غیرمنتظره های کوچولو.

5شنبه صبح زود.
دلم میخواد بخوابم. خیلی نمیتونم. باید آماده باشم. یک سفر غیرمنتظره کوچولو. گرگان. سر خاک پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و دایی. مادرم سمنو دوست داره اونجا یک نفر خوب میپزه. دیدن بنا واسه اون دیوار و دیدن یک جفت خاله و…
شاید بد هم نگذره کی میدونه!
مادرم توصیه کرده نامجازها رو این دفعه با خودم نبرم. اگر اصرار داشته باشه نمیبرم. اونها درست میگن. الان وقت پایان من نیست. نه به دست خودم. نه اینطور مسخره. ولی بدون نامجازها بیرون زدن واسم یهخورده… بیخیال. نباید سخت باشه من این دو روز که گذشت امتحانش کردم. تازه اگر دم دستم نباشن تحملش آسونتره. مادرم عمیقا ترسید. شاید نباید بهش میگفتم. ولی نمیشد اون دنبال علت اون وضعیتم بود چی میشد بگم؟ هی! بیخیال.
کاش بشه یک سری هم به بازار اون طرفها بزنیم. یک چیزهایی لازم دارم که بد نیست از اونجاها پیدا کنم.
دیشب کلی از مشق های گوش کنیم رو تا یک جایی رسوندم. مایه دلواپسیم فقط اون تدوین کوفتیه که هنوز کلی ازش مونده. اوخ خدای من! و البته کلی مشق دیگه که هنوز باقیه. گندش بزنن!
سیستمم همراهم میاد. احتمالا اونجا مهلت گیرم میاد که یک سرکی به دنیای سیستم و نت و گوشی بزنم. بدک نیست.
فردا برمیگردیم. کاش حال بده! اول به مادرم بعدش هم به خودم.
خوابم میاد. هیچ راهی نداره من بخوابم؟ وووییی!
دیشب یهخورده… خخخ. بیخیال.
هی! خوابم میاد. بذار ببینم میشه یهخورده دیگه بلند شدنم رو عقب بندازم؟ کاش بشه! باقیش رو بعدا مینویسم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *