خدایا اصرار نیست فقط دعاست.

بعد از ظهر جمعه.
مادرم و بقیه تونستن از ارتفاعات بیان پایین. خدایا شکرت!
امروز نمیتونم چیزی بپزم. خیلی هم حصش نبود یعنی بود ولی خیلی نبود. درس میخونم البته نه کامل. باید این متنه رو توضیح بدم حس توضیح نیست. توضیحم درد میکنه.
به نظرم باید واسه1کسی دلواپس باشم انگار1بلایی داره سر بیداریش میاد. خدایا من که روانشناسی بلد نیستم دیشب داشتم از ترس سکته میزدم هیچ مدلی هم نمیتونستم تمرکزش رو متمرکز کنم و مسیرش رو بچرخونم به1طرف بی خطر. به جان خودم داشتم دیوانه میشدم هرچی میکردم نمیشد. امروز هم کم و بیش همین مدلیه. خدایا کاش1کوچولو علم روان سرم میشد! من که دیگه عقلم به جایی نمیرسه خودت به خیر کن!
همچنان دلم بیرون زدن میخواد. بد نیست امشب1دوش حسابی بگیرم. خدایا این متنها رو باید بلد بشم واسه چی توضیحم نمیاد! دلم میخواد میشد شبیه بقیه آدمها باشم الان هم بلند شم برم جایی. مثلا با رفقا بریم کافه کاج یا کنتاکی و… اوه خدا کرونا! واییییی کرونا کرونا کرونا! نه نمیخوام اگر گرفتار بشم نتیجه بدجوری وحشتناکه. خب پس کاش شبیه بقیه میرفتم خونشون و اونجا… نه! خونه نه! نمیخوام! نمیتونم! اه خب واسه همین میگم کاش شبیه بقیه آدمها بودن دیگه! خدایا واسه چی من هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته! دقیقا هیچ چیزم! الان دارم به خیلی چیزها فکر میکنم که اینجا نمیشه گفت ولی تفاوتهای خودم در اون خیلی چیزها رو دارم میبینم که شبیه هیچ کسی از اطرافم نیست. مثلا اینکه صاف زدم خودم رو گرفتار کردم داخل این… این… این… ول کن کلمه واسه توضیحش موجود نیست. حالا تا ابد اینجا ولو بشم و به قول احمد اونقدر ماه و مهتاب بنویسم که عقل نداشته ام بپره بره! زهرمار! خب این چه داستانیه این این…
کاش دسته کم اینجا رو یهخورده به آدمیزاد میرفتم! نرفتم. کاریش نمیشه کرد! این هم طاوانش. ولی جدی من واسه چی… بیخیال ول کن بابا!
نامجازهای من دارن از کمک بهم عاجز میشن. دیگه کمتر جواب میده. از بس بهشون گیر دادم جسمم باهاشون قاطی شده الان دیگه نمیتونن خیلی کمک کنن. شاید یکی2ساعت بعد بشه ولی خوشبین نیستم.
میگم این روزها واسه چی اینجوریه؟ من که از جوهر خلقتم هیچ چی مخ توی سرم نبود تمام عاقلهای اطرافم هم دیوونه شدن هرچی میکنم درست بشن نمیشن! اصلا انگار… دقیقا… خوابن. خوابه خواب. هرچی هم میکنم بیدار نمیشن. خدایا من زورم نمیرسه واقعا نمیرسه میشه خودت از اون بالا1سطل آب سرد بپاشی بهشون بیدارشون کنی؟
داخل اتاق همیشگی سنگر گرفتم. تنها نیستم. چقدر خستم! خدایا بی نق و آخ و واخ من واقعا خستم. کاش راه واسه رفتنم باز میکردی؟ خدایا ببین منو! اصرار نمیکنم. دارم دعا میکنم. سر گیر دادن هام ندی بهم پدرم رو دربیاری! من اون طرفش رو نمیبینم فقط دعا میکنم. خب خاکیه و دلش. دل میخواد دیگه. به خیالم اون طوری اوضاع بهتر میشه. ما دعا میکنیم باقیش با خودت. لطفا سر دعاهای من کار دستم نده ولی اگر بشه مصلحت بدونی این در رو باز کنی… خدایا نمیشه؟ یعنی هیچ مدلی؟ یعنی اصلا راهی نیست؟ من واقعا دلم رفتن میخواد. از اینجا. از همه جاهایی که میشناختم و میشناختنم. این خاک این آسمون این…
هیچ زمانی اینهمه دلم بریدن و رفتن نمیخواست. من دیگه هیچ دلیلی واسه موندن پیدا نمیکنم جز جبر. فقط جبره که این گوشه از جهان نگهم داشته وگرنه واسه همیشه میرفتم. از همه جا میرفتم. برای همیشه میرفتم. از تمام مکانهای آشنایی که میشناختم. از بین تمام آشناهایی که میشناختنم. جدی کاش میشد! بذار اگر غربتی هست واقعا غربت باشه نه در مکانهای آشنا و بین افرادی که1عمر دیدی و شنیدیشون! خدایا! ای کاش مصلحت میدیدی این راه باز میشد واسم! واقعا دیگه دلم نمیخواد. ای کاش میشد اجازه میدادی من میرفتم! از همه جا. از تمام مکانهایی که میشناختم. از تمام افرادی که1عمر گذشته و نشناختنم و اطمینانشون به اینکه حسابی میشناسنم. خدایا چقدر خستم! اگر بدونی! خیلی بد خستم خیلی! کاش مصلحت میدیدی کمک میکردی! واسه تو فقط1اشاره کوچیکه. کاش میکردی! کاش میرفتم!
داره2میشه. فقط3دقیقه. خوابم میاد. کاش بتونم امشب درس بخونم. خوشم نمیاد فردا درگیر باشم. ساعت2دقیقه به2بعد از ظهر جمعه. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *