محتویات صبح5شنبه.

5شنبه صبح. منتظرم اوضاع درست بشه برم دنبال چندتا کار. گندم این فسقلیها تموم شده باید برم بخرم، دوتا امانتی هم دستمه که باید برم برسونم، و شاید هم1چیزهایی واسه خودم…
فعلا که اینجام و درس میخونم. درس میخونم. فکر میکنم. به خیلی چیزها فکر میکنم.
این روزها سایه سیاه انتظار قد کوه روی سرمون سنگینی میکنه. تا جایی که از دستم برمیاد موج مثبت میپاشم توی هوای مادرم و بقیه هایی که لازم دارن. نمیدونم خودم از کجا تغذیه میشم ولی هنوز زورم میرسه. کاش برسه و کاش زمانی بیاد که دیگه لازم نباشه و اعلام بشه همه چیز مثبته و دیگه نیازی به موج مثبتهای من نیست. خدایا کمک کن!
کلاس نویسندگی تیمتاک از دیشب دوباره شروع شد. باید بیشتر روی آبادی بابا شریف کار کنم.
تیر هم رسیده و مثل تیر داره میره. دلم میخواد به زمان آویزون بشم که نگذره. پایان تعطیلات رو به هیچ عنوان دلم نمیخواد. حس میکنم با وضعیت مضحکی که برای تمام جمعیتمون پیش اومده اوضاع هر لحظه داره مسخره تر میشه و هیچ مایل نیستم برم وسطش و باهاش رو در رو بشم. چاره ای نیست. هرچی بخواد پیش بیاد به موقع خودش پیش میاد و من و همه باهاش مواجه میشیم. ولی میتونم هنوز امیدوار باشم و دعا کنم که تا مهر یک چیزهایی عوض بشه هرچند بعید به نظر میاد ولی امید همیشه هست و میتونه کمک کنه!
همسر1باید شنبه بره بیمارستان واسه جراحی. جراحیش خطرناک نیست ولی ما3تا ترجیح میدیم این داستان سریعتر بیاد و بره و این بچه ها از دستش خلاص بشن.
مادرم در ارتفاعاته. کاش میتونستم واسش کاری کنم. خیلی چیزها هست که اذیتش میکنه و من واسه رفعشون کاری از دستم برنمیاد. فقط باهاش حرف میزنم و سعی میکنم تخفیف و تسکین باشم. کاش باشم!
بیشتر از خیلی واسه عزیزهایی که نمیتونم خیلی در موردشون با کسی حرف بزنم دلواپسم. یعنی گیرهاشون کی تموم میشه؟ کاش خیلی طول نکشه! نمیفهمم واسه چی گاهی ما اینهمه عجیب گرفتاریم. کاش گیرهای این عزیزها و دلواپسیهای من سریعتر ختم به خیر بشه. خدایا من واقعا واسشون نگرانم میشه1دستی به گره هاشون برسونی باز بشن؟
کاش زودتر برم بیرون و برگردم اینطوری هر لحظه انگار آماده ام که بپرم و حواسم کامل سر درسم نیست. من هر زمان یک کاری میخوام کنم تا انجام نشه خاطرم جمع نیست. بلند شم آماده بشم بلکه زودتر برم و بیام.
دلم پرخوری از مدل نامجازش میخواد. هی چه نامجازی الان صبحه اون میکروبها هم که در هر حال هستن چه ایرادی داره؟ شاید از بیرون که برگشتم انجامش بدم. شاید!
بله اینطوری میخوام سریع هم وزن کم کنم. خب سریع وزن کم نکنم. چی میشه مگه؟ حالا یواشتر بیام پایین. توجیه رو واسه همین زمانها گذاشتن دیگه. بیخیال خواه ناخواه مهر که برسه کاهشم سریع‌تره. اوه خدا مهر! نه! حالا نمیخوام بهش فکر کنم. خدایا اینو از کله من ببر بیرون!
چندتا چیزمیز باید بنویسم چندتا نوشته رو هم باید دستکاری و اصلاح کنم. خدایا حسش نیست.
خیلی دلم میخواست کلاس هنرهای ناتمومم رو کامل میکردم. دلم میخواد ولی حسش نیست. از بس بریده شده دیگه باور ندارم بتونم دوباره شروعش کنم. از این تیکه پاره های زندگییم حالم بد میشه. دلم نمیخواد دوباره حرکت کنم واسه وصله پینه کردنشون.
10 و نیم شده کاش سریعتر میرفتم!
بسه خسته شدم نمیخوام دیگه بنویسم بلند شم آماده بشم بزنم بیرون به این گیرها برسم برگردم اینجا. درس و خریت و ناپرهیزی و همه چیز اینجا منتظرم هستن که با حواس جمع و خیال راحت بپردازیم به همدیگه. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *