همچنان من و ماجراهام.

بعد از ظهر2شنبه. آخجون تقریبا فقط1متن دیگه مونده. البته فردا صبح باید باز دوره کنم ولی امشب رو عشقه! این متنه درباره آمار خودکشی در کشورهای اروپاییه. خودکشی! اوه خوشم نمیاد زیادی ترسناکه! جدی از تصورش وحشت میکنم. اینکه عمدا و با آگاهی کامل مرتکب عملی بشم که بدونم به پایانم ختم میشه. عمدا کاری رو انجام بدم که میدونم بعدش دیگه نیستم. دیگه نمیخوام این بحثه رو ادامه بدم واقعا از تصورش سردم میشه. گاهی زندگی واقعا سخت میشه ولی در هر حال روی خاک از زیرش واسم خوشآیندتره الان این بالا رو به اون پایین ترجیح میدم. میگم، بیخیال بحث عوض!
عجب وضعیتیه! تا سرم بیشتر به گرفت و گیرهای خودم بود انگار خیلی نمیدیدم. الان که یهخورده سر بالا کردم میبینم همه چیز عجیب شده. واسه چی تمام اطرافم… چی به سر بقیه اومده؟ همه چیشون شده؟ اوه خدا! جدی این چه اوضاعیه؟
من قهرمان نیستم. هیچ زمانی نبودم ولی الان بدون اینکه خودم تجربه اش کرده باشم دارم فشاری که روی قهرمانهای میدونها میاد رو درک میکنم. یکیشون رو دارم تماشا میکنم که فشار داره روی شونه هاش بیشتر و بیشتر میشه. قهرمانها همیشه تنهاتر و خسته تر از بقیه ما میشن. و این واقعا… قهرمانی که من تماشاش میکنم راه سختی در پیش داره. خدایا از دست من چی برمیاد؟ واسه چی اینهمه داخل میدون نابلدم! چطور اجازه دادم زمانهایی که برای قویتر شدن زمان داشتم از دستم در بره و با مسخرگی و بازیگوشی تلفش کنم! اوه خدایا! مثل سگ از دست خودم حرصی ام. لعنتی!
امواج برون اینترنتیه اطرافم به شدت آماده التهابن. و من فعلا سکوت کردم. جدی چی میشه اگر این دفعه همه چیز رو ول کنم و فقط تماشا کنم تا هرچی میشه بشه؟ اصلا من کجا زورم به گرفتن گوشه های سنگین این قصه میرسه؟ نه توان مادیم اونقدره که ضررها رو حلش کنم نه معنویتم اونهمه گیراست که اوضاع رو جمع کنم. نصیحت هم انگار از وسط سیمان باید رد بشه. هرچی میگم و میچرخونم باز این گردونه میچرخه و برمیگرده سر جای اولش. خدایا خیر سرم این من هستم که باید از اطرافم تجربه بگیرم آخه این… آه گندش بزنن! خدایا حکمتت رو شکر من با این عزیزها چه معامله ای کنم!
هوممم! از دست این عزیزها! عزیزهای من! اطرافیان عزیز من! خدایی خدایا عجب وضعیتی! قربون حکمتت برم! من که از دستم برنمیاد تو با خرد اینها حرف بزن من که زورم نمیرسه.
خب باید برم. مادرم. به نظرم دوباره باید باهاش حرف بزنم و حرف بزنم و بزنم و بزنم. بذار تلفنش تموم بشه بعدش نوبت منه. خخخ داخل تیمتاک یکی از بچه ها میگفت واژه دونم درد گرفته. واژه دون! عبارت قشنگیه. آخ واژه دونم! جدی واژه دون چه شکلیه؟ شبیه آپاندیس مثلا؟ یا شبیه… هی! این چیزها چیه توی کله من؟ به نظرم خل شدم. یعنی خلتر از معمول.
کاریش نمیشه کرد. مادرم و برادرم رو نمیتونم زاویه دیدشون رو عوض کنم. خدایی سعی زیاد میکنم ولی ظاهرا سخته. بالاتر از زور من. زاویه دید خودم رو عشقه. عه پشت خط حرف منه. بیخیال از همینجا میشنوم خخخ.
درسم موند. تلفن مادرم هم کم کم میره طرف تموم شدن. دیگه باید برم. خدایا! قربونت برم من واژه دونم تیر میکشه بیا خودت حرف بزن ایول. اوه باید برم. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *