جهت رفع سکوت.

3شنبه صبح. خدا چی میشد بر اساس1معجزه همین الان زنگ گوشیم میخورد میگفتن کلاس امروز یعنی امشب کنسله! خدایا پس معجزه هات رو واسه کی نگه داشتی؟ چندتاش رو بفرست بیاد دیگه!
درس میخونم وسط پارازیتها. پارازیتهایی که خودم میپاشم وسط درس خوندنم. بلند میشم میرم میام و و و…
تمام اعصابم از دلواپسیهایی که پشت سر گذاشتم و هنوز باهاشون درگیرم گزگز میکنه. انگار چندتا انفجار وحشتناک پشت سر هم گذشتن و داخل گوش روانم ازشون نبض گرفته. ولی در حال حاضر همه چیز در تماشاهای من انگار به یک حالت منجمد آماده انفجار ثابت مونده. انفجارهای اولیه رو پشت سر گذاشتیم و الان یک ثبات ترسناک شکستنی روی تماشاهام رو گرفته. خدا به خیر کنه!
هوا به شدت گردشیه. درس و کرونا اجازه نمیدن. کاش میشد!
خاطرم باشه امشب داخل پیج اینستام یک پست بزنم.
کلاس نویسندگی تیمتاک در حالت تعلیقه. هفته هاست که نداشتیم. من هم پیگیر نشدم. به شدت واسه هر مدل پیگیری خسته ام.
خدایا چقدر چیز دارم بنویسم! واسه جمعه، واسه15مرداد، واسه27مرداد، وووییی!
امشب کلاس دارم باید درس بخونم. خدایا فقط2تا متنه چند دفعه بگمشون حله دیگه!
میشه دوباره5شنبه برم بیرون؟ جای بدی نه فقط کتابخونه. بعدش هم نمیدونم کجا. شاید کافه شاید خونه.
عجب آخر هفته شلوغی! ولی بیخیال من اگر از کرونا جرأت کنم زمانش رو باز میکنم ولی کرونا. آخ آخ کرونا! از این جدیدش هیچ خوشم نمیاد. واکسن‌گریزیش و نشانه های جدیدش رو هیچ نمیپسندم. گندش بزنن!
حس نق ندارم. فقط دلم خواست بیام اینجا سکوتم رو بشکنم. این هم یکی از پارازیتهای خود ساخته بین درسیمه.
مهر که بیاد باید اینجا رو تمدیدش کنم. هزینه ها وحشتناک شدن. اگر این دفعه زورم نرسه… اوه باید برسه واقعا نمیخوام به فردایی که اینجا دیگه واسه من نباشه فکر کنم. به شدت دلم میگیره. باید تمدیدش کنم. بیخیال کو تا مهر!
مهر! ازش خوشم نمیاد. کاش تا مهر اتفاقی می افتاد! یک غیرمنتظره خیلی عجیب و خیلی مثبت! کاش میشد! خدا رو چه دیدی شاید هم شد! این دنیا همه چیزش عجیبه تا مهر هم هنوز کلی زمان باقیه شاید زد و… آخ خدا چه خیال قشنگی! کاش میشد!
داره10 و نیم میشه. بد نیست دیگه بس کنم و اون2تا متن کوفتی رو ضربه کنم. من که میدونم بعد از ظهر مرد درس خوندن نیستم پس بهتره بجنبم. ولی خدایا هنوز منتظر معجزه گوشی و تعطیلی کلاسم هستم. کاش میفرستادی!
دیرم شد. درس. تا بعد.

2 نفر این پست را پسندیدند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «جهت رفع سکوت.»

  1. مهشید می‌گوید:

    شب، نیمی از راهش را اکنون رفته اما خواب سراغ از چشم های من نمی گیرد. این روزهایم دارد به روانی کارون میگذرد و خیالم نیست. آنقدر از لشکر کشیِ درس، اضطراب و نگرانی خسته ام که دلم انجام هیچ کاری را نمی خواهد! میدانم این گونه گذشتن از ثانیه ها، ساعت ها و روز ها پشیمانم می کند اما حقیقتا دلم انجام هیچ کاری را نمی خواهد! هیچ کاری!
    نشسته ام به آهنگ هایی که از رادیو پخش می شود گوش می دهم و فکر می کنم. به خیلی چیز ها فکر میکنم. به تجسمی که متنش حاضر است اما تنظیمش، ….
    به قصه ای که باید برای پانزدهم بخوانم، تنظیم کنم و تحویل دهم و من، من هیچ کاری نکرده ام! به کار های دیگری که دلم حتی فکر کردن به چگونگی انجام شان را نمی خواهد.
    کلاس نویسندگی؟ در خاطرم هست اما مدت زیادیست که کنار کشیده ام. شاید این هم بشود یکی از چیز هایی که بخواهم دائمی کنارش بگذارم. نمی دانم! سرنوشتِ یاقوتِ درمانده معلوم است اما سرنوشتِ روایتگرش؟ بگذریم. راستی کاش می شد کتاب زندگی من هم یک روایتگر داشته باشد. روایتگر دارد اما هنوز نمیدانم خداست یا خود من؟ البته که از نظرم خدا باید باشد. زیرا که تقریبا هیچ چیزی طبق اراده ی من پیش نرفته است، اِلّا همان رشته ی دانشگاهی ام در شهری که همیشه خواسته ام باشم.
    حوصله ام از این همه هیچ سر رفته اما امروز همین هیچ را به آن همه دقدقه و اضطراب ترجیح می دهم. هر کسی از من انتظارات خاص خودش را دارد. مادر به گونه ای و پدر به گونه ی دیگر. خودم یک جور و دیگرانِ دور و نزدیکم جورِ دیگر. من اما دلم یک تجدید قوا می خواهد. دلم می خواهد روانم را از کالبدم جدا کنم، گرد و غبار را از شانه هایش بتکانم، به جاهایی که آرزو دارد پروازش دهم و پس از بازگشتش فکری به حال زندگی بی حوصله ام بکنم. رود زندگی پر از آب راکد شده است و این ، به جهنم که خوب نیست. حال من هم خوب نیست، روانم هنوز خسته است و فعلا هیچ راه حلی هم برای بیدار کردن زندگی ام که اکنون به رودی در خواب میماند، ندارم.
    امیدوارم تا مهر برایت اتفاق های مثبتِ فراوان بیفتد. به آن سوی شبت خو گرفته ام پری جان. کاش تمدید شود! شب اکنون به نیمه ی دوم راه نسبتا طولانی اش رسیده است و خواب؟ نمیدانم در کدام پیچ از افکار دیوانه ام گم و گور شده است.

    • پریسا می‌گوید:

      دلم پرواز میخواهد. از اینجا تا فراسوی ابد، تا ماه، تا مهتاب. دلم آرامشی از جنس صبحی ناب میخواهد. در این شبهای پیچاپیچ و بی فرجام، دلم مهتاب میخواهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *