عجب صبح جمعه ای بود!

ظهر جمعه. عجب صبح جمعه ای بود!
تازه مهلت پیدا کردم درست درمون ولو بشم پشت سیستم. عجب صبح جمعه ای بود!
آتیشبار جبهه مقاومت مادر کاملا به کار افتاده. با این تمایز که به جای صدای انفجار موزیک میزنه.
مادرم دیشب همراه1یخچال کوچولو از ارتفاعات برگشت. پیشم موند ولی خسته بود و چیزی از حلوا نگفتیم. امروز صبح چایی میخوردیم و حرف میزدیم. نفهمیدم بحث چی شد که گفتم من واسه چندتا از رفقا و به توصیف اونها معدن راهکارهایی هستم که خودم ازشون استفاده نمیکنم. گفت مثلا چی. گفتم مثلا کلی راهکار که میشه سر کلاس به کارشون گرفت و واسه1معلم نابینا توضیحشون دادم و اون بنده خدا میگفت راهکارهای مثبتی بودن. اما واسه خودم انگیزه ای در کار نیست که ازشون استفاده کنم. گفت دیگه چی. گفتم دیگه اینکه زندگی خونگی یک نابینا باید پر از نظم باشه. گفت مثلا چی. گفتم مثلا اینکه داخل یخچال و فریزر یک زن خونه دار نابینا باید به جای پلاستیک پیچهای کوچیک و بزرگ همه چیز داخل جعبه و ظرف باشن و با برچسب بریل مشخص بشن. گفت خب بزن. گفتم بیخیال من اصلا نمیدونم اون داخل چیچی دارم. گفت خب از امروز دیگه میدونی. برچسب داری؟ گفتم آره ولی اون کار کلی ظرف پلاستیکی فریزری میخواد بذار هر زمان رفتی یا رفتیم بازار چندتا بخریم یک فکری واسش میکنیم. مادرم گفت نه. همین الان فکر میکنیم. بعدش هم یکدفعه بلند شد صندلی برداشت رفت آشپزخونه. چایی به دست موندم. مادرم صندلی رو گذاشت کنار کابینت و شبیه تکاورها رفت بالا و نفهمیدم از کجای طبقه بالای کابینت1بغل گنده ظرفهای فریزری کوچیک و بزرگ آورد پایین گذاشت روی میز و گفت بعد از چایی اینها رو بشور خشک کن چندتا از یخچالی ها رو توشون بریزیم برچسب بزن اگر کسر بود باز ظرف میخرم. به خودم که اومدم هنوز لیوانم روی هوا بود. مادرم داشت میگفت دیروز درس خوندی امروز هم بعد از کارهای اینجا باقیش رو بخون الان پاشو بیا کمک. بلند شدم. امروز تا این لحظه نه مهلت پردازش به رفقای نامجازم رو داشتم نه تیمتاک و اینترنت. عجب صبح جمعه ای بود!
الان20دقیقه از12ظهر گذشته و مادرم همچنان ظرف داره واسه نشون دادن ولی باقیش فعلا نوشتن نمیخواد. امروز اینجا کلی ظرف پر شدن، کلی برچسب بریل نوشته شدن، یک6راهی کهنه و داغون با یک2راهی بهتر و جمع و جورتر عوض شد، که البته عوض شدنش خودش داستانی بود چون سیمش باید از زیر تخت رد میشد و قشنگ بیچاره شدم تا با کمک عصای سفید موفق شدم انجامش بدم، یخچال کوچولویی که دیشب همراه مادرم از ارتفاعات اومد پایین گوشه اتاق من جاسازی و فیکس و تمیز و روشن شد، بساط ناهار امروز تا مرحله انتظار ما واسه پخته شدنش پیش رفت و الان داره میپزه، و خلاصه، عجب صبح جمعه ای بود!
باید بجنبم و یهخورده درس بخونم. هیچ بعید نیست که عصر جمعه ای شبیه صبحش در پیش داشته باشم. من معترض نیستم. این مثبته. مثبتها رو دوست دارم. دلم میخواد هرچی در این تونل چند ساله فراموش کردم دوباره به خاطرم بیاد و هرچی مهلت نشده بلدش باشم رو بلد بشم. کاش خیلی چیزها بشه!
هم اتاقی جدیدم، یخچال کوچولو به کار افتاد و منو ترسوند. احتمالا عصر برای انتقال محتویاتش ب داخلش کار داشته باشیم. مادرم هنوز مشغوله و من همون اندازه زمان گیر آوردم که بیام اینجا اینها رو بنویسم و… مادرم صدام میزنه. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «عجب صبح جمعه ای بود!»

  1. فاطمه می‌گوید:

    سلااااااااااام سلام سلام. خدا فقط این خبرای تو میتونه این روزا حال منو قشنگ کنه. خخخ من بر خلاف تو امروز صبح جمعه ای وحشتناک داشتم. وحشت به معنای واقعیش. ولی الان انقدر با این پست تو خوبم که میخوام جیغ بکشم. پریسا خواهش میکنم از طرف من. ببین فقط خودم. خود خودم. مامانتو ی دل سیر بچلونش. دوتا بووووووس گنده از لپاش بکن که همچین دلم خنک شه. آخ خدا میگن مامانا فرشته هستن. این فرشته الان به موقعترین لحظه اومد کنارت. هووووووووووووو چقدر خوشحالم. عاشقتم مامان پریسا. عااااااااااااااااااااااشقتم.

    • پریسا می‌گوید:

      اینجارو! ببین گنجشک من اومده اینجا ایول! چطوری گنجشک جان؟ اوه خدایا دارم از خستگی میمیرم یعنی میمیرم ها! پیش و پس از کلاس داخل آشپزخونه بودم الان که نشستم رسما گیجم. مامانم آخ خدا حفظ کنه همه مادرها رو تمام جونم خوابش میاد همه جام جز چشمهام! خبر خوش دلم میخواد! امیدوارم هرچه سریعتر تو هم چندتایی واسم داشته باشی! منتظرم ها!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *