نیمه شنبه همراه با کمی تب!

اطراف ظهر شنبه. درس میخونم. خدایا واسه چی تایم کلاسم رفته به8دلم نمیخواد تا اون زمان این… بیخیال.
هوای اینجا وحشتناکه. انگار آسمون آتیشبارش رو باز کرده طرف زمین. ولی من، حس میکنم انگار خفیف تب دارم. سرما نخوردم. حالم هم چیزیش نیست. هیچ علامتی که معرف تب باشه ندارم. فقط داغم. داغتر از کسی که گرمش باشه و حالم حال تبِ. واسه تخفیفش هم راهی پیدا نمیکنم. سرماخوردگی نیست که قرص حلش کنه. عفونی هم نیست که خشککن جواب بده. واقعا هیچ چیزم نیست فقط احساس حرارتم حس تبِ.
خدایا خیلی مرامت رو میپرستم ممنون به خاطر حدود1ساعتی که امروز صبح دادی بهم اگر نمیشد الان واقعا حالم بد بود. هرچند من واسه اینکه مثل آدم خوابم ببره1کوچولو تقلب… خدایا تو شاهدی بی مجوز تقلب نکردم از صاحب ملک اجازه داشتم. خلاصه که کاش میشد طولانیتر بخوابم و بخوابم ولی بیخیال همین هم کلی کمک کرده. کاش1راهی هم بود این شبه تب بره! چیزی به نظرم نمیرسه.
آخ که اگر الان اعلام کنن کلاس امروز کنسله از سرخوشی چنان جیغی میکشم که آتشنشانی رو به رو بیاد کمک. نمیکنن. کاش میکردن! دلم تعطیلی کلاس میخواد. خدایا مگه چی میشه1روزی شبیه امروز تعطیلی کلاسم رو بدی بهم؟ خب بده!
یک متن طولانی دارم که باید واسه کلاس امروزم جمعش کنم. و مهتاب واسه پس فردا.
گاهی حس میکنم دارم به صدای سیستمم حساس میشم. شاید اگر گاهی خاموشش کنم حالم بهتر باشه. نمیدونم. جدی زمانهایی که کلاسی در کار نیست و میشه که من جدا از دنیای سیستم باشم واسه چی نیستم؟ شاید واسه اینکه جای دیگه ای که امنتر باشه به نظرم نمیاد. گیریم که خاموشش کنم. بعدش چی؟ کتاب هم بخوام بخونم باید با این صدا باشه. سکوت مال زمانیه که کار دیگه ای کنی. من بدون سیستم و گوشی چیکار میشه کنم؟ خوندن، نوشتن، درس، همه با سیستمه. کاش من میدیدم!
کلاس امروزم واسم شبیه یک مانع پرش می مونه. همیشه این حس رو دارم مخصوصا زمانهایی که دلم بخواد بعدش کاری کنم. کاری هرچند کوچیک، به کوچیکیه بیرون رفتن و خریدن1باکس کوچیک از محتوای مه سفید. اوه خدا جدی این چیچی بود من بهش گیر کردم؟ باید کنترلش کنم. داشتم میکردم. داشتم کنترلش میکردم. داشتم موفق هم میشدم که بعدش زدم جاده خریت و الان همه چیز از اول. باید دوباره شروع کنم. خدایی تقصیر من هم نبود هیچ راهی واسه آروم کردن وحشی درونم نداشتم داشت جلد روحم رو جر میداد بیاد بیرون و دردسر درست کنه چی از دستم بر میومد جز این آخه؟
امروز دوباره پرهیز گذشته رو نسبتا شروعش کردم. طفلک جسم بیچاره من! فوری جواب داده. حس رضایت دارم از جواب دادنش. اگر میشد من سفتتر مراعات میکردم و سریعتر به وزن نیمه دلخواه میرسیدم! بیخیال میرسم حالا گیریم دیرتر.
از این تب خوشم نمیاد. خفیفه ولی پلک هام رو که می بندم مژه هام معترض میشن از حرارت. خدایا من که بیمار نیستم واسه چی تب کردم؟
واقعا کاش کلاس نداشتم. دلم میخواد ولو بشم. خدایا میشه این تبِ نباشه؟ من واقعا دلم بیماری نمیخواد.
با کاش کار پیش نمیره. من امشب کلاس دارم و این متنه طولانیه. باید1چیزی ازش جمع کنم واسه توضیح. باقی وراجی باشه بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *