من و ماجراهام.

2شنبه صبح. باید درس بخونم. بازیگوشیم گرفته. یهخورده میخونم یهخورده میلولم یهخورده… این هوای پدرسوخته اغفالم میکنه. همراه خیلی چیزهای دیگه. وووییی. درس!
میگم خدا عجب تحملی داره! گاهی دلم واسش میسوزه. از دست ما خاکیها چی میکشه!
ماجراهای خانه ی ما انتها ندارن. با توجه به جهنمی که پشت سر گذاشتیم و هنوز دفترش بازه فقط خطرش فعلا گذشته انتظار میره تا مدتی عبرت گرفته باشیم و دست از دردسرهای کوچولو و داستانهای مضحکی که روان رو نفله میکنن و اعصاب رو میسابن برداریم ولی ظاهرا در اطراف من این خبرها نیست. خدایا آخه واسه چی نسل بشر اینهمه…
البته اوضاع اطرافم فعلا در مورد خودم کمی متفاوته. به تمام اون داستانهای مضحک کوچولو فقط لبخند میزنم. لبخند میزنم و سعی میکنم بقیه هم اگر لبخند نمیزنن دسته کم کمتر شعله بکشن. همچنان بینشون میچرخم و حرف میزنم و روی شعله ها آب میپاشم و هرچند کامل موفق نیستم ولی خیلی هم بازنده نیستم. از دیروز کمی موفق شدم اوضاع اینجا رو به تعادلی هرچند موقت و نسبی برسونم. و همچنان مثل همیشه در حالت آماده باش هستم تا به محض بروز علائم انفجار بپرم وسط و موج مثبت رو بکشم به جون شعله ها. آخ خدای من! خونواده عزیز من! واقعا عزیزید واسم ولی آخه واسه چی؟ کاش زورم به بیدار کردنتون میرسید! اینجا نمیان ولی الان هیچ باکم نیست اینو بخونن چون بعدش احتمالا میان میگن خب بگو مشکل کجاست. من میگم و اونها میگن درست میگی باید چه و چه بشه و بشیم اما خخخ نمیشه و نمیشن. و در انتها کمتر از10دقیقه بعد دقیقا همون چیزی میشه و میشن که نباید بشه و بشن. چی میشه بگم جز همین خخخ که همیشه دارم میگم! این چندتا خ رو بدون فاصله میزنم تنگ هم و رد میشم. خدایا شکرت! روان خودشونه. چیکار میشه کنم! ولی خودمونیم! روان بیچاره من این وسط گناه داره! بیخیال. کاریش نمیشه کرد. پس همچنان، خخخ و خخخ و خخخ و خخخخخخخخخخخخخخخخخ.
دیروز لازانیا رو پختم. خدایی بد نشد. مادرم هم از ارتفاعات یک دفعه رسید و غافلگیرم کرد. رأیش بر چیزی که درست کرده بودم به شدت مثبت بود. خب اگر مادرم میگه خوشمزه شد پس قطعا شد. آخ جون. دفعه دیگه که زمان و حسش بود چیچی بپزم؟ پاستا ماکارونی ماکارونی ماکارونی آخجون با از اون رشته کلفتها! وووییی! گشنمه!
رفیق نامجازم رو به افرادی معرفی کردم که دارن از خودم درش پیشی میگیرن. خدایا عذاب وجدان دارم ولی آخه آیا من واقعا اشتباه کردم؟ آخه ما تجربیات جدیدمون رو با هم به اشتراک میذاریم از کجا میدونستم اینهمه وابستگی میده! وای! واییییی خدایا! تقصیر من نبود! من فقط یک تجربه جدید رو به اشتراک گذاشتم! اوه خدای من!
این متنه رو باید تمومش کنم برم بالای سر2تای دیگهشون. متن! خدایا مهتاب این ماه رو ننوشتم. پست جمعه هم… اصلا جمعه مگه باید پست بره؟ الان جیغ میکشم!
باید واسه مهتاب این دفعه1چیزی بنویسم. کوکو خدا بگم چیکارت کنه! هرچند بیخیال اگر خدا کاریت میکرد شاید اون اتفاق خیلی خسارت میزد فعلا باش شاید باز لازم بشی. ولی در هر حال خدا بگم چیکارت کنه شیطونه میگه بفرستمش بازیافت این دفعه دیگه تعمیر نشه خیال خودم رو آزاد کنمها! عجب گرفتاری شدم!
تغییرات عجیب غریبی در اطرافم محتمله که فعلا چیزیش به من مربوط نیست ولی خواه ناخواه تغییر اطرافم1چیزهایی از وضعیت خودم رو هم عوض میکنه. امیدوارم خیلی زیاد نباشن. از تغییر در این سمت خیلی حس مثبت ندارم ترجیح میدم اگر چیزی واسم درستتر نمیشه پس عوض هم نشه حس فیکس با شرایط جدید نیست.
با وضعیت جدید کرونای مجدد زمزمه های سفر تا اطلاع ثانوی متوقف به نظر میاد. نمیدونم خاطر جمع باشم یا دلم سفر بخواد. ترجیحا خاطر جمعی رو ترجیح میدم. حس سفر نیست. یعنی هست ولی… هی! سفر دلم میخواد ولی حس حرکتش نیست. دلم یک سفر عجیب میخواد با1دسته دیوونه از جنس خودم. سفری که حسابی متفاوت، حسابی دور و حسابی… بر ذات پلید لعنت!
بسه دیگه زیادی جفنگ پراکندم. برم سر درسم. جدی دیرم میشه. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *