امشب رو عشقه.

3شنبه شب. همیشه بعد از کلاس یک مدل حس کرختی دلپذیر دارم. بارها کلاس رفتم ولی این از بین نمیره. دلم میخواد بخوابم. سعی کردم ولی نشد. بلند شدم واسه هفته بعدم چندتا جزوه نصفه نیمه جور کردم. اینترنت ایرانی مشخص نیست فردا چه مسخره بازیهایی دربیاره خاطرم جمع باشه بهتره.
کتاب دیکنز رو همچنان میخونم. اولین داستانش هدیه کریسمس بود. ما به نام سرود کریسمس کارتونش رو دیدیم. قشنگ بود. خلاصه انگلیسیش رو هم خونده بودم. اوه یک زمانی چقدر کتاب زبان اصلی میخوندم البته ساده شده هاشون رو. به خدا الان هم باشه میخونم نیستش یعنی هستش من باید بگردم. خلاصه این بار ترجمه شدهش رو خوندم. داستانش خیلی خیلی… حسی که آخر داستان بود شبیه حسی بود که خودم مدتها پیش داشتم. چه هوا گذشته ازش ولی این حس رو میشناسم. کتابه به موقع بود. حس قشنگیه. داشت عطرش یادم میرفت. جدی واسه چی ما اینطوریم؟ واسه چی فراموش میکنیم؟ واسه چی مطلب به این مهمی رو یادمون میره؟ اون زمان که انگلیسیش رو میخوندم با خودم میگفتم خوش به حال اسکوروچ. حسش نیست در مورد دیکته اسمش مطمئن بشم. خلاصه دلم میخواست حسش رو تجربه کنم. اون زمان فقط چون روح آینده رو دیده بود دلم میخواست جاش باشم. ولی الان که خیلی از اون زمان گذشته میدونم که این قصه افسانه نبود. خیلی از ما در یک جایی از زندگیمون شبیه اسکوروچ نشونه ها رو میبینیم. فقط لازمه درکمون رو بیدار کنیم تا دریافتش کنه. نمیکنیم. وگرنه من خودم در یک بخشی از جاده عمرم اسکوروچ بودم. حالا میفهممش. آیا واقعا چیزی که باید رو گرفتم؟ گاهی تصور میکنم بله گرفتم. ولی گاهی به نظرم میاد هنوز مونده. تمرین لازمم. خدایا کمکم کن!
هنوز دلتنگم. هنوز از نوشتن هر چیزی که نوشته به حساب بیاد به شدت دلم گرفته. هنوز نتونستم. ولی من همیشه درست میشم. عاقبت درست میشم و از این منظره‌های درهم به عنوان یک خاطره تاریک یاد میکنم. گاهی تلخ لبخند میزنم. گاهی آه میکشم. گاهی هم… ولی در هر حال درست میشم. فایده نداره منتظر دستی باشم که کمک کنه دوباره رو به راه بشم. دستی نیست. هیچ کسی نیست. در جاده‌ی من هیچ کسی نیست! اگر هم هست خخخ کارم داره. اصلا خنده دار نیست ولی من بهش میخندم. مدتهاست که میخندم. من عاقبت درست میشم چون باید بشم. یک دسته نفرات هستن که درست شدنم رو میخوان. البته نه به این خاطر که خاطرم عزیزه. من باید درست باشم تا یک چیزهایی درست پیش بره. بیخیال. هر کسی یک نقشی توی دنیای خدا داره. مال من هم اینه. چیکارش میشه کنم! باید بجنبم و سریعتر درست بشم. اگر نشم باید اون موارد رو سینه خیز درست کنم. وایستاده واسه خودم راحتتره. خدایا این… بیخیالش. حکمتت رو شکر. اگر این مدلی میخوایی باشه.
میگن در لحظه زندگی کردن مثبته. امشب شب آرومیه. هوا خوبه. صداها به نسبت امروز کمترن. من تا شنبه کلاس ندارم و فردا میتونم بدون استرس کلاس و درس حسابی توی تختم بلولم. کلاسم بدک نبود و امشب مال خودمه. قسمت درشت جزوه هام رو واسه شنبه جمع کردم و فردا فقط باید نت بردارم که مشکلی نیست. اینهمه مثبت در این لحظه! ایول! امشب رو عشقه! تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «امشب رو عشقه.»

  1. مهشید می‌گوید:

    #فقط_یک_ریسمان_مثبت!
    در گیر و دارِ یک سیلِ دیوانه ام هنوز. دلم می خواهد بنشینم، ویرانی هایش را نظاره کنم تا وقتی که خسته شود، پایان گیرد و رهایم کند.
    حسم هیچ قصدِ سازش با کتاب های اجباری که خواندنشان یک باید مسخره است را ندارد. لا اقل اکنون ندارد! امشب ندارد!
    هنوز نتوانسته ام بعضی چیز ها را در خودم، با خودم حل کنم. حالی شبیهِ یک بِلا تکلیفیِ مسخره از چیزی که معلوم نیست، چشم هایم را مهمانِ ابر و باران و موج کرده است. حالم خوش نیست. ذوقِ روز های اولِ آمدنم به تهران را آتشِ اتفاقاتِ مختلف سوزانده است، خاکستر کرده است و حالا تنها رد پایش بوی خاکستریست که از آن همه شوق بر جای مانده.
    حالم خوش نیست، اما از بیان چگونگی اش عاجزم. حالم اصلا خوش نیست اما نمیدانم چطور باید خاکستر خوب بودن ها را دوباره کنار هم بگذارم. دلم می خواهد آن خنده ها را پس بگیرم. نمی شود! هر کاری که حدس زده ام کمی به این لحظه ها نفس می دهد انجام داده ام. رویا بافته ام، فکر کرده ام، پس از مدت ها دوباره به بازی های صوتی روی آورده ام، گریسته ام، نمی شود. نمیشود! دلم یک اتفاق مثبت می خواهد. دلم کسی را می خواهد که مرا به خاطر بیاورد. نه واژه هایم را. نه شعر های دوران کودکی که اکنون خشکیده اند را! نه به خاطر کار های مختلف درسی و غیر درسی. خودم! خود پر بغضم را! چگونه من دلم برای همه ی اطرافیان دور و نزدیکم تنگ میشود اما… اصلا دلِ درمانده و بی چاره ی من غلط کرده چیزی بخواهد! وعده های دروغم برای خوب بودن و خوب ماندن هر دوی مان را خسته کرده است. خسته ام کرده است. کاش هیچ نخواهد. خدایا کاش هیچ نخواهد! خسته ام کرده است. چه می شود اگر هیچ نخواهد؟
    کاش می توانستم جای یاقوت باشم. از تمامِ یاقوت و حال خوب و بدش تنها درماندگی اش به من رسیده است. یاقوت خوب می داند تمامِ انگیزه ی کسی بودن چه گونه است. او مسئولیتش را خوب می فهمد. یاقوت قوی بودن را یاد گرفته است. کاش می توانستم جای او باشم. کاش مثل یاقوت تنها یک ریسمان مثبت داشتم که از دره ی تا ابدیتِ حالِ بد، با تمام جانم به آن پناه ببرم. کاش می توانستم جای یاقوت باشم.

    • پریسا می‌گوید:

      بیدار بمان! بیدار بمان همسفر خسته قصه‌های بی‌انتهای یلدای آشنای ما! جاده هنوز برجاست. و ما، که همچنان، گام‌هایی هرچند خسته، شکسته، زخمین، اما در راه داریم! بیدار بمان همراه جاده‌های آشنای شب! پرده‌ای از جنس ستاره باران خیال بر تیرگی غمناک نگاهت بکش، و چون من، چون ما، در این راه تاریک، اما هزار‌منظره جاری شو! جاری بودن، رفتن، ترجمان سرود زندگانی همین است!

  2. ناشناسترین ناشناس زندگی خودم می‌گوید:

    سلام پریسای مهربونم. با اینکه خیلی از این پست گذشته ولی دلم نیومد ی نکته بهت بگم. تو باید حالت خوب باشه نه برای اینکه حس کنی وظیفه ای داری. تو باید خوب باشی چون بیشتر از چیزی که فکر کنی برای ماها عزیزی. چون واقعا عزیزی عزیییییزییییی اینو باور کن. دلم میخواد انقدر اینو بهت بگم تا باورت شه. بخدا برای ماها بی نهایت عزیزی.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ناشناسی که واسه من ناشناس نیست. وظیفه ها همیشه هستن. همه ما وظایفی داریم که باید بهشون عمل کنیم. هر کسی یک مدل. دلواپس من نباش عزیزجان. من چیزیم نمیشه. خخخ70تا جون اگر نداشته باشم7تایی دارم. نمیدونم چندمیشه ولی مونده هنوز. طوری نیست. خدا حواسش به همه چیز هست. همیشه گفتم. باز هم میگم. همیشه میگم. حسابی مواظب خودت باش. دلم میخواد هرچه سریعتر شادی حقیقی و از ته دلت رو ببینم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *