پس از بارون.

شنبه شب.
تنهام. همه رفتن. من هستم و خودم. همه چی آرومه. داخل تیتی2نشستم و کتاب میخونم. موزیک من داره پخش میشه. مشق دارم. نمینویسمش. فقط کتابه میخونه و من صحنه ها رو از حفظم. رویاها دوباره در مزار سردشون خوابن. شاید هم من فعلا ازشون برکنار موندم و بسیار از این برکنار موندن احساس رضایت میکنم. پریسای داخل آینه به نشان آرامش لبخند میزنه. امنیت رو حس میکنم. تنهایی های امنم بغلم میکنن. به پریسای داخل آینه لبخند میزنم. به شونه های روحم که زمانی جای بالهای پرواز بودن، بالهایی که هرگز نپریدن، نه اون مدل که مرام پروازه، غباری از جنس زمان رو احساس میکنم. غباری التیامبخش. تسکینی بر دردها. تسکینی از جنس گذشت زمان. بابا زمان مهربون لبخند میزنه. لبخند سپاسم رو بهش میدم. من و پریسای داخل آینه هر2تا. بابا زمان با عصای بلندش شب رو قلقلک میده. شب آهسته میخنده. پریسای داخل آینه میخنده. من میخندم. تنهایی های امن دردهام رو آروم نوازش میکنن. ستاره ها هرچند بیآواز، اما توی سرم چشمک میزنن. اثر اون نورهای چشمک زنه تیزه مزاحم که امروز عصر یکدفعه اونهمه آزاردهنده تابیدن و مژه هام رو به آتیش کشیدن رو با درخشش نرم و آرامشبخششون پاک میکنن. مژه های ملتهبم رفته رفته سرد و آروم میشن. همه چیز قدم آهسته به طرف آرامش پیش میره. سکوته یکنواخت و دیرآشنا دستش رو دور شونه هام میذاره. صداهای اون بیرون به پنجره های بسته برخورد میکنن و رد نمیشن. سکوت به شونه های جمع شدهم میخنده. خنده ای از جنس اطمینان.
-خاطرت جمع. اونها وارد نمیشن. من اینجام.
سپاسگزارانه شونه هام رو آزاد میکنم و به استواری سکوت تکیه میدم. نفس عمیق میکشم. سنگینی قفسه سینم رو ندیده میگیرم. نفسم آزادتر میشه. سکوت حلقه دستش رو محکمتر میکنه. مطمئنتر. محسوستر.
-من اینجام.
این یک جمله کوتاه گاهی چقدر چقدر ارزشمنده. به اندازه دنیاها حضور بی عمل. خیلیها اینجان. سکوت آشنا. شب آرام. تنهایی امن. بابا زمان مهربان. پریسای داخل آینه. ستاره ها که این لحظه آواز نمیخونن اما جای سوزش های اون نورهای تیز رو با دستی، دستهایی از جنس درخشش آرام و ملایم نوازش میکنن. همه اینجان. همه اینجاییم. داخل4دیواری آشنای پناهدهنده ای که همگیمون رو با محبتی صامت و همیشگی بغل کرده. و خدایی که همین نزدیکی، نه. همینجاست. بالای سر همه ما.
خستم. دلم میخواد ولو بشم. هرچند بدون خوابی که شاید امشب دیرتر برسه. شاید هم به موقع بیاد. نمیدونم. خستم. یک پست هست که باید به روز بشه و ساعت10شب بیاد بالا. چیزی به زمانش باقی نمونده. حدود10دقیقه دیگه باید بره داخل صف زمانبندی. بعدش میتونم ولو بشم. چه شیرین! فردا باید سر زمان بلند شم. سر کار. این بخش از زندگی چندان در نظرم خوشآیند نیست. ولی چه میشه کرد! زندگی ترکیبیه از همه چیز. این هم یکی از ترکیباتشه. خودم رو با اعتراض و تکرار این نارضایتی مکرر خسته نمیکنم. لبخندی هرچند کدر به این بخش نه چندان خوشآیند تحویل میدم. باید یواش یواش برم بالای سر پست امشب. ساعت9و36دقیقه. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *