همقدم با قدم‌آشفته‌های ذهنم.

عصر شنبه.
در حال اصلاح ترجمه هستم. خدایا کی میشه من خودم ترجمه کنم؟ خسته شدم ولی نمیتونم الان ببندمش و بذارمش واسه2ساعت بعد. اینطوری که میشم یادم به جلد2کتاب نبرد با شیاطین می افته. اونجا که کرنل فلک بدون اختیار نورها رو کنار هم میذاشت و میگفت اونقدر ترسیده یا خسته شده بودم که میخواستم متوقفش کنم ولی نمیتونستم. دستهام در اختیارم نبودن. جدی من واسه چی اینطوری میشم؟ خدایا دلم میخواد خودم انجامش بدم. البته به کسی نگی شاید بتونم ولی به طرز وحشتناکی کند و یواشم و به شدت واسم سخته که وارد همچین چیزی بشم. انگار یک جسم کاملا خواب رو بخوایی یه دفعه عمودی سر پا وایستونی و بگی حالا با2شماره ورزش کن. خدایا یه کاریم کن دیگه!
دلم خوردنی میخواد. به نظرم گشنم باشه. به نظرم؟ خب احتمالا. حس توضیح نیست.
قهوه میخوام. سردرد عوضی! میگم الان یه قهوه بخورم این دوباره زیاد میشه؟ یعنی کدئین کمک نمیکنه؟ لعنتی!
خدایا مادر این2تا جوجه واسه تایم این امتحانات ماست مال پدرم رو درآوردن. یکی میخواد ریاضی وسط هفته باشه اون یکی میخواد وسط هفته نباشه. شاید لازم بود و باشه من هم شبیه همکارم مدلم طوری باشه که اجازه این دردسرها رو نده ولی… هی! من که سوالها رو دارم. مگه چقدر واسم سخت میشه اگر تایم ریاضیشون در یک روز نباشه؟ خودمونیم اینهمه فشار هم بهم نمیاد واسه چی انجامش نمیدم؟ اگر خیال این2تا مادر این مدلی راحتتر میشه و واسه من هم خیلی سخت نیست پس واسه چی باید اذیتشون کنم؟ این کار درست نیست. یکیشون امسال سال آخریه که اینجاست. چقدر مگه کار واسم سخته اگر خاطر مادرش رو جمع کنم؟ خب این مدلی راحتترم ولی واقعا اگر رضایت هر جفتشون با جابجا کردن تایم یه امتحان فرمایشی تأمین میشه واسه چی نکنم؟ یعنی واقعا اینهمه واسه من سخته؟ هوممم! نه واقعا نه! به جهنم بذار این تایمها جابجا بشن اون2تا هم خاطرشون آروم بگیره. ول کن الان نمیخوام تایمم مال سر کارم باشه حتی در حد تفکر. الان من در خونه هستم. همه چیزم مال خودمه. حتی ذهنم. فکر به این مزخرفات بمونه واسه فردا.
دلم میخواد دوباره ترانه مجنون پویا رو گوش کنم. تازه دیشب گرفتمش. خیلی خوشگله خیلی زیاد. باید بدمش داخل فلش موزیکهای خودم.
حدود20دقیقه دیگه سریال جیران از رادیو اینترنتی محله. خوده سریاله خیلی خیالم نیست ولی همینطوری با جمع گوشش میدم. میگم که، به نظرم از احتمال گذشته من گشنمه. تقصیر ماکارونیهای توی یخچاله. حالا هرچی. من گشنمه. سریال با خوردنی. آخ جون. ولی قهوه. خدایا من قهوه میخوام از بس میخوام گیج میزنم من قهوه میخوام. اون هم بیخیال. سریال و خوردنی و قهوه. سردرد هم وقتی زیاد شد بهش فکر میکنم. یهخورده نق یه دونه قرص و برو که رفتیم.
همچنان دلم یه پول گنده میخواد. پوله که نیست بذار خیالش رو ببافم. آخ جون مثلا یه چیزی بشه از یه جایی بهم برسه که یه پوله گنده مال من شده کسی هم جز خودم نمیدونه. اوخجان هر معامله ای دلم بخواد میشه کنم باهاش. کسی هم نمیدونه که بهم بگه عه واسه چی فلان کار رو باهاش کردی یا نکردی. بعدش من… اوخ جااااان! خب این گیره حل میشه و اگر چیزی تهش موند یه کارهایی واسه خودم! اگر هم تهش چیزی نموند که بیخیال من نیت اولم حل این گیره باقیش خیالی نیست. خیال کیفداری بود. خوش گذشت. کاش میشد که بشه!
مادرم رفت. امشب من هستم و خودم. مادرم پیشنهادهای ترسناکی واسم داره که از تصورش مورمورم میشه. مادرم همچنان میخواد پرهام رو نامحسوس قلقلک بده. من ولی نمیخوام. همینجا گوشه قفس خودم رو عشقه. هی! واقعا عشقه؟ نمیدونم. یعنی میدونم. پریدن درد داره. تمام استخونهای روانم درد میکنن. دیگه نمیخوام امتحانش کنم. دیگه نمیتونم.
خاطرم باشه امشب یه سر به عمو حافظ بزنم. به نظرم لازمه دوباره دعوام کنه. واقعا لازمه. به جان خودم مازوخیسم نیستم ولی گاهی عمیقا معتقدم که این واسه من لازمه. الان نمیخوام فال بگیرم حالی شبیه حال دیشبم باید باشه. همون قدر عمیق. همون قدر صاف. همون قدر صادق.
اوخ10دقیقه دیگه سریاله شروع میشه. باید لینکش رو واسه بروز کردن پستش بردارم. فعلا اینو بزنم روی آنتن تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «همقدم با قدم‌آشفته‌های ذهنم.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پرپری کوچولو!
    میدونی بنظرم باید ترجمه رو واقعا شروع کنی
    فوقش چندتا ایراد اساسی ازت میگیرن ولی خوب بقیه هم همینجوری شروع کردن که شدن محمد قاضی و ضبیحالله منصوری دیگه
    پ بهش امان نده برو سروقتش
    خوردنی هم نووشش

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. خوشحالم دوباره اینجایی. از ته دل. ابراهیم ترجمه سخت و ترسناک و… وووییی! نمیدونم واقعیتش خودم هم خیلی پیگیرش نشدم اما شاید لازمه بشم. کاش بشم! خوردنی! باز یادم افتاد. من خوردنی میخوام! نه نمیخوام ولش کن آخر شبِ خوابم میاد. مواظب خودت باش ابراهیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *