گاهی، روی یک خط باریک خطرناک.

1شنبه صبح. گاهی واقعا موقعیتهای خطرناکی پیش میاد. گاهی حس میکنی روی یک خط خیلی خیلی باریک وایستادی. خطی که هیچ در رویی نداره و تو هیچ مدلی نمیتونی خودت نباشی. سعی میکنی. ماهها سعی میکنی. سالها سعی میکنی. همیشه راهی هست که ازش در بری ولی گاهی پیش میاد که واقعا شدنی نیست. اون لحظه تمام پوسته های محافظت، تمام لایه های امنیتیت، تمام بخشهای جلدت رو باید رها کنی تا بیفتن. اون لحظه فقط خودتی که روی اون خط به شدت باریک وایستادی و باید ازش رد بشی و پیش بری. بدون جلد. بدون محافظ. بدون نقاب. فقط خودت. من امروز صبح یکی از این خطها رو رد کردم. شکر خدا کسی به نظرم متوجه نشد ولی شاید هم… قطعا کسی خنده و اشکم رو با هم ندید. کسی نبود که ببینه. ولی کاش کسی هم ندیده باشه که کاملا برهنه از هر حفاظی روی اون خط باریک و لغزنده پیش رفتم، پشت سر گذاشتمش و ازش رد شدم. لحظه های خطرناکی بودن. میشه گفت یک طورهایی به خیر گذشت. اگر کسی دیده باشه بعد از این گذار میتونم جلدهای محافظ رو ترمیم کنم ولی اون لحظه ها واقعا نمیتونستم. نمیشد. اونهایی که میتونن زیادی قوی هستن. من هنوز مونده به اون مرحله برسم. نمیدونم دلم میخوادش یا نه. افرادی که به اون مرحله میرسن یک جورهایی علی الظاهر از حس خالی به نظر میرسن. کجا انفجار اونهمه خوده مخفی پودرشون میکنه نمیدونم. الان هیچ چی نمیدونم. فقط اون طرف خط خطرناکی که ازش گذشتم ایستادم و نفسهای عمیق میکشم. خدا رو شکر! خدایا شکرت! داشتم از ترس نفس میبریدم. خدایا شکرت!
همین روزهاست که من و خونوادم بدونیم با چی طرفیم. جوابش باید دیگه برسه! خدایا! به کسی نگیها! ولی حالم خوش نیست. بدجوری خستم و بدجوری دلواپس. باید کمک کنم. باید بهم کمک بشه وگرنه می افتم. کمکی از مدل دست خودت که همیشه سر بزنگاه دستم رو گرفت و از لب پرتگاه کشیدم عقب. خدایا کمکم کن!
اون جراحی کزایی تموم شد. همسر1نیمه هوشیاره. کمی درد داشت. چندتا کلمه ی نیمه بیدار ازش شنیدم. کاش سریعتر از این حال بیاد بیرون! خدایا سریعتر از اونجا بیارش بیرون باشه؟
دیروز با استادم حرف زدم. تا جایی که میشد بدون تمرکز لازم واسش توضیح دادم که چقدر حس خستگی و خشم و ناکامی از…
استادم گوش کرد و آخرش گفت ولی من هیچ کدوم از اینهایی که تو گفتی رو در لابلای چیزی که تو بهم دادی نمیبینم. اونها واسه من مهم نیستن. من لابلای اون نقشها فقط یک نتیجه میبینم. نتیجه ای از یک کار بزرگ که یک نفر در انجامش موفق شده. عین کلماتش خاطرم نیست. آخه به انگلیسی بودن و من هنوز لیسنینگم کمی ضعیفتره. باید دوباره گوش کنم. همیشه بهش میگم شما مهربونید و همیشه استادم عصبانی میشه و میگه نه اصلا هم مهربون نیستم. من واقعیتهایی رو میگم که میبینمشون. این بار هم… استادم رو دوست دارم. بهش عادت کردم. به کلاسم. به حضورش داخل اون صفحه کوچیک و به استرسی که هر دفعه پیش از کلاس و آرامشی که هر دفعه بعد از کلاس بهم دست میده. من هیچ زمانی زبان رو به چشم یک علاقه ندیدم. خیلی ساده. دوستش نداشتم. هنوز هم جزو علایقم نیست. ولی میدونم که فعلا خیال بستن دفتر کلاسم رو ندارم. دلم تنگ میشه. خیلی شدید. خیلی زیاد.
پنجره ها بازن. بوی بارون میاد. از یک جایی، خفیف و ملایم، بوی بارون میاد. چقدر این بوی ملایم رو دوست دارم!
باید درس بخونم. اگر نجنبم استرس پدرم رو درمیاره. باید بجنبم. اول یک مشت دونه واسه پردارهای معصوم خدا بعدش هم درس. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «گاهی، روی یک خط باریک خطرناک.»

  1. شوهرِ همسرِ 1 می‌گوید:

    سلام.
    آها راستی هرجا غلط املایی داشتم بدون عذرخواهی بگیر اصلاحشون کن.
    دارم عادت میکنم هر روز صبح سر بزنم ایمجا ببینم جدید چی نوشتی.
    با اینکه تلفنی، تلگرامی و حضوری بهت دسترسی پارَسی و ازین جور چیزها دارم ولی اینجا نظر دادن هم حس متفاوتی بهم میده.
    من هم نگران جوابی هستم که تا چند روز دیگه به تو و خونوادت می‌رسه.
    همونطوری که بارها هم گفتم حتما منو در جریان نتیجه بذار.
    صادقانه بگم، نفهمیدم امروز صبح دقیقا چی کار کردی. اگه خواستی بعدا توضیح بده بهم.
    در مورد اسممون هم تصمیم با خودته.
    1 و به قولِ خودِت همسرِ 1 که مشکلی ندارن با بُردَنِ نامِ واقعیشون اینجا.
    امروز همسرِ 1 مرخص میشه.
    چند روز هم باید خونه استراحت کنه.
    راستی، من توی اینترنت یه مدل از اونهای یه بار مصرف پیدا کردم که قیمتشون 400000 تومنه ولی میشه باتریشونو هم شارژ کرد.
    نوشته بود دلیل عصلی تموم شدن ازونهای یه بار مصرف، اینه که باتریشون تموم میشه نه مایعشون، و چون راهی برای شارژ باتری نیست، باید قید باقی مونده مایع رو هم بزنی. ولی این یکی رو میشه شارژ کرد و تا قطره آخر مایعش رو مصرف نمود. قیمتش هم خوبه تا 2400 بار م میشه بهش دست بزنی.
    اگه وضع مالی بهتر بشه دوست دارم یکی از اونها رو امتحان کنم ببینم چقدر برام دووم میاره با توجه به اینکه اگه مشکل قبلیهایی که من تمومشون کردم باتریشون بوده باشه، این یکی باید خیلی بیشتر دووم بیاره و دردسرهای این دائمیها رو هم نداره.
    الا لعنت الله علی القَومِ الظالمین.
    فعلا.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آشنا. آخجون مرخص میشه! مرخص میشه! آخجااان!
      باطری؟ الان یک فقره کرم داخل مغزم میلوله تا این تجربه جدید رو امتحانش کنم! میشناسیم که!
      من هم با اینکه پشت خط و تل و واتس جفتتون رو میبینم ولی به نظرم اینجا که میبینمت انگار یک جور جدیدیه واسم. بلد نیستم توضیح بدم. یکجوریه. شاید یادت نباشه یا نخونده باشی ولی من همیشه همه جا حتی اینجا نوشتم هر زمان بلد نیستم یک چیزی رو توضیح بدم میگم یکجوریه. الان این هم یک جوریه. خدایا من شفا نمیخوام همینطوری خل و دیوونه خوبه بذار باشم!
      من ازینا که داخل نت پیدا کردی میخوام! آآآآآآآآییییییی پول پول پول پول پول پول پول پوووووووووووووووولللللل خدا پول میخوام پول میخوام پول میخوام!
      همسر1و خود1با شماره و بی شماره زمانی که جفتشون زیر سقف امنشون کنار هم به آرامش میرسن من خاطرم از طرفشون راحته. استراحت هم حله انجام میشه توی خونه که باشه هم خیال خودش آرومتره هم خاطر خودت جمعتره واسه ملاقاتش هم دیگه پارتی لازم نداری. راستی سایت اوکالا رو تست کردم ازش هم خرید کردم بچه های اینترنت یادم دادن داخل تل هم پیام گذاشتم احتمالا شما2تا ندیدید ایشالله اوضاع بیمارستان تموم بشه اگر دوست داشتید یک تست بزنید جنسهاش از ساریگرد بیشتره به نظرم به کار بیاد. اوه چه هوا نوشتم! بخوام بنویسم هنوز جا دارم. باقیش باشه واسه پشت خط. مواظب همدیگه باشید. میبینمتون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *