درست در زمان حال.

جمعه شب. درسم موند. امروز سردرد پدرم رو درآورد. الان آرومتره. با درمان و بدون درمان. مادرم از ارتفاعات برگشته. کلی کنارش نق زدم. نتیجه مثبت بود. چقدر من و مادرم عوض شدیم! زمانی میگفتم درد آدمها رو به هم نزدیک میکنه. نمیدونم شاید دردهایی که جفتمون تا رسیدن به اینجا تحمل کردیم، یا تجربه هایی که گرفتیم، یا هر چیز دیگه ای اینهمه عوضمون کردن. من از چیزهایی گفتم که ترجیح میدادم بلند در موردشون حرف نزنم. مادرم متفاوت با گذشته ها دیدشون. از اینکه یک کسی هست که میدونه حسم مثبتتره، کسی که بهم نمیخنده، حیرت نمیکنه، متهمم نمیکنه، هیچ تصور عوضی ای نمیکنه، و همینطوری بی حساب و روی هوا نمیگه بیخیالش، عوضش دلیلهایی رو واسم توضیح میده که خودم تمامشون رو بلدم ولی اینکه یک کسی جز صدای توی ذهن خودم واسم ردیفشون میکنه، بدون حس منفی ردیفشون میکنه، بدون حیرت، بدون هیچ واکنشی که معرف عمق منفی بودن این موارده، هرچند جفتمون میدونیم مثبت نیستن، بهم حس یک آرامش تلخ رو میده که مجازم میکنه هرچند تلخ، بسیار تلخ، ولی سبک، بدون اینکه گریه کنم ببارم.
در این لحظه از نوشتن هر چیزی متنفرم. هر چیزی! خدایا ناشکری نمیکنم من هنوز به خاطر اینکه میتونم بنویسم ممنونت هستم ولی این… این نباید… نتیجه نباید این مدلی میشد. من اونهمه تلاش نکردم که آخرش اینهمه… خدایا واسه چی من نمیبینم! اگر فقط در حد خوندم حتی از فاصله نزدیک میدیدم! آخ که اگر میدیدم! خدایا حکمتت رو شکر!
از هر مدل نوشتنی متنفرم یعنی تنفر که نه به شدت دلزده ام پس چه جوریه که دارم اینجا مینویسم؟ شاید به این خاطر که این نوشتنه خیلی نوشتن به حساب نمیاد. در هر حال تنها راهیه که میتونم حرف بزنم.
راستی واسه چی گاهی افراد اینهمه عجیب میشن؟ آیا واقعا عمدیه؟ میفهمن چه صحنه های سیاهی درست میکنن؟ یا اینکه واقعا حواسشون نیست؟ نمیدونم واقعا نمیدونم ولی با تمام روحم دعا میکنم که خودم از این مدلش نباشم. فرقی نمیکنه نیتم چی باشه ولی اینکه یک نفر رو در زمانی که به شدت ضربه پذیره چنان به مرحله انفجار برسونم که عمق ناگفتنی های ناخودآگاهش رو بالا بیاره واقعا شرط انصاف نیست و هرگز دلم نمیخواد حتی به نیت خیر این معامله رو با هیچ کسی کنم. کاش هرگز به ناخواه مرتکبش نشم!
همسر1فردا باید بره بیمارستان. کاش فردا شب نگهش ندارن! از بیمارستان متنفرم. کاش بعد از جراحی ولش کنن برگرده خونش. شبهای بیمارستانم از ملتهبترین شبهای عمرم بودن. جز این هم شبهای ملتهب داشتم ولی اگر بخوام لیستبندی کنم بیمارستان رو میذارم در ردیف اول قاطی شبهایی که تا خود صبح… بیخیال. اون شبها رفتن. مثل یک کابوس وحشتناک. با این تفاوت که بعد از بیداری میبینی که زخمهای کابوس همراهت به جهان بیداری اومدن و قراره واسه همیشه باهات بمونن. جدی چی شد که من اون شبها رو تجربه کردم؟ مگه من یک آدم معمولی نبودم؟ پس کجای مسیر رو گم کردم که رفتم وسط شبهایی که هیچ مدلی شب من، شب یک دختر معمولی دارای نقص شدید بینایی نبودن؟ آخه چطور همچین چیزی ممکنه؟ من چطور تونستم جاده هایی اونهمه متفاوت و اونهمه دور از مسیر اصلی و معمولی زندگیم رو تجربه کنم؟ اگر باز هم پیش بیاد باز هم مرد شروع و تحمل هستم؟ اوه خدایا نه! دیگه نه! واقعا در خودم نمیبینم. خدایا نمیخوام حتی تصورش کنم. دیگه بسه!
نظرم رو اصلاح میکنم. شبهای بیمارستان سخت بود ولی نه اندازه اون شبهای ملتهب. در هر حال بیمارستان جزو نفرت انگیز ترینهامه. کاش همسر1فردا شب مرخص بشه و برگرده خونش. خودم اگر بودم ترجیح میدادم مرخص بشم. کاش مرخصش کنن!
دیشب ذهنم شبیه اینکه یک بچه نق نقو داخلش باشه و پا بکوبه زمین و جیغ بکشه بهانه میگرفت. هنوز هم داره میگیره ولی از مدل دیگه. بچه ناسازگار داخل سرم نق میزنه. امشب دیگه جیغ نمیکشه ولی نق میزنه و من دیگه سکوت کردم چون از توجیهش خستم. بد خستم. شدید خستم! خدایا چقدر خستم!
دیروز رفتم ملل. موسسه ای که ترمهای فشرده آمادگی آیلتس رو درش خوندم. خاطرات. خاطرات. آخ از دست خاطرات. همه اونجا منتظرم بودن. تمامشون. شادیها و استرسها و حس التهاب پیش و آرامش پس از امتحانها و اون امید معصوم که بالای سردر تمام سختیهای وحشتناک اون دوران تحصیل سوسو میزد. چقدر مطمئن بودم که اینها همه تموم میشن! من امتحان آیلتس رو میدم و تمام. گیریم که یک بار باختم. دوباره6ماه دیگه میخونم و امتحانه رو میدم و در هر حال با6ماه این طرف و اون طرف عاقبت پشت سر میذارمش! چه حسی داشتن اون روزهای تلخ و شیرین! داخل ملل همه چیزش آشنا بود. هواش. جو متفاوتش. در و دیوارهاش. عکسهایی که داخل قابها بودن. روی دیوار. و چقدر اون روزها مطمئن بودم که یکی از اونها خواهم بود! خدایا! حکمتت رو شکر. فقط نمیدونم چطور دلت اومد! چطور تونستی! آخه واسه چی! نمیگم کاش عوضش میکردی. ولی کاش میشد واسم میگفتی آخه حکمتت چی بود. تو فقط تو میدونی که بعدش چه زجری داشت تحملش. چه دردی داشت تحمل گذشت اون دقیقه ها در27اسفند98! چی کشیدم پیش از ساعت9. چه شعله ای داشتن آتیش گرفتنهام وقتی ساعت9شد. وقتی داشت از9میگذشت. وقتی گذشت. چه تابی آورد ساعت مچیه بیچارهم که وقتی به خودم اومدم فهمیدم که داشتم اون طوری وحشیانه فشارش میدادم. خدایا تو میدونی چه دردی داشت. چه دردی داشتم. به مصلحتت معترض نیستم. فقط دردم گرفت. هنوز هم درد داره. کاش فقط میشد مصلحت ببینی تا حکمتت رو بهم بگی. شاید آرومتر میشدم. چه حکمتی در کار بود که تو با اونهمه مهربونیت، تویی که هیچ کجا حواست ازم منحرف نشد، تویی که در این راه هر جا گیر کردم شبیه معجزه یک کلید توی مشتم گذاشتی، تویی که در آخرین لحظه ها درهایی رو در این راه واسم باز کردی که مطمئن بودم ازشون رد نمیشم، جزوه هایی که نمیتونستم بخونم. کلاس هایی که نمیتونستم حفظشون کنم. تخته ای که نمیتونستم ببینم. تکلیف هایی که نمیتونستم بینایی بنویسم. امتحان هایی که نمیتونستم برگه های بیناییشون رو بخونم. خدایا تو تمام این موانع رو از سر راهم برداشتی. کاش بهم میگفتی پس چی شد که اجازه دادی بنبست آخر اونهمه سخت سر راهم باقی بمونه. اونقدر سخت که هنوز جای ضربه برخوردم باهاش آتیش میگیره. آخه چی شد که مصلحت به این پایان دیدی واسه اونهمه تلاشم؟ اگر حکمتت به موفق شدنم نبود پس چی شد که اونهمه همراهم شدی تا اونهمه پیش ببرم؟ تا انتهای راه و درست قدم آخر… خدایا هنوز بهش که فکر میکنم روانم آتیش میگیره. خدایا شکرت. خدایا حکمتت رو شکر!
فردا کلاس دارم. باید درس بخونم. سردرد همچنان هست هرچند نه به شدت امروز. دردش جفنگه. اذیتم میکنه. فردا کلاس دارم. باید درس بخونم. چه جمعه تاریکی بود! فردا کلاس دارم. درسم موند. باید بجنبم. فردا روز بهتریه. صبح میاد. صبحها قشنگن. روشنن. فردا قطعا سبکتره. درس. فردا کلاس دارم. دیرم شد. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «درست در زمان حال.»

  1. شوهرِ همسرِ 1 می‌گوید:

    سلام.
    وای بعد از نمیدونم چند سال سر زدم به سایتِت.
    همونطوری مثل قبل مینویسی.
    میگم از نظرِ من مشکل نداره اسم اصلی من و همسرم رو اینجا بنویسی. همسرِ1 هم فکر نکنم مشکلی داشته باشه.
    اما تصمیم با خودته.
    چند دقیقه پیش، همسرِ1 به من، یعنی شوهرِ همسرِ 1 زنگ زد گفت بستری شده.
    پدر همسرِ1 رفته بود مدارکُ ببره بیمارستان اونا گفتن باید خود مریض بیاد آزمایش خون بده.
    بعد هم گفتن اگه الآن بری عصر بیای، شاید تختِ خالی دیگه نباشه، همین الآن بستری بشی بهتره.
    بستری شد.
    وسایل شخصیشو نبرده بود، مادرم براش جمع کرد پدرش قراره بیاد ببره بیمارستان، شاید هم تا الآن برده باشه.
    من واقعا نگران نیستم.
    خودش ولی خوب نگرانه ولی پنهان میکنه ازم، ولی نمیتونه کاملا بپوشونه نگرانیشو.
    راستی، بر خلاف آرزوت، امشب بستری میمونه تا فردا جراحی بشه.
    یه سوال، اگر دوست داشتی داستان اون ساعت 9 رو که تو نوشتت بهش اشاره کردی برام توضیح بده که بدونم مربوط به کدوم اتفاق بوده.
    هرچند احتمالا به نرسیدن سوالات آیلسَت به خاطر تحریمها مربوط بشه.
    آها یه چیزه دیگه، اون برندی که من خریدم از همون مغازه هه فکر کنم چینی نباشه، یا اگر باشه مورد تایید باشه چون من سایت فروشش رو که به زبان انگلیسی بود پیدا کردم.
    فعلا.

    • پریسا می‌گوید:

      واااایییی ببین کییی اینجاست! سلاااام صفا آوردی به دیوونه خونه شخصیه من! ایول! با اجازه ات2تا حرف اضافه داخلش بود که برشون داشتم. 1دونه س و1دونه ز بود که زدمش بره.
      من هنوز همون طورم. دیوونه و دیوونه و دیوونه. فرقی نکردم فقط جلدم عوض شده. از روی نوشته هام میتونی خودم رو که زیر این جلد قرضی شناوره ببینی. تو میتونی ببینی چون پیش از اینم رو دیدی. بقیه نمیتونن.
      یادش به خیر! تو1بودی، علی2بود، نازنین3و آقای حسینی4! نازنین و آقای حسینی رفتن. روحشون شاد! علی هم که درگیر متفاوت جاتی شده که من حسابی ازشون دورم و در هوای درکشون نیستم. و تو همچنان1هستی! تو همیشه1هستی برای من! همسرت هم خخخ همسر1. شاید بد نباشه اسمهاتون رو بنویسم یا اینکه بهش شماره بدم شبیه تو.
      عوض نمیشی. ترکیدم از خنده از مدل توضیحاتت. خوبه که تو شبیه من داخل یک جلد قرضی گیر نکردی. میدونی؟ گاهی به شدت دلم میخواد این جلده رو پاره کنم بزنم بیرون. گاهی که بهم از خیلی طرفها خیلی فشار میاد. دیروز صبحی عجیب این توی سرم چرخ میزد ولی الان عاقلتر و شاید آرومتر شدم و حس پاره کردن ندارم. شاید دفعه بعد انجامش بدم. شاید!
      بیمارستان! گندش بزنن ولی سخت نگیر منو که میشناسی باید نق بزنم. اونقدرها هم بد نیست فقط منه نق نقو تحملش رو ندارم. خاطرم باشه امشب بعد از کلاس عصرم به اون بخشمون که داخل بیمارستان گیره زنگ بزنم. نگرانیش رو شاید نشه خیلی تخفیف بدم ولی اعلام حضور گاهی کمک میکنه. امیدوارم مال من کمک کنه!
      ساعت9تاریخ27اسفند98تایمی بود که من باید سر جلسه حاضر میشدم. امتحان باطل شد و تایمم هم باطل شد و ساعت9اون صبح کزایی من اینجا بودم. همینجا و… تلخ گذشت. خیلی تلخ گذشت خیلی!
      آخجون برند دوست دارم خخخ. تأیید رو ولش کن. اصل نتیجه هست که داره میده. همین الان که حرفش شد دلم خواستش. و خاک به گوره هنوز نداشته ام من قرار بود امروز روزه ی برند بگیرم الان یادم اومد بعد از کلی تفریحات. خب امروزم باطل شد باشه یک روز دیگه انجامش میدم.
      کلی حیرت کردم، خندیدم، و بیشتر از همه غافلگیر و خوشحال شدم اینجا دیدمت. ایشالله هرچه سریعتر3تایی بیخیال بیمارستان و جراحی بریم آسمون گردی. میبینمت!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *