پساکلاس.

عصر شنبه. کلاسم خیلی با حال بود! دوستش داشتم. امشب هیچ بعید نیست که انتظار سیاهمون به1جایی برسه! کاش برسه! خدایا! کمکمون کن!
یک کتاب جدید تبدیل کردم که بخونم. داستانهای کریسمس تموم شد. داستان اولی و آخریش رو از همه بیشتر دوست داشتم. هیچ کدومشون واقعی نبودن ولی این2تا رو بیشتر از همه دوست داشتم. چون بهم درسهایی رو یاد دادن که هرچند ازشون بی اطلاع نبودم، ولی تکرارشون قشنگ بود و لازم. از این نویسنده و این کتاب جدیده هیچ چی نمیدونم. جایی که عاشق بودیم. باید بخونمش. باز اون حس بعد از کلاس داره ولو میشه داخل رگهام. دوستش دارم.
حسش نیست از داستانهای اطرافم نق بزنم. یهخورده زیادن. بیشتر از پیش. خدایا اطراف من… آخ خدای من! آخه واسه چی؟ اه ول کن اصلا به من چه!
کرونا دوباره حمله کرده. نمیدونم دلواپسیهای خونوادم کاملا درسته یا نه. ولی حمله کرونا واقعیه. گیریم کمی کمتر از چیزی که اونها ازش ترسیدن. مادرم میگفت بیمارستانها دوباره شلوغه. خدایا من میترسم. یعنی دوباره وارد تایم قرنطینه میشیم؟ به نظرم نه نمیشیم. ترجیح بر نادیده گرفتن و مقابله کردنه. بستگی داره به خیلی چیزها. پیشرفت این ویروس و وضعیت اینجا… خدایا آخه ما چه تقصیری کردیم که گیر افتادیم وسط این… این… این… قیامت!
ظاهرا دوباره بیرون رفتنم پرید. خب طوری نیست این هفته که گذشت نرفتم. کتابم و تفریحات کوچولوی مجاز و نامجازم تأمین باشه خیلی سخت نیست من عادت کردم نق هم میزنم ولی تحمل هم میکنم. اینترنت و کتاب و نامجاز جات و درس هام. خب به نظرم تا حد زیادی بسه. گاهی هم که خسته میشم میشه یک کارهایی کرد. مثلا از ترس سکته بزنم و زیر ماسک و شیلد برم موارد لازمه رو بخرم یا همینجا با سفارشهای اینترنتی خودم رو بذارم دم تیغ ریسک و دردسر. اوه نه دردسر نه من این روزها از بیمار شدن بیشتر از هر چیزی وحشت میکنم. هم واسه خودم هم واسه اطرافم. ابدا دلم نمیخواد درگیر بیماری بشیم. خدایا! کرونا! اوه خدایا! خدایا لطفا حفظمون کن!
باید واسه3شنبه درس بخونم. زوده حالا. فردا. امشب خستم. خستگی دلچسب بعد از کلاس.
دلم خوردنی میخواست چیزهایی خوردم که اصلا بهم حال نداد الان هم… آخ آخ دلم! خواستم چیزمیز بخرم منصرف شدم. شاید لازم بود منصرف نمیشدم اونها بی دردسرتر بودن. آخ دلم این چیچی بود خوردم!
کاش امشب این بلاتکلیفی ختم به خیر بشه! خدایا داره مغزم از ترس منفجر میشه. از دست من چی برمیاد؟ نمیتونم گریه کنم نمیتونم نق بزنم نمیتونم چیزی بگم. خدایا کمک کن! خدایا! به خیر ختمش کن من واقعا دلواپسم!
دلم خرید خوشمزه جات میخواد. آخ دلم!
ساعت از5و30گذشته. به6نزدیک میشیم. دلم ولو شدن و کتاب خوندن میخواد.
فیوز این کولر دیوونه هم از اون روز که برق اینجا با اون صدای ترسناک رفت هواخوری هر چند وقت یک بار میپره. هر دفعه باید بزنمش بالا و هر دفعه با خودم میگم این تا کی دووم میاره و عاقبت کی میپره و دیگه سر جاش بند نمیشه. امیدوارم حالا نباشه! واقعا امیدوارم. الان نمیشه تعمیرش کنم. من وصل کردن فیوزی که میپره رو بلدم ولی عوض کردنش واقعا کار من نیست.
تا6عصر19دقیقه مونده. بسه خسته شدم. برم کتاب بخونم و ولو بشم. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «پساکلاس.»

  1. ناشناسترین ناشناس زندگی خودم می‌گوید:

    سلام پریسای مهربون. امیدوارم اون خبر خوبی که میخوای بشنوی رو امشب بشنویش. یکم دور بودم از اینجا و از همه چی. تو که قریبه نیستی واقعیتش دلم میخواد کلا از دنیای خدا دور بشم. این روزا حرفایی شنیدم که فکر کنم برام زود بود. چیزایی دیدم که فکر کنم مال الانم نبود و نیست. فقط کاش خدا ی کاری کنه. کاش معجزه ای که میگه رو الان بفرسته تو زندگی من. الهی اونی که میخوای بشه. روز اولی که اومدم اینجا رو یادم نمیره. چقدر قشنگ بود الانم همون حس قشنگ رو وقتی میام اینجا دور میزنم دارم، ولی این دور بودن از اتفاقات ذهنت رو شرمندتم. من باید بیشتر حواسم به کسایی که برام عزیزن باشه. دوستت دارم زیادتر از زیاد. مراقب پری قشنگت باش.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام شناس عزیز من. بنده خدا هرگز شرمنده نمیشه اون هم واسه چیزی که اصلا جزو مسوولیتهاش نیست. تو اندازه خودت ماجرا داری دلیلی نداره درگیر امواج اطراف من باشی. من نمیدونم چی ها شنیدی ولی قطعا مثبت نبودن. عزیزه من! زندگی گاهی مروتش خط برمیداره. کاریش نمیشه کرد. شنیده هات رو بذار داخل صف خاطرات و مطمئن باش که خدا حواسش به همه چیز هست. گاهی منظره های مسیرمون رو دوست نداریم. ولی همه چیز گذراست. این روزها میرن و تنها خاطراتشون واسمون یادگاری میی مونه. صبور باش. این دوران کوتاهه. تموم میشه عزیز! همه چیز درست میشه! صبر کارهایی میکنه که باورمون نمیشه. همیشه، هر لحظه که کلمه دعا توی سرم نقش میشه، خدا میدونه که واسه رسیدن قایق کوچولوی تو به وضعیت متعادل و رسیدن دلت به آرامش دلخواهت دعا میکنم. خدا هست عزیز. مطمئن باش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *