرم هستن. همه خودی هستن. به کدورت تاریک غربت امشب خیره میشم. سعی میکنم به خودم بخندم. خنده هام خیس میشن. خسته میشم از جنگ. رهاش میکنم. شب آهسته روی التهاب روحم رو نوازش میکنه. شونه هام آزاد و بیخیال دیده شدنهایی که وجود ندارن بی صدا میلرزن. سعی میکنم بگم خدایا کمکم کن! نمیگم. فقط از پشت پرده خیس به مقابل خیره میشم. پریسای داخل آینه آهسته روی پرده خیس رو نوازش میکنه. پرده موج برمیداره اما همچنان هست. بابا زمان با مهری از جنس همیشه در گوشم زمزمه میکنه.
-این نیز بگذرد.
درست میگه. این هم گذراست. تموم میشه و میره. اما امشب… بابا زمان دستش رو روی لرزش شونه هام میذاره. دست هاش گرمن و آروم و مهربون. خیلی مهربون. سعی میکنم نفس عمیق بکشم. بریده میشه. دوباره سعی میکنم. و دوباره. عاقبت نیمه موفق میشم. نفسی که بریده نیست اما به شدت لرزش گرفته. سردردی که از دیشب اذیتم میکرد دوباره با ضربان آروم شروعش رو بهم هشدار میده. به نظرم لازمه یهخورده در جهت تسلط به خودم زور بزنم. این چیزی که الان هستم اصلا مثبت نیست. در هر حال امشب باید ولو بشم و فردا برم سر کار. حس دوش گرفتن نیست ولی الزامش به شدت هست. به جهنم که هست. نمیخوام.
عاقبت تلگرام باز شد. فایلها رو برداشتم. چندتا کتاب هم فرستادم اونجا که اگر راه بده با اینستا تبدیلشون کنم و بخونم. کاش یه خوبش رو گیر بیارم امشب بخونه واسم! بذار برم امتحان کنم. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *