دعاهای خیس.

شنبه شب. از مانع پریدم. کلاس امشب هم گذشت. به نظرم باطری دیزی پلیرم داره نفله میشه. الان چندتا جلسه رو نصفه همراهم میاد. باید دفعه بعد با پاور بانک ببرمش. مگه دست خودشه دفعه بعد مثل سگ تا آخر جلسه میبرمش!
داخل تختم. دلم میخواست میشد در سکوت خوابم میبرد ولی نمیشه. سعی کردم دیدم شدنی نیست. یک سری ظرف باید میشستم که از خستگی خواستم بذارم صبح خوب شد رفتم شستمشون الان خیالم ازشون راحته. فردا باید مهتاب رو بنویسم. بدجوری خستم. سرم سنگینی میکنه ولی دردش به شدت خفیفه. کاش امشب بیخیالم بشه! به طرز بی وصفی حس خستگی دارم. از اون خستگیهای بعد از کلاس. نگران تماشاهام هستم. خدایا! خیلی پایان خوش میخوام. خدایا! تقاضا میکنم! ببین منو! دارم ازت تقاضا میکنم! خدایا! از دست من برنمیاد ولی از تو برمیاد. تو که همیشه دقیقه90باهام مهربونی. هر دفعه شده وسط سقوط نجاتم دادی. گاهی من ندیدمت ولی هر دفعه بعدها دیدم حکمت عقب نگهداشتنم رو از اجابتهایی که اگر میشد طاوان داشتن واسم. خلاصه که همیشه هوام رو داشتی. بیا این دفعه هم خدایی کن از این شب نجاتمون بده! خدایا! من نمیتونم نتیجه تاریک رو تصور کنم. حتی فکرش هم مژه هام رو خیس میکنه و از شدت هقهقی که گریه نمیشه نفسم میگیره. تو که نمیخوایی منو اذیت کنی. میدونم که نمیخوایی. خدایا! تو منو دوست داری. میدونم داری. یهخورده که دوستم داری مگه نه؟ مگه میشه دوستم نداشته باشی و اینهمه مهربون باشی باهام؟ خدایا میدونم تو منو دوست داری. میدونم داری. خب حالا که دوستم داری ببین! دلت میاد؟ این بارون رو دلت میاد؟ میبینی؟ اینجا کسی نیست. من تنهام. خودم هستم و شب هست و تو. کسی اینجا نیست که بخوام همدردی بتراشم واسه خودم. تو هم که خدایی و نمیشه فریبت داد. خدایا ببین! من تب دارم. نه سرما خوردم نه بیماری دیگه دارم. ولی من تب دارم. هم خودم میدونم چیمه هم خودت. خداجان! خدای مهربونم! میدونی آدم تب داشته باشه پلکهاش داغ میشن. بعدش وسط تب اگر ببارن این حرارت بدجوری اذیت میکنه. خدایا منو ببین! دلت میاد؟ نمیاد. خدایا میدونم دلت نمیاد. خدایا! این کابوس رو نمیخوام ببینم. دردم میاد از تصورش. میدونم میدونم به هر کسی بگم میگه الان به تو چه! تو چی میگی این وسط! اصلا به تو چه مربوطه که داری نق میزنی! به هر کسی بگم میگه ولی تو نمیگی. این مدل تماشا رو دلم نمیخواد. خدایا! این بارون رو میبینی؟ دلت نمیاد میدونم نمیاد. اگر بدونی این تب چه اذیتی میکنه! کاریش هم نمیشه کنم. به کسی هم نمیشه بگم. کسی نمیدونه واسه چی تب کردم و می مونن توش. تو ولی میدونی. خدایا! ببین منو! باور کن گناه دارم. من هر لحظه دلم دعا بخواد دعا میکنم با هر زبونی که دلم بخواد. الان نمیخوام از اینجا بزنم بیرون دلم گفتن خواست و اینجا میگم بهت. بذار ثبت بشه. خدایا تو که دلت نمیاد این تب بره بالا. تو منو دوست داری. دل نداری بخوام همین طوری ببارم. نمیخوایی ببینی دوباره نفس تنگی هام… خدای مهربونم! این شب رو ببر! تو رو به مقدساتت! تو رو به نامت! تو رو خدا!
من اومده بودم یهخورده اینجا بنویسم و برم. نمیدونم چی شد. طوری نیست بذار بشه. خدایا! من زورم نمیرسه. حتی نمیتونم آخ بگم. نمیگم تا شب تاریکتر نشه. باشه من نمیگم دیدم. نمیگم در حال تماشام. ولی تو که داری میبینی. تماشاهام رو میبینی. دردم رو. تبم رو. باریدنم رو. خدایا! لطفا! خدایا! تو رو خدا! تو رو خدا تو رو خدا تو رو خدا! تو رو خدا!
کاش خوابم ببره! خستم. به خدا خستم. ترکیدم از بس قورتش دادم و به هر کسی رسیدم خندیدم. کسی نباید بدونه. من یک تماشاگر قاچاقی ام. خدایا! این شب رو ببرش. این گره رو بازش کن! خدایا این بنبستی که بنبست من نیست داره روی قفسه سینم فشار میاره! برش دار! خدایا! برش دار! تو رو خدا! این در رو باز کن! تو رو خدا!
دیگه نمیتونم. دیگه نمیتونم! نفسم… باقیش بعدا. خدایا! منتظرم. منتظر جوابت. منتظرم. به شدت منتظرم. دیگه نمیتونم! تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *