فقط محض گفتن.

صبح2شنبه. درس میخونم. یکی از این متنها سخت نیست ولی جمله هاش هنوز توی سرم نرفته. واسه چی نرفته؟
اینترنت فعلا شبیه گل داره کار میده بهم. شاید واسه بقیه ضعیف باشه ولی واسه من همین اندازه کافیه. خدایا چی میشه اگر همین مدلی جواب بده؟
دیشب… خدا خدا خدا! دیگه نفس نق زدن ندارم. هرچی باید میگفتم گفتم. ناگفته ها رو هم که تو میدونی. باور کن دیگه نفسم بالا نمیاد که تکرارشون کنم.
دیشب باز به کتاب حافظ تقه زدم. اینترنتی. در جواب2تا نیتم2تا جواب کاملا متفاوت گرفتم. یکیش رو میگفت زمانش شده. چه جوری شده؟ انجامش دست افرادی جز خودمه چه مدلی باید انجامش بدم؟ اصرار کنم؟ روی چه حسابی؟ جدی شدنیه ولی… نخ این بخش از مسیر من بسته به دست افرادی که رویا دارن ولی جرأت ریسک و اطلاعاتشون از این جاده تقریبا زیر0و خودم هم نمیتونم به حساب یکی دیگه ریسک کنم. و نیت دومیم… از1و نیم شب گذشته بود که تقریبا از حال رفتم. خدایا واسه چی از دست من چیزی برنمیاد؟
کرونا دوباره داره پیشروی میکنه. دیروز لازم شد بزنم بیرون. داخل ماشین و کوتاه مدت. ولی زمانی که برگشتم گرما و ماسک به شدت ضربه ام کرده بودن. این وحشتناکه.
دیشب برادرم اومده بود در خونه. مادرم اینجا بود. رفتیم دم در. اونها حرف میزدن و من این دفعه هیچ تلاشی واسه لبخند زدن نداشتم. بسه خسته شدم. نگفتم بیا داخل. اصلا هیچ چی نگفتم. فقط کنار در وایستادم و در جواب احوالپرسی ها جوابهای مثبت میدادم. و زمانی که شنیدم دلیل سرحال نبودنم پرسیده شد فقط گفتم اینطوری نیست من خوبم. از سیر این تکرار خستم. فعلا حسش نیست. بسه واسم.
2شب پیش وسط اون تب خفیف1خواب خشن میدیدم. خواب میدیدم با1کسی به شدت بحثم شد بعدش هم با1جواب سربالا بلند شدم رفتم داخل1اتاق در رو با تمام زورم کوبیدم به هم. اون هم از جا در رفت و خخخ تا میخوردم کتکم زد. بیدار که شدم تا حدود نیم دقیقه حس میکردم باید ضربه ها رو بگیرم تا زمانی که حواسم جمع شد و فهمیدم کجا هستم و خخخ. واسه چی من باید همچین مزخرفاتی رو ببینم؟ این خوابها مگه خوابهای من نیستن؟ پس واسه چی چیزهایی رو نشونم میدن که نه در روزمرگی های من بودن نه قراره هرگز باشن؟ میگن خوابها یا انعکاسهایی از چیزهایی هستن که گذروندیم یا اطلاعرسانی فرداهایی هستن که به همین زودی میان. این که من دیدم خخخ هیچ کدوم از این2تا نبود. بعضی هم میگن خوابها تصویر ناخودآگاهمون هستن. چیزهایی که توی ذهنمون قایم کردیم. توی کله من هیچ تصوری از اینکه اون آدم بخواد منو بزنه نبود خخخ. گاهی بحثمون میشه ولی خخخخ این خخخ. اصلا خنده دار نیست ولی خخخخخخخ.
اه مسخره!
از شروع دوباره خونی این متنه خوشم نمیاد. تمام دیشب اذیتم کرد. امروز بهتر میفهممش مطمئنم ولی آخه… وووییی.
امروز ظهر تنها نیستم. منتظرم برگردن. از ارتفاعات. کاش داخل ارتفاعات اینترنت بود! البته نمیدونم. یعنی اگر بود واسه من چیزی عوض میشد؟ به نظرم نه چندان. فقط جام عوض میشد. خب مگه همینجا چیشه؟
باید مهتاب امروز رو1کوچولو دستکاری کنم. و باید1پایان درست درمون واسه این قصه پیدا کنم. داستانهای دنباله دار واقعا دردسرن. اتصالی بگیری کوکو!
دلم نمیخواد به تسلط مجدد کرونا فکر کنم. خوشم نمیاد. یعنی تمام اون ماجرا دوباره تکرار میشه؟ نه. اوه نه نمیشه. نه اون مدلی.
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. خسته شدم. باقیش باشه بعد.

2 نفر این پست را پسندیدند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «فقط محض گفتن.»

  1. مهشید می‌گوید:

    #یک_حالِ_نامعلوم.
    سیل تمام شد. آن هم با ضربه ای سخت که حقیقتا نمیدانم تا کجای روان و به گفته ی امروز مادر جسمم را، ویران کرده است.
    مادر شاکیست. حال و احوال جسمانی ام، سر گیجه های بی وقفه و مدامم، ضعفی که به تازگی گریبانگیرم شده است، نگرانش کرده.
    کاش هیچ از حال روحی ام نفهمد، نداند! البته که نمی شود. او بیشتر از همه می داند. بیشتر از همه می فهمد. او خدای روی زمین است. اما کاش این بار را نفهمد! اگر بفهمد و بپرسد چه مرگیست که بختک شده روی روانم چه بگویم؟ چه دارم که بگویم؟ وقتی خودم هم نمی دانم چه طور برایش بگویم؟ خودم از پسِ مرمتِ این روانِ متروکه بر نمی آیم. سعی کرده ام. با هر روشی که خوب یا بد می دانسته ام، نمی شود. دیوار هایش تعمیر می شود و به ناگاه سیلی سخت سقفش را با خود میبرد. حسی تلخ ستون هایش را میلرزاند و یک اشتباه که برای درست کردن این همه ویرانی می کنم، مثل روز های پیش با خاک، یک سانش می کند. حالا دیگر هیچ اثری از روانِ سیل زده ام نمی یابم.
    دلم یک درمانگر میخواهد. شاید او بتواند تکه های گم شده ام را نشانم دهد. اولین درمانگر هر کسی خودش است اما اکنون، در این لحظه، منِ خسته ام با زاری و ناتوانی دائما توی مغضم « نتوانستنش» را جیغ میکشد. دلم یک درمانگر میخواهد. لعنتی کاش کسی بود خاطراتِ عوضیِ ذهنم را به گورستان فراموشی ها میفرستاد. کاش یک نفر میآمد این حالِ بدِ دائمی را سر میبرید. آن وقت، قسم می خورم می نشستم و جان دادنش را نظاره می کردم. قسم می خورم!
    جان دادن تنها یک لحظه است. شاید هم چند دقیقه. شاید هم چند ساعت. اما تمام میشود. تمام می شود! حالِ بدِ من تمامی ندارد! تمام نمی شود. راحتم نمیگذارد. مدام از خودم می پرسم اکنون چه مرگیست آخر؟ حالا که توی خانه ام! حالا که مادر دائما از من برای غذا میپرسد. حالا که پدر هر بار که می آید برایم بستنی می آورد، بی آن که بگویم، حالا که همه چیز خوب است، چرا حالِ من خوب نیست؟ قبل از آمدنم به خانه، عزیزی مرا در آغوش گرفته بود. میگفت این حال مقتعیست. باید بگذرد! صبر همه چیز را درست میکند. میگفت هیچ چیز همیشگی نیست. حالِ نامعلومِ لعنتی ام آن لحظه بغض شده بود، با تمامِ قدرتش مشت به قلبم میکوبید و نفس هایم را سر میبرید. نتوانستم بگویم آخرین باری که حالم نه خوب بوده و نه بد را یادم نمی آید. حالِ خوب نمی خواهم! آخرین باری که هیچ کدام را نداشته ام کی بوده است؟ کاش می شد در این قانون که هیچ چیز همیشگی نیست، یک « به جز حالِ نامعلومِ لعنتیِ من، »بی افزایم.

    • پریسا می‌گوید:

      گاهی حالمان خوش نیست. گاهی آسمان صاف نیست. گاهی بهار نیست. گاهی هوای دل گرم نیست. گاهی زمین آرام نیست. گاهی نسیم مهربان نیست. گاهی خورشید تابان نیست. گاهی… گاهی حال خاطرمان خوش نیست. نیست. نیست!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *