خدایا! از ته دل، شکرت!

2شنبه عصر. باید درس بخونم. وسطش پارازیت زیاد دارم.
اینترنت زده به سرش. در ورود به تیمتاک گرفتاری داریم. با نت گوشی وصلم. درس میخونم و نه واقعا نمیخونم الان باید بخونم.
امروز عجیب دلم خواست داخل پازل زندگی سر جای خودم باشم. جای1زن. جایی که هرگز نبودم. گاهی بهش فکر میکردم ولی امروز عجیب دلم خواستش. واسه چی من هیچ زمانی در عمرم مهلت نداشتم که زن باشم؟ تمام عمر من تا اینجا به جنگ با زندگی و گذشتن از موانعی گذشت که خیلیهاشون اصلا موانع من نبودن. چی شد که من بهشون خوردم؟ یعنی تمام اون جاده های عجیب و خطرناک فقط به خاطر1میانبر اشتباهی بود؟ مگه میشه؟
واسه چی اینهمه خستم؟ یعنی تقصیر این رفقای نامجازمه که امروز به جای کمک نفسم رو گرفتن؟ شاید لازمه بس کنم. واقعا احساس خستگی میکنم. یکجور خستگی مسخره. شبیه ضعف.
خدایا کاش پول… بیخیال. الان به نظرم اگر1کسی بیاد بگه هرچی پول لازم داری تا مشکلات فعلیت حل بشن میدم بهت عوض هم نمیخواد بدی اصلا مال خودت به شرط اینکه همین الان بلند شی امشب هر جا که میخوایی کاملا قانونی بری حسش نیست که بلند شم. دلم… نمیدونم. گیریم که رفتم. خب بعدش؟ بعدش چی؟ اونجا چی منتظرمه که اینجا نیست؟ اوه! اینجا مهر مدرسه منتظرمه. خخخ. خوشم نمیاد. نظرم عوض شد اون1کسی بیاد بده پوله رو میرم میرم.
ولی جدی الان اگر1پول حسابی دستم میرسید… جدی چیکار میکردم؟ بذار یهخورده خیال بنویسم کیف میده.
اول میرفتم حکم بازنشستگی زودرسم رو همیین الان میگرفتم یعنی استارتش رو میزدم. بعدش1سال مرخصی بدون حقوق تقاضا میکردم تا حکمم برسه. بعدش از تصور اینکه دیگه مدرسه نمیرم و لازم هم نیست نگران درآمدم باشم حالش رو میبردم. بعدش میرفتم1خونه کوچولو1جایی اون طرف میگرفتم. بعدش هم1حساب کوچولو همونجا باز میکردم. بعدش هم واسه همیشه از این بخش از خاک میزدم بیرون و دیگه هرگز پشت سرم رو نگاه نمیکردم. بعدش هم… بعدش چی؟ هی! به نظرم فقط… نه نمیخوام بذار عوضش کنم.
اول میرفتم دنبال بازنشستگیم و مرخصی بی حقوقم. بعدش همینجا1حساب کوچولو با1سود کوچولو باز میکردم. بعدش هم از اینکه دیگه لازم نیست برم مدرسه درس بدم و لازم هم نیست دلواپس درآمدم باشم حالش رو میبردم. بعدش هم میرفتم1سیستم نو میخریدم تا بتونم با خیال راحت این یکی رو تعمیرش کنم. بعدش هم جای وان حموم رو باز میکردم تا بتونم1دونه بزنم. بعدش هم1نت تیکر میخریدم به خدا دستم داغون شده به خدا گاهی بدجوری درد میگیره. بعدش هم به تمام مواردی که دلم میخواست انجامشون بدم و نمیشد میرسیدم. بدون دلگیری از رفتن تعطیلات محدودم منتظر میشدم کرونا بره تا بعدش برم کلاسهای هنرم رو تکمیل کنم. پیگیر مدرک آیسیدی الم بشم. کلی کیک و شیرینی شکلاتی که دلم میخواد رو بلد میشدم و میپختم. بدون استرس از رفتن زمان زندگی میکردم. کرونا که میرفت میرفتم تفریح میکردم. جای دور هم نه. کتابخونه و رستوران و هر جا دلم میخواست. بعدش هم… ای بابا!
به نظرم بد نیست دیگه از خواب بپرم. پولی در کار نیست. خب خوش گذشت. فقط این خیالپردازی ها شبیه الکل می مونن. بعدش خماری میارن. ولی واسه چی؟ واسه چی من باید خمار چیزی باشم که واقعیت نبود و نیست؟ خدایی من واسه چی اینهمه…
من جام امنه. سقفم بالای سرم هست. اگر برنامه ریزی داشته باشم میتونم اون شیرین های دوست داشتنی رو بلد بشم. دردسر و جنگ اعصابب از نوع برون از خودی هم ندارم. مشکلی ندارم که حلش به کسی جز خودم بسته باشه. گیری ندارم که به کسی گیرم بده. دردی ندارم که درمونش دست کسی جز خودم یا خدا باشه. اینجا داخل4دیواریم جام امنه. بدون هیچ بستگی تلخ و دردناکی که خواب و بیداری هام رو خراب کنه و از زندگی بندازدم. خب1سری گیرهایی هم هست. از جنس آرزوهای برآورده نشده. ولی اینها گیر نیستن. اینها آرزو هستن. گاهی هم ناکامی. ولی واقعا مشکل نیستن. مشکل رو بهار داشتم. اون مشکل واقعی بود نه اینهایی که الان حرفشون رو زدم. خدا رو چه دیدی شاید مهر امسال1چیز خوبی بشه. اصلا شاید مثلا بگن ببین ما کتابخونه اداره رو راه اندازی کردیم منتقل میشی اونجا. تعطیلات تابستون پر ولی جات اونجا در سکوت1اتاق تک نفره امنه. بازنشستگی هم اگر عمری باشه عاقبت میاد. یا2سال دیگه یا12سال دیگه عاقبت زمانش میرسه. شاید بتونم در20سالگی سابقه کارم بگیرمش. شاید منتقلم کنن1جای آروم که اصلا دلم بازنشستگی نخواد. هنوز کلی راه تا اون زمان هست. شاید من بتونم خیلی چیزها رو واسه خودم عوض کنم. شاید… به نظرم این مدل خیالپردازی هم قشنگه. گیریم که هیچ کدوم از این چیزها هم نشه. نهایتش اینه که اوضاع همین طوری پیش بره. یهخورده بهتر یا بدتر. خب که چی؟ یعنی واقعا اینقدر بده؟ شاید خیلی دلچسب من نباشه ولی واقعا اینقدر بده؟
امروز پیش از اینکه بیام اینجا شنونده قصه درد کسی بودم. نمیدونستم باید چه مدلی بهش آرامش بدم. و زمانی که شنیدنهای من تموم شدن و در سکوت بهش تمرکز کردم، دیدم چقدر واسه اون آدم دردم میاد و در کمال خودخواهی دیدم که چقدر از اینکه من خودم از این مدل گرفت و گیرها ندارم احساس سبکی و لذت میکنم. راست میگم. این لحظه شاید معرفت نباشه ولی حس لذتم دلیه. خدایا! من زمانی اونهمه واسه گره های سیاه زندگیم، دردهام، بنبست های ناگذرم، دعاهای بی جوابم، بهت نق زدم. باز هم خواهم زد. ولی من مرد این مدل میدونها نیستم. نه صبوریش رو دارم نه توانش رو. تو میدونستی و من نمیدونستم. حالا میدونم. انگار امروز اینجا در این لحظه و این مکان با تمام قلبم دارم حس سبکباری از اینکه قصه ای که امروز شنیدم داستان خودم نبود رو نفس میکشم. خدایا! خیلی خدایی. خیلی میخوامت خیلی!
در میزنن.
خب برگشتم ولی باید برم. مادرم و خالم. باید برم پیششون. اینو هم بعدا میزنم. خدایا! ببین منو! خیلی میخوامت خیلی! ساعت6و11دقیقه به ساعت سیستمم. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *