خدایا کمکم کن رنگی نشم!

3شنبه صبح. درس میخونم. دیروز به مادرم در مورد زندگیم نق زدم. ظاهرا باهام موافق بود. خخخ ظاهرا. ولی به نظرم نباید منتظر هیچ موافقتی باشم. بد نیست خودم سعی کنم. کم و بیش شروعش کردم ولی واقعا بلد نیستم درست ادامه اش بدم. یعنی میتونم؟
دلم میخواست یهخورده اجتماعیتر بودم. پیش از این بودم ولی نه الان. الان به شدت ترجیح میدم توی سکوت خودم باقی بمونم. این مثبت نیست و هیچ مدلی هم نمیتونم درستش کنم چون تلاش برای عوض کردنش آزاردهنده هست. اما اگر میشد حلش کنم قطعا دستم واسه تغییر خیلی موارد بازتر بود. بیخیال.
فشار چشمم کم و بیش در حال عقبنشینیه. قدیمیها درمونهای کاریتری از داروهای کزایی ما داشتن. چایی حسابی کمک کرد. امروز دم نکردم. قهوه هم که نمیشد بمالم به چشمهام. بیخیالش شدم.
امروز انگار مسلطتر میچرخم. من حالم طوریش نیست فقط… اعتمادم درد میکنه. اعتمادم به تمام جهان به طرز وحشتناکی ترک خورده. خب این که چندان عجیب نیست مدتهاست که ترک داشت. ولی الان حس میکنم کلا نفله شده. عجیبه که از این نفله شدن هیچ حسی ندارم. نه هوار و عربده زدنم میاد نه بغض کردم نه غمگینم. حتی دیگه قد دیروز و پریروز حیرت هم ندارم. فقط شکستنش رو احساس میکنم و اینکه دیگه دلم به هیچ عنوان تلاش برای تعمیرش رو نمیخواد. تمام اعتمادم… دیگه درد هم نمیکنه. فقط بی حس شده و ریخته. به نظرم واسه همیشه ریخت و دیگه دلم نمیخواد دست خودم یا هیچ دست دیگه ای بخواد دوباره ستونهاش رو درست کنه. جدی واسه چی آدمیزاد اینهمه رنگیه! هنوز باورم… ولی میشه. الان دیگه باورم میشه. باورم شده. کاری از دستم واسه تغییر و ترمیم زاویه دیدم برنمیاد. بر هم بیاد من دیگه دلم نمیخواد. فقط1کاری میشه کنم. اینکه مواظب باشم. مواظب باشم که هرگز! هرگز! هرگز خودم قدم روی خطهای رنگی نذارم و خودم هرگز رنگی نباشم. خدایا تحملت رو بنازم! ولی انصافا کمکم کن من دلم نمیخواد زمانی حتی واسه خودم مشخص بشه که خودم اون مدلی… بیخیال. به نظرم این دست خودمه. مواظب خودم خودم باید باشم. ولی خدایا! کمکم کن. میترسم. نمیخوام حتی ناآگاهانه جنسم با رنگ داغون بشه. خدایا! مواظبم باش! کمکم کن!
میشه جمعه کتلت بپزم؟ تا حالا چندین بار درست کردم و حرف نداشتم! آخ جون! بگذریم از اینکه بیچاره شدم تا عاقبت تونستم بدون خورد کردن و له کردن و از ریخت انداختن درستش کنم. مدتها گیرم این بود که واسه چی کتلتهام خوشقیافه نمیشن. حالا دیگه میشن. اگر این جمعه مجالی باشه باید درست کنم دلم کتلت پزی میخواد.
آخر هفته شلوغی خواهم داشت. پست هفته آینده وحشتناکه. موارد شنبه رو هم که باید آماده کنم. درس و کلاس و… میگم این عادلانه نیست من اصلا تعطیلات ندارم2روز تعطیل هفته آینده هیچ کدومشون توی کلاس من نخوردن. حالا انگار اگر میخوردن من تعطیل میشدم! هنوز اون سالی رو که عاشورا داخل کلاس اینترنتی حاضر شدم یادم نرفته. کلاس! درس! اوه خدا امشب کلاس دارم ساعت مچیم10رو اعلام کرد درسم دیر شد! اوه من رفتم سر درس دیرم شد دیرم شد من رفتم تا بعد!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *