پراکنده، کمی پریشان.

بعد از ظهر3شنبه. تایم کلاس امروزم از3رفت به8شب و جیغ منو درآورده. کاریش نمیشه کرد. شاید بد هم نباشه. بیخیال.
گاهی چیزهایی میخوام که واقعا نباید بخوام. الان هم… جدی باید واسه این خریتم1تدبیری پیدا کنم وگرنه این1قلم میفرستدم ناکجا آباد. ابدا دلم نمیخواد دیگه ناکجا آباد رو تجربه کنم. به نظرم واسم بس باشه. ولی این… خدایا این… من واسه چی اینطوری شدم!
اینترنت روانمون رو پاک کرده. با گوشی متصل میشم میرم هر جا. امروز هیچ کجا بند نمیشم. فقط نبایدهایی رو میخوام که نباید بخوام. خدایا نباید بخوام نباید. من واسه چی اینطوری شدم! تمام عمرم سرم بالا بوده که این… گاهی میترسم از خودم. خدایا توکل به خودت!
دلم میخواد بزنم بیرون. هوا اون بیرون مثل جهنم آتیشیه. فردا وارد آخر هفته میشم. کجا میشه رفت با وجود کرونا و این آتیشی که از آسمون میباره؟ دلم هوای آزاد میخواد. خب گیریم که زمان باشه. هست. مقصد کجاست؟ باز من زده به سرم. هفته تاریک. به نظرم فقط باید منتظر بشم تا بره. این وسط نق هم بزنم. کاش حس داشتم یک حرکتی در جهت ادامه کلاس هنرهام میزدم! حسش نیست. خدایا! من واسه چی اینطوری شدم!
مه سفید و خاکستری و آبی و رنگی و چه و چه این مدل زمانها جواب نمیده. پس چی جواب میده؟ یک چیزی میخوام جواب بده. باید یک چیزی باشه. اوه خدا! اوه خدایا! اوه خدا! ای خدای من! این چه مدل آزمایش ترسناکیه گرفتی ازم؟ من واسه چی اینطوری شدم!
اینترنت هم شبیه من زده به سرش. یعنی اینترنت هم شبیه من هفته تاریک داره؟ به نظرم داره.
باید واسه تایم آزاد کلاس امروزم یک چیزی جور کنم بگم. هست ولی شاید کافی نباشه. دفعه پیش اونقدر حرف زدم که نوبت به توضیح کامل متنهای اصلیم نرسید. البته بد نبود. گندش بزنن ساعت8اگر تایمم عوض نشده بود الان کلاسه تموم میشد! هی! بیخیال!
مادرم اون طرفه. تلفن. همچنان در حال حرص خوردنه. حرفش حسابه ولی این… آدمها گاهی جاده ها رو اشتباه میرن. نتیجه اش میشه مقصدهای عجیبی که مقصد و مسیر ما نیستن. من خودم هم از این اشتباهی ها زیاد رفتم. بله رفتم نتیجه ها رو هم گرفتم ولی… خاطرم هست یک دفعه خیلی حالم گرفته بود. دلگیر بودم از نتیجه هایی که دیگه عوض نمیشن. خیلی بی حس بودم. بی هدف و بی هوا رفتم تل. داخل کانالها میگشتم که یک دفعه یک پیام دیدم. عینش رو خاطرم نیست ولی محتواش قشنگ بود. انگار مخاطبش من بودم. نوشته بود درست بهش فکر کن و جواب بده. اون لحظه هایی که انجامش میدادی بهت خوش گذشت یا نه؟ دلت میخواست انجامش بدی یا نه؟ مکث کردم. فکر کردم. بلند گفتم آره. بعدش یک عالمه نقطه رفت پایین و نوشته بود پس دیگه به پشیمونی الانت فکر نکن. چند ثانیه گوشی به دست موندم بعدش لبخند زدم تل رو بستم بلند شدم رفتم پی کارم. بله اون لحظه ها خودم انجامش دادم. سخت بود ولی رضایت داشتم به ادامهش. بد هم میگذشت ولی من خیال بریدن نداشتم. پس واسه چی الان گاهی… به نظرم تقصیر این برگه سوال خداست. سنگینی اون انتها رو حس نکرده بودم تا زمانی که… اه بسه بابا گیریم که من درست میرفتم یعنی الان چیزی عوض میشد؟ خب نمیشد! نمیشد آخه! پس بیخیال. باشه بیخیال ولی الان… من این منظره ها رو دلم نمیخواد آخه. خدایا! من واسه چی اینطوری شدم!
طوری نیست میگذره. حل میشه. درست میشم. قطعا میشم. این خیلی مسخره هست باید بلند شم از اینجا. دلم میخواد زورم به تغییر یک چیزهایی برسه. نمیرسه. این هم بیخیال. قطعا امشب بهتر میشم. قطعا میشم. درستتر میشم ولی این… خدایا قربون حکمتت برم آخه این چه دردسری بود من گرفتارش شدم؟ آخه مگه گیر قحطی بود که من خوردم به این یکی؟
ساعت از4گذشت. من هم نقهام رو زدم. بسه باید جمعش کنم. الان تلفن مادرم تموم میشه. باقیش باشه واسه بعد. فعلا.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *