در یک تأخیر دلپذیر.

2شنبه صبح.
امروز باید ساعت10سر کار باشم. بعدش چی؟ روزهای عادی از تقلیل استفاده میکردم و11و25میزدم بیرون امروز قاعده چه مدلیه؟ بیخیال تا نرفتم که نمیفهمم. خخخ بهم گفته شد نمیشه امروز نری؟ نگفتم که خودم هم بدم نمیاد ولی این واقعا درست نیست. زندگی یادم داده که تقریبا کاری نیست که آدم نتونه انجام بده. میشه امروز از رفتن در برم و بمونم خونه ولی زندگی اینو هم یادم داده که آدمیزاد هرچی بتونه رو نباید انجام بده. نتیجه اینکه اگر عمری باقی باشه امروز ساعت10سر کلاسم. نمیدونم شبیه روزهای عادی مجازم11و25بزنم بیرون یا نه ولی در هر حال امروز ساعت10سر کلاسم.
مادرم صبح شبیه روزهای دیگه زنگ زد بیدارم کرد. همچین خواب هم نبودم خوابه سبک بود سریع کشید عقب. خب الان میشه که ولو بمونم. پس واسه چی نشستم اینجا؟ شکلک خمیازه. اوه چه سریع7و19دقیقه شد! بیخیال هنوز زوده از جا بپرم.
با عمو حافظ سر صبحی حرف میزدم. یعنی اون میگفت من گوش میکردم. خب باشه یعنی میشنیدم. تو بخند ولی عجب! صاف زد وسط خال و گفت پیشنهادهای خیلی خطرناکی بهت شده و شدیدا خودداری کن و شدیدا مواظب باش و بقیهش خاطرم نیست. چند ثانیه گیج مونده بودم. به موارد دیگه هم اشاره کرد و هشدار داد و هی چه جوری این میشه؟ خیلی با حاله.
باید تکالیف کلاس زبان تیمتاک رو انجام بدم. نصفش رو انجام دادم فقط… این آخه این… یه جاهاییش… دفعه پیش تا جایی که فهمیدم فقط2تا فعل رو عوضی زدم که یکیش به خاطر ایسپیک بود اونم مطمئن نیستم اصلا درست خاطرم نیست چی زدم ولی… به نظرم زیادی به خودم و به همه چیز گیر میدم. بیخیال بذار بنویسم بفرستم بره. در هر حال سکوی اول اون کلاس جایی نیست که واسه کسبش دلم ضعف رفته باشه. باقی موارد هم که خب میشه که حل باشه پس حله.
وای خدا امروز21فروردینه؟ 21فروردین؟ اوه من باز مهتاب این ماه رو ننوشتم که! این نفله واسه چی هر دفعه غافلگیرم میکنه؟ خدایا باید بنویسم باید بنویسم! بله باید ولی نه الان. الان باید اینو بفرستم روی آنتن بعدش یهخورده ولو بعدش یواش یهخورده جنبش بعدش قهوه بعدش سر کار و ازینا. خاطرم باشه واسه امروزم کار ببرم سر کار اسرا نمیاد اگر امیرعلی هم نیاد اونجا از بیکاری منگ میشم اگر هم امیرعلی بیاد امروز2شنبه هست مگه چقدر کار هست برنامه2شنبه هاشون خلوته. در هر حال خاطرم باشه واسه خاطر جمعی کار ببرم سر کار. البته کار باهامه. یه فیلم صوتی زبان اصلی با توضیحاتش داخل پلیر. این فیلمه شلوغه باید بفهممش. گندش بزنن.
ساعت فشنگی داره میره طرف7و30. دیشب یک کسی… بیخیال. یک کسی هم گرفتاره هم باید بیشتر تجربه کنه. بذار به هوای خودش یه نفسی بکشه. این شبها… بیخیال شاید درستش هم همین باشه. در هر حال همه چی آرامه و این آرام بودن از آشفتگی مثبتتره. بذار همین طوری باشه.
اگر مواظب نباشم ساعت فریبم میده. بد نیست بهش اجازه ندم. ساعت7و31دقیقه صبح. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *