خطهای باریک، مرزهای خطرناک.

5شنبه صبح. اینترنت خونگی شورش رو درآورده. خسته شدم پس کی درست میشه!
تایم کلاسم عوض شد. 8شب. کاش دیگه عوض نشه! از تغییرات این مدلی خوشم نمیاد.
مدتیه با حافظ حرف نزدم. دلم حرفهای واضحتر میخواد. حس تعبیر و تفسیر نیست.
این روزها بیشتر از خیلی زمانهای دیگه دلم… پیام. ببینم کیه!
مخابرات. تا19مرداد حدود60گیگ اینترنت رو باید تمومش کنم وگرنه میسوزه. لعنتی با این وضعیت قطعی نت من چه مدلی تمومش کنم! میخوام کمتر هم بخرم سرعت میاد پایین. یعنی داخل این قبرستون همه چیزش باید حرص بده! به جهنم!
چی میگفتم؟ آهان این روزها.
این روزها بیشتر از خیلی زمانها دلم بریدن میخواد. رفتن از همه جا. از تمام مکانهای آشنایی که با ده ها تار نازک ولی سفت بهشون بسته شدم. کاش میشد یک بار واسه همیشه از تمامشون میبریدم و واسه همیشه میرفتم!
این روزها چیزهایی میبینم، نه. میشنوم که نمیتونم درکشون کنم. خطری واسه من نیست. ضربه به من نمیخوره. من فقط تماشاگرم. ولی این تماشا به طرز وحشتناکی واسم غیر قابل درک، عجیب، و تلخ… بدجوری تلخه. نمیخوام باور کنم. نمیخوام باورم بشه این بخشش رو. من همیشه تصورم قوی بوده. قویتر از معمولی. ولی این… این هیچ مدلی در تصورم جا نمیشه. اون اتفاقها. اون کلمه ها. نمیتونم. نمیتونم تصورشون کنم. از طرفی گوینده دروغ نمیگه. اهلش نیست. شاید اشتباه کنه ولی دروغ نه. دیشب حس کردم باورهام در معرض انفجارن. داشتم دیوانه میشدم. به نظرم میرسید دیواره های سلول سلول ذهنم دارن از حیرت و ناباوری میپاشن. بعدش هم تحملم تموم شد و در یک لحظه خشم…
خدایا این نسل بشر بدجوری عجیبه. مگه یک آدم چقدر میتونه جنبه های مختلف و متفاوت داشته باشه؟ اینهمه بخش اینهمه پیچ و خم اینهمه…
امروز صبح خیلی زود از خواب پریدم. تمام شب کابوس میدیدم. خواب میدیدم از داخل نایلون گندمهای کنار اتاق یک مار اومده بیرون و آماده حمله شده و من هیچ مدلی نمیشد حرکت کنم و از اتاق برم بیرون. اگر حرکت میکردم تا به در برسم ماره بهم رسیده و زده بودم. اگر هم بی حرکت می موندم باز هم با یک نیم پرش بهم رسیده و کارم تموم میشد. توی سرم میچرخید، فقط اگر به در برسم. فقط اگر به در برسم. توی سرم میچرخید که اگر به در برسم میتونم به آتشنشانی رو به رو زنگ بزنم تا بیان و به حساب ماره برسن. ولی از تخت من تا در رو هیچ مدلی نمیشد بدون برخورد با مار طی کنم. و مار نزدیک بود خیلی نزدیک.
تماشاهای این شبهام رو به هیچ عنوان نمیپسندم. برای من اونها فقط تماشا هستن. من هیچ کجای قصه نیستم. فقط تماشا میکنم. حیرتزده میشم و، عبرت.
امروز صبح بعد از اون بیداری ضربتی فکر کردم. به مرز انسانیت فکر کردم. چقدر این مرز باریکه. چقدر ناپیداست مرز تبدیل انسان به شیطان! اونقدر باریکه که واقعا گاهی نمیفهمیم. خیال میکنیم همه چیز رو در نظر گرفتیم. همه احکام خدا رو درست رفتیم. همه راه رو مواظب شدیم. و نمیبینیم. اون خط باریک خطرناک رو نمیبینیم که نامحسوس ازش رد میشیم و به قلمرو تاریک میریم. هر کسی یک مدل چشمهاش بسته میشن. دیندارها نماز میخونن. الکلی ها شراب میخورن. و ابلیس این وسط از هر طرف شکار میکنه. خدایا! چقدر انسان بودن سخته! تا دیشب میدونستم سخته ولی نه اینهمه. نه اینهمه!
میترسم. از خودم. نکنه خودم هم از این خطها اطرافم باشه که ردشون کنم؟ خدایا من واقعا سعی میکنم مواظب باشم ولی واقعا نمیبینمش. یعنی اونهایی که این خطها رو رد میکنن هم نمیبینن؟ پس واسه چی من اینهمه واضح دارم میبینم؟ یعنی رد شدنهای منو هم دیگرانی هستن که ببینن؟ اونها کجان؟ میخوام ازشون بپرسم. میخوام ازشون بخوام که بهم بگن. من نمیخوام تاریک باشم. خدایا کمکم کن!
گیریم که یک جاهایی اشتباه پیش میاد. خب پیش میاد. اشتباه قاطی زندگی خاکیهاست. یعنی طاوانش باید اینهمه سنگین باشه؟ که یک نفر اینهمه دردش بیاد، یک نفر بدون اینکه حواسش باشه خطها رو رد کنه، و یک نفر از شدت تلخی زهر تماشاها بزنه به سرش و عربده بزنه؟ خدایا همه از انسانیت و رحمت و مروت میگیم. پس واسه چی نوبت خودمون که میشه کور و کر میشیم؟ دلم میخواد حرف بزنم. دلم میخواد داد بزنم. دلم میخواد دستم رو ببرم بالا و با تمام زورم بزنم. اونقدر بزنم تا این هوای سیاه بپره از سری که…
هیچ کدوم از اینها از دست من برنمیاد. نه دستم میرسه نه زورم. به صلاح هم نیست. اگر من بگم چیزی دیدم ستونهای این شب لعنتی خراب میشن روی سر کسی که همین حالاش هم فشار داره لهش میکنه. خدایا من مجاز نیستم حرکتی کنم. حتی مجاز نیستم بگم که چیزی دیدم. چیزی میبینم. باید بزنم به ندیدن. ولی آخه من دیدم. دارم میبینم. دارم میبینم خدایا دارم میبینم! خدایا تو هم داری میبینی! تو که شبیه من نامجاز نیستی. تو اگر چیزی بگی هیچ ستونی هیچ کجا روی سر هیچ کسی خراب نمیشه. پس واسه چی نمیگی؟ تو خدایی وگرنه خیال میکردم فراموشی میگیری شبیه گاهی زمانهای من که فراموش میکنم. تو که فراموش نمیکنی خاکیها ضعیفن. ظرفیتشون بی انتها نیست. تو که فراموش نمیکنی خاکیها گاهی یک چیزهای اشتباهی رو میخوان. دلشون به جاده هایی میبردشون که چندان هموار نیستن. خب که چی؟ میدونم خطا مجازات داره. خب چقدر؟ یعنی واقعا باید اینهمه سنگین باشه؟ خدایا نمیخوایی تمومش کنی؟
این گفتن ها و نوشتن ها چه فایده دارن؟ هرچی میگم و مینویسم تخلیه نمیشم. پر از حیرتم. و پر از زهر تماشاهام. تلگرام. کیه!
پیام تل و در خونه و مادرم که در راه ارتفاعاته. همین الان همراه خاله رفتن. چه سکوتی!
داره9میشه. باید برم سر درس و مشقم. باید دوش بگیرم ولی فعلا حسش نیست. قهوه و درس و زندگی. قهوه باید بخرم. داره تموم میشه. اصلش کم گیر میاد. لعنتی! امیدوارم امروز خرید نکنم. قهوه ای که من میخوام به نظرم داخل فروشگاه های اینترنتی کم گیر بیاد.
باز دلم آشپزی میخواد. امروز نه. این روزها هرچی دلم بخواد و نخواد خوردم. بد نیست دوباره بزنم شبکه پرهیزات. ولی آشپزی. ماکارونی. اوه خدا! امروز نه! شاید فردا. شاید یکشنبه. شاید… فعلا حسش نیست. خدایا نت درست بشه واقعا اعصابخورد کنه.
عوامل انیمیشن پست فردا رو باید بگیرم. این رو باید تکمیلش کنم. و مهتاب. هیچ زمانی اینهمه در نوشتن گیر نبودم. کلمات اصلا حوصله ندارن. دستم روی کیبورد درست نمیچرخه انگار.
این روزها بیشتر از خیلی زمانهای دیگه دلم بریدن میخواد. بریدن از تمام مکانهای آشنایی که با ده ها تار نازک ولی سفت بهشون بسته شدم. دلم میخواد میشد یک بار برای همیشه از تمامشون میبریدم و میرفتم. واسه همیشه میرفتم. از تمامشون میرفتم. حواسم هست تکراریه اون بالا گفتم. ولی دلم میخواد باز بگم. دلم میخواد باز و باز و باز بگم. تماشاهای تلخ روی خاطرم سنگینی میکنن. حال خاطرم خوش نیست. کاش این قصه تموم میشد! اگر میدونستم اینهمه تاریک پیش میره هرگز واسه شروعش اونهمه دعا نمیکردم.
ساعت3دقیقه از9صبح5شنبه گذشت. دیگه نمیخوام بنویسم. حسش نیست. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *