یک روز کامل همراه بابا زمان.

شنبه صبح زود. خیلی زود واسه بیدار شدن. 5و18دقیقه. من از پیش از4بیدارم. واسه چی؟
در ارتفاعاتم. مادرم خواب دید من با یه قطار رفتم و بهم نمیرسه. اعصابش خورد شد. بیدارش کردم و بهش خاطر جمعی دادم که هیچ قطاری در کار نیست. دوباره خوابش برد. من بیدارم. کتاب میخونم. اینجا ساکته خیلی ساکت.
این کتاب جاهای تاریک اسم نویسندش خاطرم نیست بهم حس نکبت میده کاش دیگه باقیش رو نخونم داخلش پر از لجنه. لجنهای واقعی. از قهرمانش گرفته تا شخصیتهای لعنتیش. بیا دیگه نخونمش.
کاملا بیدارم. فکر میکنم. به همه چیز و به هیچ چیز. من چه غلطی دارم میکنم!
خدایا خیر سرم الان تعطیلاته. توی روحش! لعنتی! من الان باید خواب باشم! پس واسه چی بیدارم و داخل سرم پر از کثافته؟
یک نصفه شبی یه کسی خیلی از دستم عصبانی بود، به جهنم که عصبانی بود، اون زمان چقدر خیالم بود و حالا چقدر به خاطرش به خودم فحش میدم، خلاصه طرف وسط خشم مزخرفش یه چیز خیلی جفنگ بهم گفت و من الان دارم فکر میکنم نکنه بدون اینکه بفهمم و بخوام با عملم گفتار نکبت اون موجود رو تأیید کرده باشم! یعنی جدی من همچین کاری میکنم؟ الان و اینجا؟ ولی این خیلی مسخره هست من واقعا این… اه بسه دیگه به جهنم. راستی اون آدمه الان کجاست خیلی زمانه نمیدونم کدوم شب رو داره سیاه میکنه. چه اهمیتی داره! یعنی دلم تنگ شده واسش؟ نه که نشده! یادم میاد اون زمان چنان حالم بد بود که3خیال میکرد عاشق طرف شدم. میگفت یعنی هیچ وابستگی عاطفی این وسط نیست و من واقعا میگفتم نه و3تعجب میکرد که اگر نیست پس واسه چی تو باید سر بینش منفی اون آدم و دار و دستهش به خودت اینهمه حالت بد باشه؟ درست میگفت واقعا واسه چی؟ خدایا باورم نمیشه فقط چند سال گذشته و من چقدر حس حماقتم الان به خاطر اون روزها بالاست. جدی واسه چی اینقدر حالم بد بود؟ یعنی ممکنه5سال بعد به امروزم همچین حسی داشته باشم؟ الان که بینش منفی در کار نیست. هی3! خدا رحمتت کنه! دلم واست تنگ شده. راست میگم واقعا تنگ شده. کاش زنده بودی! اگر بودی الان شاید من واست جالبتر بودم. واقعا بودم. تو این مدل سنجاقهای برق برقی رو دوست داشتی. به چه دردت میخوردن! نمیدونم بعضی ها دوست دارن. تو یکیشون بودی. کاش هنوز بودی! کاش! از ته دل!
اینجا آب قطع شده. همیشه جمعیت که زیاد میشه همینطوریه. مادرم اینجا رو دوست داره. من خونم رو ترجیح میدم. کاش میشد امروز برگردیم. فردا1شنبه میریم پایین. کاش امروز میرفتیم! دلم خونم رو میخواد. بذار ببینم وضعیت آب چه جوریه برمیگردم.
خب هنوز وصل نیست. احتمالا تا فردا هم وصل نشه. باید با ذخیره پیش بریم. بدم میاد. لعنتی!
از2تا نامجازها یکیشون رو کامل تمیز کردم بستمش داخل جعبهش و فرستادمش ته کشو. حالا فقط یکیشون دستمه اما چیزی چندان عوض نشده. باید این یکی رو میفرستادم داخل جعبه. بیخیال. نوبت این هم میرسه. اگر زودتر این منو نفرسته داخل جعبه. بیخیال.
دلم میخواد بخزم زیر پتو. پس واسه چی نشستم؟ دلم چیزهای عجیبی میخواد. واسه چی میخواد؟ این موریانه از کجا رفته زیر جلد من و ول کن نیست؟ من همیشه احمق بودم ولی نه اینهمه. دقیقا چه دردم شده!
روی هفته ای که شروع شده حسم یهخورده مثبت نیست. شاید اشتباه میکنم. امیدوارم اشتباه کنم. هیچ چی نیست فقط حس میکنم هفته سنگین و پریشونیه واسه من. اتفاقی نمی افته چیزی هم عوض نمیشه فقط من خل روانم بالاست. هی شاید اینطوری نباشه! واسه چی سردمه! کاش این سکوت حالاها بمونه. دلم شروع یک روز دیگه رو با اون مشخصات عاقلانهش نمیخواد. بسه بذار این همینطوری بمونه تا بعدا اگر دلم خواست کاملش کنم. ولی این کتابه، نمیخوام بخونمش. بذار یکی دیگه بخونم شاید حالم بهتر بشه این واقعا… لعنتی! یکی دیگه دارم. کاش خوب باشه! این هم بمونه ببینم امروز پرش میکنم یا شوتش میکنم بره!

ساعت7و36دقیقه صبح. کتاب میخونم. و چشمهام خیسن. تقصیر کتاب نیست با مادرم صحبت داشتم. بحث نبود صحبت بود خیلی هم کوتاه بود. گفت تو شغلت مانعته وگرنه… بهش گفتم شغل من هیچ مانعی درست نکرده گیر از نگاه ماست از زندگی ماست. تو اومدی اینجا خوش باشی ولی واسه مواردی که نیست تلخی و گرفته. جفتمون شب کابوس میبینیم و هم رو بیدار میکنیم و روز خوابگردیم. تو گرفته ای و من شبیه یه کامیون لعنتی هوای جسم و روانم رو به نکبت میکشم با نامجازهای کثافت. بذار اونهایی که از نظرمون عاقل نیستن زندگیشون رو کنن و ما آدمبزرگها توی این نکبت بلولیم. بعدش دیگه نتونستم. رفتم سراغ کتابم و نمیفهمم واسه چی چشمهام خیس شدن. هنوز هم زور میزنم درست نفس بکشم و با صدایی که لرزش نگرفته باشه جواب سوالهای معمولی رو بدم ولی خیلی موفق نیستم. من از کی اینهمه پر از خشمهای خیسم! خدایا تا کی؟
این کتابه خوبه دلم میخواد ادامهش بدم ولی شاید مجبور بشم واسه شستن صورت یواشکی خیسم برم دستشویی. خدایا الان نمیخوام بلند شم از این اتاق برم بیرون. بد تا میکنم ولی دست خودم نیست حس میکنم تمام عمرم تمام خنده هام تمام آرامشم شبیه یک مشت شن داغون شدن واسه همیشه داغون شدن و رفتن فقط به خاطر… خدایا الان اصلا زمان مثبتی واسه این بارون نیست نباید ادامه بدم. بذار واسه بعد بذار یهخورده دیگه تا صبحانه کتاب بخونم من باید زمانی که میرم سر میز چایی حالتم تعمیر شده باشه.
هی! بسه. آروم پریسا. چیزی نیست. داخل سریال پوست شیر یک جاییش به شدت منقلب بودم. مژگان داخل حیاط گریه میکرد و به خودش میگفت گریه نکن. گریه نکن. و باز گریه میکرد و وسط گریه به خودش میگفت گریه نکن. اصلا نفهمیدم از کجاش شونه هام داشتن میلرزیدن. به خودم که اومدم دستمال داخل دستم خیس خیس بود. توی بیمارستان هم همینطور. ولی شکر خدا رضا بیدار شد و مژگان شاد بود و گریهش زود تموم شد. اه لعنتی! متوقف شید عوضیها من نمیخوام بارونی دیده بشم.
به نظرم باید بلند شم برم بیرون. صورتم. اوه خدا! پریسای بوق! چیزی نیست. چیزی نیست! دیگه بسه! بسه!
کتاب. کتابم رو بخونم. بعد دوباره برمیگردم. 7و48دقیقه.

ساعت9و18دقیقه. یک صبحانه طولانی روی بالکن. همه چیز آرومتره. من و مادرم و همه چیز. چایی ما پر بود از سکوت صبح کوهستان و نسیم کمی سرد و هوای آزاد و صدای پرنده. و البته کلمات و نامجاز فسقلی و بدجنس من. این هفته با گرد و خاک تعطیلاتش که بره چندتا زنگ باید بزنم. دفعه پیش که زدم پس این بار هم میزنم. و خدایا واسه چی این از فکرم بیرون نمیره که خاطرم نیست لباس شنای من کجای خونم مخفی شده؟ باید پیداش کنم. هی! باید پیداش کنم لازمش دارم.
امروز احتمالا کلاس داشته باشیم. زبان. تیمتاک. داخل اون کلاس خیلی کمحرفتر شدم. بودم ولی کلا سکوت میکنم. غمگین نیستم بی حوصله ام. و هرچی بیشتر میگذره بیشتر حس میکنم که به این سکوت تمایل بیشتری دارم. نه حیرت دارم نه حرص نه خستگی فقط حس میکنم اینجا جاییه که ترجیح میدم فقط بشنوم و سکوت کنم و یاد گرفتنیها رو یاد بگیرم و اونهایی که بلد نیستم رو بیشتر تمرین کنم و بعدش بچسبم به کتاب خوندنهای زبان فارسی و ترجمه های خام خودم و باقی ابعاد زندگی. این لباس شنای بدجنس کجاست؟ به محض اینکه برگردم پایین باید گیرش بیارم.
از سایت شبکه مترجمین ایمیل داشتم. چیزی نیست به خودم جرأت دادم ثبت نام کردم داخلش و شبیه کسی که زنگ در اشتباهی رو زده باشه فرار کردم و دیگه واردش نشدم و واسم ایمیل اومد چون اونجا نام کاربری داشتم. بهم گفته شد اگر بخوام با شرکت در آزمونش میتونم شانسم رو واسه پیوستن به اعضای مترجم شرکت امتحان کنم. دیگه نرفتم. میگم اگر آزمونش آنلاین باشه… اوه خدایا! بیخیال بابا اعدامم که نمیکنن اگر آنلاین باشه کسی هم واسه نتیجه فاجعه بر انگیزم سر به سرم نمیذاره. ولی من، لعنتی من هنوز واسه ترجمه کردنهام از گوگل کمک میگیرم. خب این چه ایرادی داره اگر آزمونه آنلاین باشه همه این کار رو میکنن میدونم که میکنن. اصلا تاریخش رو زدن یا نه. اوه خدایا! بابا طوری نیست فقط یه نگاه به سایته کنم اینترنته دیگه دیده که نمیشم. اون آزمون هم شاید اونهمه بد نباشه یعنی بد نباشم و… اوه خدایا! فقط یه گشت کوچولوهه از اون لینک زیر ایمیل وارد میشیم و… اوه خدایا! اوه خدایا و زهرمار! اوه خدایااا! مادرم صدام میکنه بریم چندتا عکس بگیریم. برمیگردم.

10و26دقیقه. به عادل زنگ زدم تولد مرضیه رو تبریک گفتم. خونه نبود گفتم تبریکاتم رو برسون چون به تلگرام فیلتر شده لعنتی اعتماد ندارم. به نظرم باید دوباره زنگ بزنم زمانی که رفته باشه خونه. خط مرضیه رو حفظ نیستم. هنوز کتاب میخونم. . جنیفر گیر کرده. از گیرهای بزرگ کاری در رفته و الان گیرش توی خودشه. داره اشتباه میکنه. خودش هم میدونه. گفتنش واسه من که از بیرون تماشا میکنم آسونه. خب بله نباید اشتباه کنه باید متوقفش کنه و از این مزخرفات. چقدر متنفرم! این لباس شنای نفله رو کجا انداختم! هی! من الان هیچ طوری دستم به اون کمد نمیرسه که دنبالت بگردم. از فکرم برو بیرون! بذار باقیش رو بخونم ببینم این خانم وکیل گرفتار چه جوری خودش رو نجات میده!

11و18دقیقه. سعی کردم وارد سایت شبکه بشم. میگه باید عکست رو بدی2تا معرف هم بنویسی. هوممم. معرف ندارم. به نظرم بشه گیر آورد ولی الان ندارم. هی! بیخیال نمیشه وارد بشم فعلا کتابم جذابتره. شاید بعدا. به این میگن توجیه و بهانه واسه زدن به جاده جیم. و این کتابه. آخ خدای من جنیفر دیوانه! نکن همه چی رو خراب میکنی. خب در هر حال این فقط یه کتابه جنیفر هم به من چه! بذار باقیش رو بخونم!

4و43دقیقه عصر جمعه. هنوز دارم میخونم. خشم فرشتگان. جنیفر خیلی آرام، خیلی ملایم، از جاده اصلی زد به خاکی. جدی نمیدونم آخرش چی میشه. خدا کنه پایانش منفی یا مثبت ارزش تمام روزم رو داشته باشه. از کله سحر دارم میخونمش و هنوز مونده و هی داره بیشتر میپیچه. ولی این… اه لعنتی نباید منحرف میشد!
به نظرم باید مهتاب این ماه رو سریعتر بنویسم. به نظرم باید حرکت عقربه های ساعت کوکو و بقیه رو سریعتر کنم. به نظرم باید این قصه رو سریعتر به پایانش برسونم. به نظرم خیلی ذهنم درد میکنه. به نظرم دلم میخواد برگردم خونه. به نظرم دلم میخواد بیشتر به درد مادرم میخوردم. به نظرم خیلی واسش دلواپسم. به نظرم به هیچ عنوان نباید از سایه های امنی که پناهم شدن بزنم بیرون. به نظرم اون بیرون چیزهای بسیار دردسرسازی در انتظارم هستن. به نظرم سیر و چرخش و صدا اون بیرون به طرز بسیار وحشتناکی بالا و سریع و ترسناکه. به نظرم باید از این سیر سرسامآور به شدت پرهیز کنم. به نظرم همینجایی که هستم بد نیست و باید همین فرمون ادامه بدم. به نظرم بد نیست برم باقی کتابم رو بخونم.

7و4دقیقه. یعنی تا8که کلاسم شروع میشه میتونم کتابه رو تمومش کنم؟ بدجوری پیچیده به همدیگه و اصلا نمیدونم پایانش چی میشه. محض همینطوری کاش خیلی داغون نباشه! میگم امشب اصلا کلاسی در کاره آیا؟ نمیدونم ساعت8مشخص میشه اگر بقیه اومدن کلاسه اگر هم نیومدن نیست. حسش نیست با فیلترینگ واسه گرفتن پیامهای احتمالی سر و کله بزنم. و کتاب. خانم وکیل بیچاره! از کجا جادهش کج شد! گاهی واقعا نمیفهمیم. از کجا جاده خودم کج شد! گاهی واقعا باید بفهمیم. خدایا کمکم کن!
فردا میرم خونه. پس فردا هم باید برم سر کار. پریشب واسه اولین دفعه به طرزی به شدت ناشیانه وارد سایت سازمان شدم. من20ساله دارم جون میکنم واسه چی داخل اون سایت لعنتی واسم17سال زدن؟ حالم از تمامش به هم میخوره. خدایا ناشکر نیستم فقط از دست تمام این تشکیلات خستم. کاش لازم نبود درگیر درآمدش باشم! کاش لازم نبود ولی هست. لازمه. من باید منبع درآمدم رو حفظ کنم. من باید2دستی چرخ این زندگی رو بچرخونم. این زندگی منه فقط من. و کسی در حفظ نظم این چرخ دنده های کزایی قرار نیست کمکم کنه. خدایا تو چی؟ تو هم قرار نیست کمک کنی؟ بسه بذار کتاب بخونم. ساعت7و10دقیقه.

9و54دقیقه شنبه شب. عاقبت تموم شد. پایانش با تمام فرضیه های من متفاوت بود. اوه خدای من! من ترجیحم… ترجیح منو بیخیال. واقعیت همیشه با ترجیحهای ما متفاوته.
امشب داخل کلاس بی تفاوتی خیلی عجیبی داشتم. این کرختی واسه چیه؟ به نظرم بدونم ولی این فقط مال کلاسه نیست من واقعا… خدایا واسه چی گاهی تقدیر این مدل شوخیهای عوضی رو میکنه باهامون؟ واسه چی گاهی اینهمه دیر هستیم؟ واسه چی باید تماشاگر این دیر بودنمون باشیم؟ اگر رسیدنی نیستیم پس واسه چی… هی بیخیال. همه چیز رو که نمیشه خواست. شاید برای بعضی ها شبیه من مصلحت در دیر رسیدن باشه. خب اگر این مدلیه پس واسه چی شبهایی شبیه امشب این باید اینهمه اذیتم کنه؟ خدایا من سرم به کله خریهای خودم بود این برگه چی بود زدی توی سرم آخه! بین اینهمه سنگ و آتیش که بارید سرم تو میدونی من تحمل چیها رو نداشتم. تو میدونستی! خدایا تو میدونستی پس واسه چی! آخه این چه معامله ای بود باهام کردی؟ میدونم بابا میدونم. تو نکردی. نمیدونم شاید هم… بسه مغزم ترکید. چه فرقی میکنه اصل نتیجه هست که زده به موجودیتم و داره… بسه دیگه. الان دیگه چه فایده داره! این نباید میشد. نباید میشد نباید. این نباید میشد! نباید!
باید یه کتاب دیگه باز کنم. امشب نه. امشب یکی از تکراریها رو بخونم تا خوابم ببره. خستم به نظرم زود حل بشه. من که تمام روز نشستم و کتاب خوندم عصر هم چرت رفتم پس الان واسه چی اینهمه خستم؟ بیخیال. خوابم میاد.
تمام روزم رو نوشتم حالا ببینم حسش هست بزنم روی آنتن یا پاکش میکنم بره. ولی دیگه نمیخوام بنویسم. فردا میرم خونه! ایول! هرچند این… بیخیال. گذراست. تموم میشه. زود تموم میشه. دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت10و5دقیقه شنبه شب. شب به خیر.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *