یک ماجرا از هزاران داستان.

صبح4شنبه.
سر کار نرفتم. اردوی مدرسه و من اردوی مدرسه دوست ندارم. داخل خونه و…
آدمی شونه به شونه مرگ راه میره. هیچ زمانی قد این هفته درکش نکرده بودم. خیلی نزدیک بود که امروز سومم باشه. به همین سادگی. خودم رو بدون اینکه آگاه باشم مسموم کردم. خوشبختانه یا بدبختانه تا زمانی که خطر تقریبا گذشت نفهمیدم چی شده وگرنه سکته میزدم. نامجازها داشتن پایانم رو امضا میکردن. خیلی اتفاقی، خیلی تصادفی، خوردمش. خوشمزه نبود ولی حس جالبی داد. باز خوردم. حسه جالبتر شد. باز خوردم. چه عالیه! مکیدمش. آخر شب، احساس خوابآلودگیم با یکجور بی حسی عجیبی همراه بود که نمیشناختمش. خوابیدم.
صبح1شنبه با سردرد ناشناسی بیدار شدم که بیشتر فشار بود تا درد. اولین چیزی که به سرم زد همون کمخونی آشنای بیچاره بود که این دفعه هیچ تقصیری نداشت. بلند که شدم به نظرم رسید تیکه های جسمم رو از اینجا و اونجا جمع کردن و به هم چسبوندن.
-این دیگه چه حالیه؟
این از سرم گذشت ولی داشت دیرم میشد. باید میرفتم سر کار.
-بیخیال طوری نمیشه کدئین جواب سردرده.
ولی این دفعه جواب نبود. وسط صبح حس کردم دیگه نمیتونم. همکارم پیشنهاد کرد مرخصی بگیرم برگردم خونه. گفتم طوری نیست سردردهای من غیرمنتظره نیستن. ولی حدود نیم ساعت بعد فهمیدم که عاقلانه عمل نکردم. این هم غیرمنتظره بود هم ترسناک. خریت رو کامل کردم. کدئین همراهم بود.
-خب طوری نیست گاهی2تا کدئین جواب سردرده.
همونجا داخل محل کار خوردمش. جواب نداد. عوضش با تمام وجود رفتن حس از جسمم رو میفهمیدم. به هر بیچارگی که بود ساعت کاری تموم شد. زمانی که رسیدم خونه دست هام واسه زدن کلید داخل سوراخ قفل در خطاهای10سانتی میزدن. مبالغه نمی کنم لرزش واقعا شدید بود. وارد که شدم سعی کردم به خودم تلقین کنم که در سکوت و آرامش و گرمای خونه حالم بهتره. بود ولی نه از مدلی که باید میشد. چند دقیقه بعد فقط حس کردم میمیرم. نمیفهمیدم واسه چی. نمیفهمیدم چه جوری. فقط حس میکردم که پایان واقعا نزدیکه. حتی نمیفهمیدم که باید بترسم. خودم رو رسوندم به تخت.
-بذار اینجا تموم بشه. تخت خودم. پتوی خودم.
ولو شدم. رفتم زیر پتو. خاطرم نیست تیمتاک رو باز گذاشتم یا نه. ولی مطمئنم سیستمم روشن بود. کتاب میخوند. پتو رو تا فرق سرم کشیدم بالا. گرمای نفس های به شماره افتادم سرم رو انگار آرومتر میکردن ولی داشتم خفه میشدم.
-چه ایرادی داره من که در هر حال دارم میرم.
دست هام دیگه همراهی نمیکردن که پتو یهخورده بره کنار. خفگی با چیزی که تصور میکردم چقدر متفاوت بود! فقط اونجا ولو بودم. سیستمم میخوند و من آهسته آهسته بی حس تر شدن رو با تمام درکی که واسم باقی مونده بود میفهمیدم.
نمیدونم چند ساعت گذشت. صدای زنگ گوشیم. مادرم. پشت در بود و من زنگهاش رو نشنیده بودم. هنوز زنده بودم! رسیدم به در. بازش کردم. بیچاره مادرم!
-چیزی نیست مادری چیزی نیست سردرده. تو که میدونی سردردهای من گاهی شدید میشن.
مادرم با در نظر گرفتن احتمال کمخونی قانع نشد. این متفاوت بود و مادرم داشت میدید. گفت سینوس هات سرما خوردن. موافقت کردم. چایی. هدبند. و دیگه خاطرم نیست چی. مادرم باید میرفت. مطمئنش کردم طوریم نیست فقط عجیب خستم. مادرم رفت. دوباره برگشتم به تخت. خاطرم نیست چقدر گذشت. اینترنت نداشتم. با گوشی متصل بودم. الان مدم دارم. همون شب به نافرمانی های مدم تخسم پایان داده شد. از خوشی جیغ کشیدم. بعدش گریه کردم. گریه گریه که نبود ولی اشک بود. در اون چند روزی که نت گوشیم وصلم میکرد صداها واسم داغون بودن. من باید صداهای اینترنتی رو پس میگرفتم. حتی اگر آخرین شب خاکیم رو سپری میکردم. پس گرفتم. اون لحظه حالم اونقدری جا بود که بتونم تعجب کنم و بپرسم.
-خب بابا میدونم مرگ حقه ولی آخه من الان واسه چی!
نمیفهمیدم. واقعا نمیدونستم. خسته بودم. خواب.
صبح فردا سردرد همچنان بود ولی کمتر از دیروز. لرزش و درد و بی حسی همگی تا حد قابل ملاحظه ای عقبنشینی کرده بودن ولی هنوز واسه قدم برداشتن دستم دیوار رو رها نمیکرد. رفتم سر کار. خدایا این کله چقدر سنگینه! واسه چی نمیشه بذارمش روی میز و چشم هام رو ببندم تا ابد؟
خاطرم نیست چی شد که به عادل زنگ زدم. خاطرم نیست چی ازم پرسید. خاطرم نیست چی رو قرار بود انجام بدم که نداده بودم. در توضیح تمام اینها واسش انگار گفتم که نت نداشتم و خاطرم نیست چه حرفی پیش اومد که گفتم نامجازها رو خوردم خوشمزه نبودن. طفلک عادل! حیرت کرد به نظرم. درست خاطرم نیست. داشت بهم میگفت کار خطرناکی کردم. میگفت ممکن بود بمیرم. میگفت این آدم میکشه و من به چه سادگی دارم واسش توضیح میدم که چقدر و چه مدلی خوردمش. کلامش انگار توی سرم خاموش و روشن میشن هرچند الان دیگه تمرکزم برگشته. تماس که قطع شد فقط گیج بودم. ظهر که رسیدم خونه انگار ماجرا داشت هرچی بیشتر شبیه چاقویی که آهسته آهسته با فشار ملایم فرو میره عمیقتر توی ادراکم فرو میرفت. عمیقتر و باز هم عمیقتر. زمانی که به سکوت خونه وارد شدم، جنس وحشتم از جنس ترس محدوده عید96بود. باز هم میلرزیدم ولی این دفعه ترس بود. ترسی خالص که حالا در تنهایی امن خونه، جایی که کسی نمیدید مجاز بودم که آزادش کنم. سردم بود. جمع شدم توی خودم. ترس زور میداد.
-میشد امروز من زیر خاک باشم. زیر خاک! آخ خدای من خاک!
دیگه نتونستم تحمل کنم. کسی نمیدید. سرم رو به شونه های تنهایی امن خونم تکیه دادم و بدون صدا خودم رو رها کردم. مادرم2شنبه شب مهمون داشت پس عصر نمیومد. دلواپس نبودم که بیاد و ببیندم. گریه های96رو هم انگار اون لحظه داشتم میکردم. من هنوز واسه پایان آمادگی روحی ندارم. این مثبت نیست.
به مادرم خاطر جمعی دادم که رسیدم خونه و حالم خوبه و رفتم توی تخت. تیمتاک. کتاب. خستگی. بی حسی. سردردی که کم شده بود ولی آزار میداد. ترسی که تیغه های تیزش در عمق ادراکم میچرخید. تجسم وقایع. تجسم مادرم زمانی که با در بسته مواجه میشد. زمانی که در باز نمیشد. زمانی که هیچ صدایی به هیچ صورتی جوابش رو نمیداد. زمانی که با کمک آتشنشانی در رو باز میکرد. زمانی که سرد روی تخت پیدام میکرد. زمانی که میرفتم. زمانی که اون پتوی سرد خاکی واسه همیشه… چه مرگم شده بود. پیشترها شجاعتر بودم یا عاقلتر؟ سرما مال هوا بود یا مال هوای وحشت من؟ چقدر خسته بودم. خواب.
دیروز رفتم سر کار. شکر خدا گذشت. بعد از ظهر که مادرم اومد ماجرا رو بهش گفتم. بنده خدا بدجوری ترسید. نصیحتم کرد که نامجازها رو یواش یواش رها کنم. مطمئنش کردم که فعلا خیلی کم طرفش میرم. مادرم رفت ولی زنگ میزد که حالت چطوره. مطمئنش کردم که دیگه تموم شده.
تب همراه شب اومد. با گذشت شب شدیدتر شد. مثل کوره گرمم بود و مثل بید از سرما میلرزیدم. اینها نمیتونستن از علائم مسمومیتی باشن که دیگه داشت تموم میشد. پس چه مرگم شده بود! باید حلش میکردم. اینطوری نمیشد.
-خدایا دیگه نمیتونم!
گوشیم دم دستم بود. برش داشتم. بازش کردم. بوقهای پشت خط رو نشمردم. تب داشتم. صدای پشت خط انگار یک تاول بسته رو آهسته و بدون درد باز کرد. دیگه بریده بودم. به مفهوم واقعی. من مدتها بود که بریده بودم. فقط دلم نمیخواست اعتراف کنم. اون لحظه که گوشی توی دستم میلرزید اعتراف لازم نداشتم. بریدنم واضح بود. صدای پشت خط برخلاف من آرامشش رو نباخت.
-پریسا! چی شده! به من بگو!
نمیتونستم. اون تاول بسته بزرگ خیلی چیزها رو در خودش نگه داشته بود. نمیتونستم. به خدا نمیتونستم.
-حالت خوبه پریسا؟
حالم بد بود. خیلی خیلی بد. اندازه ماه ها سکوتم حالم بد بود. وحشتناک بود.
-حرف بزن پریسا!
حرف زدم. خاطرم نیست چی ها رو گفتم ولی در مورد خریت آخرم مطمئنم که گفتم. مطمئنم چون حیرت و وحشت پشت خط رو خاطرم هست.
-تو اونو خوردی؟
-بله.
-با اینکه مزهش خوب نبود و اذیتت کرد باز خوردی؟
-بله.
-بعدش هم ادامهش رو مکیدی؟
-بله.
-پریسا میدونستی معجزه هست که الان زنده هستی؟ آخه این چه کاری بود کردی! اینهمه هشدار داخل اینترنت هست و تو الان داری میگی هیچ کدومشون رو ندیدی. خطر بدجوری از سرت گذشت. با حالتی که داری از خودت میگی خیلی محتمل بود که تو الان دیگه نباشی.
نمیتونستم چیزی بگم. نمیتونستم. به خاطر ترس از خطری که از سرم گذشته بود. به خاطر فشاری، فشارهایی که گفتنی بودن و نبودن و اینهمه مدت نگفته بودمشون. نمیتونستم چیزی بگم.
-خب دیگه بسه. اتفاقیه که افتاد. الان هم که به خیر گذشت. ولی تو به شدت توبیخ لازم داری. این خیلی خطرناک بود.
خواستم بگم تو هم بیا بزن. خاطرم نیست گفتم یا نه.
-من توبیخت نمیکنم. نه اون اندازه که خودم دلم میخواد. به نظرم ترسی که الان بعد از چند سال دوباره داری تجربهش میکنی خودش جریمه خوبیه واست. و درضمن، قطعا من اولین نفری نیستم که این ماجرا رو میدونه. زمانی ماها اولی های همدیگه بودیم. تو و من و بقیه. ولی الان پیش از ما خیلیها ماجراها و دردهای تو رو میدونن. و عمیقا امیدوارم اون وسط1نفر کاردش بریده باشه و حسابی واسه این اشتباهی که کردی تنبیه شده باشی!
نفس هام ضربان داشتن انگار.
-مطمئن باش که شدم. خیلی هم سنگین. البته بعدش تخفیف بهم خورد و سبکتر شد ولی…
آهی که از پشت خط بهم رسید سرد بود. نمیدونم از جنس رضایت بود یا نارضایتی.
-خب از هیچ چی بهتره. نصیحتت هم نمیکنم که بیشتر مواظب باش. هرچی باید بهت بگم رو حس وحشتت داره بهت میگه. سرزنش هم به جایی نمیرسه. فقط اینکه ازت انتظار بیشتری داشتم پریسا. خیال میکردم دیگه در این زمینه عاقلتر شده باشی و خیال میکردم یک چیزهایی رو هرگز یادت نره و تا سالهای سال ممنون تقدیر و مواظب بازیافته ها باشی. ولی شاید من زیادی متوقعم ازت.
تحملش رو نداشتم.
-هیچ چی نگفتن های تو از گفتنت بیشتر اذیتم میکنه.
صدای پشت خط بالا نرفت. آروم بود ولی…
-ایرادی نداره بذار اذیتت کنه. بلکه به خودت بیایی.
-به خدا میدونم. بس کن. بسه. بس کنید همگیتون بس کنید. فقط حرف میزنید.
صدا همچنان بالا نرفت.
-پریسا! انتظار داری چه کاری بیشتر از حرف زدن از دستمون بربیاد وقتی تو سکوت کردی. وقتی نمیخوایی بگی. و وقتی نمیخوایی بفهمی که بعضی چیزها رو نمیشه عوض کرد. فقط باید پذیرفت و باهاش کنار اومد. به خدا من میفهمم حالت درست نیست. ولی چیکار میتونم کنم وقتی جنس دردت رو یا جنس تمام دردت رو نمیدونم.
تحملش رو نداشتم. نداشتم!
-پریسا! ببین! گوش بده! فعلا فقط مواظب باش تا حالت جا بیاد. تا میتونی مایعات بخور. بخواب و طرف موارد خطرناک هم نرو. من نمیگم همه چی درست میشه. ولی تو بهتر میشی. همهمون بهتر میشیم. الان وقتش نیست. برای تو الان وقت پایانت نیست. اینو بفهم و محض خاطر خدا بیشتر مواظب باش.
حرف زیاد زدیم. تمامش رو خاطرم نیست. بعضی هاش رو هم خاطرم هست و دلم گفتنش و نوشتنش رو نمیخواد. تب هنوز بود. خواب.
نصفه شب بیدارم کردن واسه دیدن یک فیلم اینترنتی و خوردن یک قوری چایی که حس میکردم ابدا دلم نمیخوادش ولی خوردم و اثرش هم الان مشخصه. به نظرم مایعات کمک کردن. الان خیلی زنده تر شدم. امروز تا حدود9صبح دلم بیدار شدن نمیخواست. الان اما بیدارم و زنده. عجب صبح سرد ولی روشنی!
مدمم متصل شده. الان اینترنت خونگی دارم. باید اتصالش رو یاد بگیرم. وصل شدن این هم داستانی داشت که حسابی طولانی و حسابی پرماجرا بود.
مادرم همین الان زنگ زد. از حالم مطمئن شد. نصیحتم کرد. از طرفم مطمئن شد که نامجاز رفتنم رو کنترل میکنم. و امروز بعد از ظهر میاد که بیشتر نصیحتم کنه. و من حس های بی شماری رو زندگی میکنم که الان دیگه دلم نمیخواد در موردشون بنویسم. شاید در نوشته های بعدی نق بزنم. شاید هم تا اون زمان بیخیالش بشم. ولی از یک چیز مطمئنم. درست یا نادرست، از زنده بودنم خوشحالم. الان زمان پایان من نیست. نمیدونم باید منتظر چی باشم. شاید تا انتهای عمرم فقط نق بزنم ولی هرچی که هست خوشحالم که هنوز نفس میکشم. تصورم از زیر خاک هیچ مثبت نیست.
عدس کوچولو حالا دیگه حسابی پیش رفته. یک دختر کوچولوهه. اسم هم داره. باران. هی! این بچه رو یواشکی بدجوری دوست دارم. خدایا بدجوری مواظبش باش. این خیلی عزیزه خیلی.
مرضیه پیام داخل کانال زبان داده که اگر موافقیم کلاسمون رو دوباره از شنبه شروع کنیم. بله که موافقم. باید بهش اطلاع بدم. اگر پرحرفی هام در اینجا رو سریعتر تمومش کنم تا یادم نرفته باید برم بهش بگم که موافقم. اوه ساعت12دقیقه مونده به11صبح! تمام صبحم رفت! بیخیال رفت که رفت! بد هم نرفت. حسابی خوابیدم، کلی نق نوشتم و سبکتر شدم، و الان به جای اون فضای مسخره و شلوغ اردو داخل خونه نشستم. باید بلند شم. موهام رو از روی شونه هام جمع کنم. قهوه یا آب میوه درست کنم و یواش یواش بشینم سر کوه مشقهای گوش کنیم که دارن به ارتفاع خطرناکی میرسن.
ساعت10و51دقیقه صبح4شنبه به ساعت سیستم من. باقیش باشه بعد. صبح به خیر.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *