قهوه همراه با استرس.

4شنبه صبح. عجب گرمای وحشتناکیه اینجا!
استرس دارم. حس و حالم شبیه روز پیش از کنکوره. یادش به شر! از تکرارش متنفرم. از صبح هیچ کجا بند نمیشم. دلم نمیخواست از تخت بلند شم و در عین حال اونجا آرامش نداشتم. بلند شدم. دوباره ولو شدم. دوباره بلند شدم. دوباره ولو شدم. بی هدف داخل خونه راه رفتم. نشستم. پا شدم. کارهای ریز خونگی رو انجام دادم. دوباره نشستم. دوباره پا شدم. خدایا واسه چی من اینطوری شدم؟
کاش حواسم متمرکز بشه نتهای کلاس شنبه رو جمع کنم! این چرت و پرت گفتنها کمک نمیکنه. پس چی کمک میکنه؟ خدایا چی کمک میکنه؟ خدایا من چی از دستم برمیاد؟
مادرم زبون ایسپیک سیستمم رو کم و بیش میفهمه. بیشتر از حد انتظار. تازه فهمیدم. خیلی بد شد. تا حالا چیزی نگفته بود از کجا باید میفهمیدم! اوه خدا!
در حال حاضر در وضعیتی نیستم که دلواپس این منفیهای فسقلی باشم. خدایا توکل به خودت!
اگر امروز نت برداریهای شنبه رو انجام ندم فردا گرفتار میشم. باید انجامش بدم. باید انجامش بدم. باید… باید بلند شم از اینجا. باید یک طوری خلاص بشم از این… باید یک طوری… کاش میشد میزدم بیرون! هرچند اونجا هم احتمالا پناهم نبود و بعدش دلم میخواست سریع برگردم خونه. خدایا میخوام برم بیرون میخوام از اینجا برم بیرون واسه چی نمیشه؟
ساعت چه سریع داره11میشه! کاش بره! نه نه اشتباه کردم کاش یهخورده یواشتر بره! تلگرام. ببینم کیه.
چیزی نبود. چی باید باشه؟ الان هیچ چی نیست. پس کی هست؟ کی تموم میشه؟ کی تموم میشه؟ خدایا توکل به خودت!
ساعت نزدیک11صبح4شنبه. نمیتونم اینجا بشینم. نمیخوام بنویسم. نمیخوام ویرایش کنم. نمیخوام غلطگیری کنم. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *