ماجراهای من و مامان و زندگی.

5شنبه صبح. مادرم رفت به ارتفاعات. امروز کتابخونه. البته نه واسه من. من جایی نمیرم. چندتا گنجشک اون بیرون دارن پدر گلهای مادرم رو درمیارن. فسقلیهای وروجک. این موجودات رو دوست دارم. مادرم میگفت یاکریمهای اینجا تو که واسشون دونه میریزی فورا میان ولی منو که میبینن طولش میدن تا بیان روی بالکن. یعنی اونها مفهوم آشنایی رو میفهمن؟ البته از من در میرن ولی به توصیف مادرم تا1فاصله مشخص مشکلی ندارن. از اون نزدیکتر اگر بشم فرار میکنن. خدایا این موجودات رو دوست دارم. دلم میخواد اونها هم منو یهخورده دوست داشته باشن. خب اگر بیشتر هم باشه حالش رو میبرم ولی یهخورده هم خوبه.
ایسپیک دیشب به طرز وحشتناکی ضایعم کرد. داشتم مینوشتم. از اون نوشتن هایی که بعدش پاکشون میکنم. و نفهمیدم مادرم از کجاش منو دید و نوشته هام رو شنید در حالی که صورتم کامل خیس بود. مادرم حرفی نزد تا زمانی که نوشتن رو بیخیال شدم. صفحه رو بستم و سرم رو گذاشتم روی دستهام و شونه هام بی صدا لرزید. زمانی که مادرم اعلام حضور کرد دیگه واسه هر انکاری بدجوری دیر شده بود. مادرم هیچ چی نگفت. فقط گفت پاشو دخترجان پاشو بیا چایی بخوریم. پاک کردن اونهمه مدرک جرم از چهره ام با پشت دست هیچ فایده ای نداشت. نکردم. لبخند زدن هم همینطور. نزدم. رفتم از سنگرم بیرون. مادرم چایی ریخت. نشستیم. حرفهای متفرقه زدیم. از اقوام و از زندگی و از دردسرهای معمول روزمره. نفهمیدم کی رسیدیم به جایی که موافقش نبودم. مادرم این مدل مسیرها رو خوب بلده. کارش عالیه. خدایا مادرها بزرگترین نعمتهای روی خاکت هستن. تا زمانی که هستم ازم نگیرش! انکار بی فایده بود. ایسپیک مواردی رو خونده بود که من گفتنش رو در خودم نمیدیدم. و مادرم بسیار بیشتر از تصور من ایسپیک رو میفهمه. این عادلانه نیست.
مادرم حرف زد و حرف زد و من واقعا حس کردم تحملم به0رسید و فقط لبهام بدون صدا جنبیدن و فقط بدون صدا گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم. بعدش بدون صدا سرم رو گرفتم پایین. بعدش بدون صدا تحمل رو رها کردم. همه چیز رو رها کردم. مادرم حرف میزد. میشنیدم. و همه چیز رو رها کرده بودم. مادرم گفت جای اجزای زندگی خودت توی دل تو کجاست؟ جای من. برادرت. برادرزاده ات. و جای خودت. با صدایی که به شدت گرفته بود اما هیچ لرزشی نداشت گفتم نگران نباش عزیزجان من درسم رو میخونم. حرف خوبی نزدم. مفهومش رو میدونستم. متأسفانه مادرم هم میدونست. به روی خودش نیاورد. خدایا منو ببخش! مادرم گفت درس تو الان فقط واسه در یاد نگه داشتن چیزیه که یاد گرفتی. جز این، درس تو دیگه تموم شده. حالا باید درس رو در کنار باقی زندگیت بخونی. و جای این زندگی کجای زندگیته؟ گفتم زندگیم داره پیش میره. میخوایی من چیکار کنم مادری؟ مادرم گفت میخوام از پشت اون سیستمت بلند شی و به زندگی واقعی خودت بیشتر توجه کنی. گفتم لازمم نمیشه مادری تو به جای من به این بخش توجه میکنی. خدایا من واسه چی اینهمه بد شده بودم؟ مادرم صبوره. خیلی زیاد. خدایا منو ببخش! مادرم گفت بله من توجه میکنم چون میبینم تو توجه نمیکنی. درس هات رو سر زمانش بخون، زمانت رو واسه باقی زندگیت باز کن، گوشه هاش رو خودت بگیر دستت، تا لازم نباشه من به جای تو بچرخونمش. گفتم تو خودت میخوایی مادری. گفت نه. از حالا دیگه من نمیخوام. از حالا خودت جمعش کن. من که ببینم تو خودت بالای سرش هستی خاطرم جمع میشه. وقتی میبینم خودت ولش کردی نمیتونم من هم ولش کنم. تو هرچی هم بزرگسال باشی باز بچه منی. نمیتونم نبینم. زمانی که ببینم خودت به قول خودت واسه خودت کیک پختی من نمیپزم. زمانی که خاطرم جمع باشه که تو زمان واسه درست کردن غذای فردات باز میکنی غذای بسته ای داخل فریزرت نمیذارم. من از97کردم تا تو از این مرحله رد بشی. الان دیگه رد شدی. از امشب دیگه من نمیخوام. اما اگر تو خودت رو ول کنی من باید به جای تو توجه کنم. پس از امشب خودت به جای خودت زندگیت رو بچرخون.
از تصورش خندم گرفت. خیال نمیکردم مادرم خیلی جدی بگه ولی ظاهرا جدی گفت. چون بعد از صحبتهامون گفت اگر درس نداری دیگه نرو پشت سیستمت بست بشین. این لیوانها رو بشور بعدش هم روی چایی باید1چیزی واسه خوردن باشه بلند شو موادش که هست1کیک کوچولو درست کن. روشش رو هم من واست میگم تو انجام بده.
مثل اینکه این دفعه مادرم قرار بود از مسیر معمولش استفاده کنه. این مسیر رو میشناختم. از همین جاده وارد تونل زبان شدم. ولی جالب بود واسم. جدی بلند شد مواد اون کیک کوچولو رو چید روی کانتر و گفت بیا همه چیز توی خونت هست. گفتم دیره مادری باشه بعد. گفت نه دیر نیست زیادی هم دیر کردیم پاشو بیا. رفتم و درستش کردم. نتیجه شیرین بود البته نه بیش از اندازه. خوشمزه بود.
مادرم امروز صبح رفت به ارتفاعات و گفت میخواد حلوا بده بیرون واسه رفته هامون. بهم گفت برنامه هام رو بچینم که اگر تا عصر کارش تموم شد و برگشت راهش رو واسم بگه و حلوا رو من بپزم. حس میکنم مقابله خاموش مادرم با بخشهایی از زندگیم که از مدتها پیش موافقشون نبود و در بروز این عدم موافقت چندان سکوت هم نمیکرد از دیشب شروع شده. و عجیب اینکه من بدم نمیاد.
مادرها خداهای خاکی روی زمینن. نباید اذیت بشن. که اگر بشن خدا اذیت میشه و وای به زمانی که خدا اذیت بشه از دست کسی! واسه اذیت نشدن مادرم حاضرم آتیش روی سرم بذارم. دیشب اذیتش کردم. خدایا منو ببخش نفهمیدم بد خسته و خسته و خسته و بی تحمل و حرصی و بریده و خسته و خسته بودم.
باید بجنبم. ممکنه کار گازکشی ارتفاعات امروز تموم بشه و مادرم تا عصر برگرده. اگر برگرده حلوا رو یادش نمیره. البته خودم هم همینطور. دلم واسه پدربزرگ با اون آوازش و اون صدای قلیونش، واسه مادربزرگ واسه قصه های قدیمش، واسه داییجون بزرگه با صفای دلش، واسه خاله جون با کلمه های شمرده و خنده های خاصش تنگ شده. کاش راهی بود که میشد ازشون خبر گرفت! دلم خیلی تنگ شده واسه تمام آشناهایی که زمانی بودن و حالا دیگه بین ما نیستن.
دیرم میشه. باید عصرم رو باز کنم. درس. ساعت8و24دقیقه5شنبه به ساعت سیستم من. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «ماجراهای من و مامان و زندگی.»

  1. ناشناسترین ناشناس زندگی می‌گوید:

    خدایا امشب حالم بی نهایت خوب نبود و الان انقدر خوشحالم که دلم میخواد فقط اشکام بیاد. من خیلی دیوانم نه؟ وقتی حالم بده گریه میکنم الان که خوبم باز دوست دارم گریه کنم. خدایا این بار دومیه که امشب میگم شکرت. البته امروز سومیش هست. یکی هم صبح گفتم. خدایا مرسی که مامان پریسا هست. شاید فکر کنید جملم واقعی نیست ولی همون خدایی که الان ازش برات گفتم میگه که واقعیترین واقعیته. بی نهایت خوشحالم انقدر که انگار خودم ی تیکه از اون کیک رو خوردم. نوش جونت پریسای عزیزم. الهی که همیشه مجبور باشی کارای دوست داشتنیت رو انجام بدی. تو بی نظیری و حقت هست که بهترینا برات باشه. زیاد حرف زدم ببخشید ولی نمیتونستم حسمو بهت نگم. خوشحالم زیاد.

    • پریسا می‌گوید:

      ممنونم عزیزه من. خوشحالی کاملم زمانیه که ببینم ذوق کردنت همیشگیه. ای کاش از دستم برمی‌اومد! کاش در اولین مهلت بشنوم و ببینم و بدونم که به شدت خوشحال، خوشبخت و آرام هستی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *