تماشاهای تلخ.

4شنبه شب. یونیگرامه خر! واسه چی اینطوری شده؟ خوشم نمیاد!
همه چی آرومه. تنها نیستم. داخل اتاق سنگر گرفتم. دیروز یک انفجار برقی داشتیم. وحشتناک بود. امروز نمیتونستم کولر خونه رو راه بندازم. الان به نظرم درست شده. شب درست درمون آزمایشش میکنم.
فردا باید درس بخونم. جزوه هام رو نوشتم. امیدوارم این بار دیگه نت برداری اضافی لازم نشه باید متمرکزتر باشم.
نگرانم. نه مشکل مال خودم نیست. امروز دلم خواست میشد دستهام رو دراز کنم و1کسی رو سفت بغل کنم و اونقدر محکم بغلش کنم اونقدر اشکهاش رو نوازش کنم که اون گریه‌های یواشکی متوقف بشن و دل جفتمون آروم بشه. واقعا دلم می‌خواست. خیلی شدید. خیلی زیاد! خدایا! قربون حکمتت برم. آخه چی بگم! چی میشه بگم! من هیچ کجای قصه نیستم. فقط تماشا میکنم. خدایا! یعنی بین من و تو هیچ تفاوتی نباید باشه؟ یعنی من که1آدم فانیِ خاکیِ بی‌نشونم تماشا کنم، تو که خدایی و قادر مطلقی هم تماشا کنی؟ آخه این درسته؟ باشه میدونم بابا میدونم ولی آخه ما بنده های خاکی که اون طرف دیوار رو نمیبینیم. خواهندگی هم که گناه نیست. از کجا بدونیم حکمت صبر و سکوتت رو! باشه گیر از ماست ولی ما که خدا نیستیم! هرچی بیشتر در زندگی پیش میرم بیشتر میفهمم زمانی که1چیزی رو نمیدی واقعا نباید بدی. ولی خب آخه ما بنده‌ایم. از کجا باید بدونیم؟ ما دعا میکنیم و زمانی که درها باز نمیشن اصرار میکنیم. تو هم که هیچ چی نمیگی. تو سکوت میکنی و ما خیال میکنیم باید بیشتر بخواییم. خب یک طوری واسمون توضیح بده نباید بخواییم تا نخواییم ازت! خدایا! ببین منو! تو جواب ندی از کسی نمیشه بخواییم. دارم اذیت میشم. من نمیتونم کاریش کنم. نمیتونم هم تحمل کنم. من نمیتونم تحمل کنم که ببینم خنده ها روی شونه های من اون طوری دردناک و بی صدا گریه بشن. خدایا تقاضا میکنم! ببین منو! از دست تو همه چی برمیاد. باور کن دارم اذیت میشم. من نمیتونم. نمیتونم ببینم اون اشکها رو. من دستم نمیرسه ولی تو دستت میرسه. خدایا! ببین! منو ببین! خداوکیلی دارم اذیت میشم. درستش کن خدایا درستش کن به هرچی مقدسه درستش کن! خدایا لطفا! به هستیت راست میگم دارم اذیت میشم. خدایا! درستش کن لطفا! لطفا! خدایا! لطفا!
امشب اگر استاد بیاد کلاسه. لای متنم رو باز نکردم. الان هم حسش نیست. باید پست جمعه رو بنویسم. خدایا اصلا یادم نیست محتوا چی بود! من واسه چی این طوری شدم! اینها رو باید سریعتر جمعشون کنم این چه وضعشه؟
بد نیست یهخورده بیشتر مواظب لیسنینگم باشم. متنها تنبلم کردن. باید فیتیله تلاشم رو ببرم بالا.
اخبار بد در مورد خیزش مجدد کرونا و گسترش نامحسوس وبا و این بیماری عجیب‌غریبی که مشخص نیست چیه داره بیشتر میشه. به نظرم بد نیست دوباره حصارهای ایمنیم رو تقویت کنم. هیچ دلم نمیخواد با حضرات کرونا و وبا و این شبه مسمومیت مسخره که چندتا از آشناها رو چپه کرده مواجه بشم.
فردا5شنبه هست. یعنی بمونم خونه؟ هوا اون بیرون بد نیست. میشه آخر هفته زد بیرون و… اوه نه! به نظرم همینجا جام خوبه. اون بیرون پر از ویروس و دردسره. عوضش اینجا توی خونه سکوت و سقف و سایه و کتابهای قشنگ و البته درس و نامجاز و تمام این مثبتها جمعن. بیخیال همینجا رو عشقه.
بسه خسته شدم نمیخوام بنویسم گشنم هم شده میخوام برم نق بزنم و دیوونه بازی. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «تماشاهای تلخ.»

  1. شوهرِ همسرِ 1 می‌گوید:

    سلام.
    چه خبر از جواب پاتولوژی؟
    خواستم تلفنی بپرسم دیدم اینجا دم دست تره.
    حالا تلفنی هم میپرسم ازت.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام سوپر آشنا چطوری؟ جواب هنوز نیومده. به کسی نگیها ولی یواشکی دارم سکته میزنم. هنوز اینجا امنه و اونها اینجا نمیان پس هنوز میتونم بهشون بگم من که خیالم نیست چون مطمئنم همه چیز امنه. چقدر لحظه های زندگی با هم متفاوتن. هر کدومشون یک رنگ و یک شکل و اگر نخندی حتی عطر و طعم خاص خودشون رو دارن. اینهمه چسبیده به هم و اینهمه متفاوت! این عجیبترین معمای هستیه! و یکی از با ارزشترینهاش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *