کمی خسته، کمی دلتنگ.

3شنبه ظهر. خدایا این متن اقتصادی چقدر مسخره هست! افزایش سقف استقراض دیگه چه کوفتیه؟ افزایش سقف استقراض لعنتیه امریکا به من چه؟ اوه خدایا واسه چی از اون تعطیلیهای غیرمنتظره پیش نمیاد؟ گندش بزنن!
وسط تایمهای درسم کتاب میخونم. این بار داستانهای کریسمس. دیکنز. من هیچ زمانی مقدمه ها و توضیحات پیش از داستان رو نمیخونم. حتی یادم نمیمونه نویسنده کیه. من داستانش رو میخوام باقیش به من چه! ولی ایندفعه نفهمیدم چی شد که شروع کردم مقدمه رو خوندن. هنوز هم داخل مقدمه هستم. دیکنز نویسنده مشهور و موفق. با اونهمه سر و صدا و فروشهای انفجاری کتابهاش. تا15هزارتا نسخه. 23هزارتا و… ولی غافلگیریش واسه من اینها نبودن. خودم میدونستم چقدر موفق عمل کرده. ولی اصلا نمیدونستم اونهمه دردسر و سرخوردگی داشته! شاید حسم اشتباه باشه ولی الان به نظرم میاد دیکنز شخصا هیچ لذتی از اونهمه موفقیت نتونست ببره چون فشارها و سرخوردگیهای وحشتناک در اون زمان بدجوری اذیتش کردن. صاف و مستقیم در مورد کتابهاش. کتابهایی که اونهمه مشهور و محبوب شدن. حتی یکیشون مورد تقدیر ملکه واقع شد ولی… همچین چیزهایی رو در مورد خیلی نویسنده ها شنیدم. خیلی شاعرها. خیلی از اونهایی که اثری برای روح آدمها خلق کردن. واسه چی اینطوریه؟
الان دیگه نمیشه باقیش رو بخونم. باید این متن مسخره رو جمعش کنم. باید بتونم چندتا جمله در موردش حرف بزنم. خدایا گندش بزنن گور پدر آمریکا و سقف استقراضیه مزخرفش من چه مدلی سرم بشه اینها رو من بحثهای این مدلی رو به فارسی هم نمیتونم توضیح بدم این… اه گندش بزنن این… این… اه!
باید چندتا خط متن واسه استاد مینوشتم واسه توضیح بابا برفی. ننوشتم. هنوز از نوشتن هر چیزی به طرز بسیار تلخی حس دلزدگی میکنم. انگار کلمات باهام قهر کردن. قدرشون رو اون مدلی که حقشون بود به جا نیاوردم. دلشون نمیخواد. آخه تقصیر من نبود. واقعا نبود! ببخش بابا برفی. اینو تصور نمیکردم. ازم برنمیاد اصلاحش. ببخش بابا برفی. منو ببخش!
فردا شب اگر اتفاقی پیش نیاد کلاس داریم. باید سفر کنم به آبادی. بابا شریف و بچه ها منتظرن. بابا برفی! اگر از دستم دلگیر باشی واژه ها بهم برگه ورود به جهانشون رو نمیدن. میشه یهخورده موهام رو ناز کنی؟ میدونم از پروانه کوچولوت عزیزتر نمیشم واست. یک پروانه دیگه تصورم کن. پروانه‌ی گرفتاری که توفان نه یک زمستون، یک عمره که تعقیبش کرده و عاقبت… آخ از این عاقبت! تویی نیستی که نجاتش بدی. هیچ دونه برفی هم نیست که واسش حرف بزنه تا هوای این هوا از سرش بپره. خیلی بد خستم بابا برفی! میشه توی بغلت جا بشم؟ میشه موهام رو ناز کنی با دستهای سفید مهربونت؟ میشه پناهنده بشم وسط شالت؟ میشه واسم آواز بخونی؟ میشه زیر گوش تبدارم قصه بگی؟ قصه‌ی بهار نگو واسم. تا حالا43تا بهار دیدم که هیچ کدومشون معرفت نداشتن. واسم بخون بابا برفی. از آسمون و دنیای ستاره های روشن و پریهای برفی. تو رو خدا بابا برفی. دارم از سردی و فشار این خاک له میشم. دارم تموم میشم بابا برفی. بیا منو با خودت ببر!
خدایا باز من زد به سرم! درسم موند باید بجنبم. بذار اول یهخورده… پس کو؟ هی رفیق خطرناک نامجازم! بیا کمک کن! میخوام2دقیقه برم آسمونگردی بلکه نفسم بالا بیاد. بسه دیگه نمیخوام بنویسم. برم اول این قیافه مسخره ام رو درست کنم بعدش هم یهخورده مه سواری کنم بعدش هم ببینم این افزایش سقف استقراضی نکبت داستانش چیه. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «کمی خسته، کمی دلتنگ.»

  1. شوهرِ همسرِ 1 می‌گوید:

    سلام.
    کتاب داستانهای کریسمس با سرود کریسمس فرق داره آیا؟
    آره دیکنز تا جایی که یادمه کودکی وحشتناکی داشت.
    یه چیز جالب که از زندگینامه چارلز دیکنز یادمه اینه که چون اون موقع هنوز قانون کپی رایت وجود نداشت، بعضی از کتابهاش رو توی کشور آمریکا بدون اجازه اون و بدون اینکه سودی از فروشش رو بهش بدن خودسر انتشاراتیهای اونجا چاپ میکردن.
    چه خبر از کلاس نویسندگی؟
    این باب برفی که میگی مربوط به همون داستان بابا برفی و پروانه هست یا یه داستان جدید با حضور اون شخصیت میخوای بنویسی یا قبلا نوشتی یا داری مینویسی؟
    فعلا.
    برم بقیه نوشته های این 2 روزِتو بخونم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام سوپر آشنا. خودت و جفتت در چه حالید؟ هی! عالی باشید باشه؟ آره این کتابه فرق داره. ببین سرود کریسمس فقط یک قصه بود ولی این کتابه مجموع چندتا داستانه که دیکنز تمامشون رو واسه کریسمسها نوشته. کلاس نویسندگی هم همچنان در جریانه. این بابا برفی هم مال کتاب اولمه که حسابی دوستش دارم ولی به خاطر اون گیرهای آخری بدجوری دلم واسش گرفته. دارم دومی رو جمع و جورش میکنم ولی بابا برفی داخلش نیست. تا جمع و جور کردنش هم خیلی زیاد مونده. دیر یا زود من الان هزینه چاپ دومی رو ندارم باید منتظر بشم. منتظر فردایی که شاید اوضاع عوض بشه. یا اوضاع خودم عوض بشه. مثلا گنجی چیزی پیدا کنم. بقیه رو نخون چیز قابل توجهی نداره جز جفنگیات یک دیوونه که خودم باشم! هوای سومی رو هم داشته باش زودتر رو به راه بشه. میبینمتون!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *