روی لبه‌ی تهوع.

1شنبه بعد از ظهر. سعی میکنم درس بخونم. ماکارونی پختم. کلی چیز واسه خوردن داشتم ولی لوازمش رو خریدم و پختم. باید1کاری میکردم وگرنه از پنجره میپریدم پایین. کاش فعلا واسم بس باشه الان دیگه هیچ چی به نظرم نمیاد که انجام بدم تا تعادلم رو نگه دارم. خدایا! این جهانت بیش از اندازه عجیبه! دیده ها و شنیده ها و دریافت های این روزهام رو به خدا اگر خودم ندیده و نشنیده و درک نکرده بودم امکان نداشت باور کنم. هر کسی واسم میگفت که دیده و شنیده یا میزدم توی دهنش یا چنان به فحش میکشیدمش که تا ابد دروغ بافتن رو به روی منو یادش بره! حالا هیچ کدوم از این معامله ها رو با خودم نمیتونم کنم. کاش میتونستم!
حالاست که مادرم برسه. نمیخوام اینجوری گیج ببیندم. خدایا اون بالا نشستی چه مدلی تعادلت رو حفظ میکنی من روی زمینت دارم از حیرت میپاشم تو چه جوری میتونی!
فشار چشم پدرم رو درآورده. شکر خدا هنوز شدید نیست ولی بد اذیت میکنه. من در مواقع عادی فشار چشم ندارم اصلا نمیدونم این چیه. چشمهام آتیشن. باز نمی مونن زمانی هم که بسته میشن حرارت پلک هام کلافه ام میکنه. دردش رو نمیخوام تحمل کنم. اذیتم میکنه. اذیتم میکنه!
اطرافیانم میگن نکنه کرونا گرفتی. بعدش میگن نه نگرفتی چون باقی علامتهاش رو نداری. خدایا تمام ذهنم انگار کوبیده شده به کوه. واسه چی من اینطوری شدم؟ یعنی غافلگیری اینقدر میتونه سنگین باشه؟
خیال میکردم بعد از این مدت مهمونی روی خاک خدا و اونهمه تجربه های کزایی دسته کم2درصد مخلوقات پروردگار رو… بیخیال. باید1فکری واسه درآوردن ذهنم از بی حسی کنم وگرنه1کاری دستم میده این مدلی نمیتونم روزم رو ادامه بدم.
کرونا رسما داره حالش رو میبره. قرمز داره میرسه بهمون. شاید هم تا حالا رسیده و نمیگن. تصور تکرار قرنطینه هیچ مثبت نیست. دیروز استادم میگفت واقعه در هر حال پیش میاد و نمیشه ازش فرار کنیم. مواظب خودت باش. گفتم چشم. خدایا به خیر کن هیچ دلم نمیخواد با این بیماری درگیر بشم.
این روزها کشور من معدن درد شده. کرونا. سیل. پیش از اینها هم که… خدایا بعدیش چی میتونه باشه! نکنه بدترش هم برسه؟ من واقعا حس میکنم دیگه تحمل ندارم. اطرافم پر از اخبار و صحنه های سیاهه. مردمی که درد میکشن. سیلزده هایی که گلآب همه چیزشون رو برد و جونشون رو گرفت و حتی جنازه هاشون رو هم پس نداد. همراه هزارتا درد دیگه. خدایا واسه چی همیشه منفی برنده میشه یعنی هیچ زمانی هیچ زمانی حق با ما نیست؟ واسه چی اجازه میدی؟ این ملت گناهشون چی بود؟ آخه چه خطایی اونقدر طاوانش سنگینه که چندتا نسل باید پس بدن و تموم نمیشه و هیچ اثری از سبکتر شدنش نیست؟ تا کی ادامه داره؟ از ما که گذشت ولی یعنی واقعا آیندگانمون هم باید شبیه ما خاکستر بشن؟
تا جایی که بتونم از اخبار سیاه سیل و کرونا و قیمتها و جنگ حجاب و بحث نافرجام برجام و تحریمها که سرنوشت منو درو کردن عقب میکشم. نمیخونم نمیشنوم نمیخوام بدونم. کاش میشد! در هر حال اطلاعات شبیه گل و لای سیل از درز حصارهام وارد میشن و خاطرم رو. خاطرم! آخ خداجان تمام خاطرم امروز انگار با چکش له شده تمام ذهنم تمام ذهنم درد میکنه! حس میکنم اگر بیشتر متمرکز باقی بمونم به تهوع می افتم. خدایا من واسه چی این طوری شدم؟
مادرم الان میرسه. خودم هم دیگه نمیخوام بنویسم. معده ام داره شروع میکنه ارور دادن. خدایا نه! از این حالت خوشم نمیاد. کاش پیش نیاد واقعا اذیت میشم. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «روی لبه‌ی تهوع.»

  1. ناشناسترین ناشناس زندگی می‌گوید:

    خخخخخخخخ خدا نشسته قشنگ هدف گرفته. از بدبختی تا بلاهای آسمانی. الان فقط کافیه بگی خدایا یعنی از این بدترم میشد. ی کاریت میکنه که بگی خدایا غلط کردم میگما بر میگردی به همون قبلیا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *