دیگه نمیخوام متفاوت باشم!

اطراف ظهر شنبه. امروز کلاس. طبق روال خودم، آرزوی همیشگی، کاش اعلام بشه امروز کلاس تعطیله! کاش میشد که بشه! آخ خدا کاش میشد!
زندگی یک سربالایی پرمنظره هست پر از رسیدنها و خواستنها. زمانی که نگاهمون به یکی از قله های وسط راهه حس میکنیم اون قله نهاییه و هرچی زور داریم میزنیم تا بهش برسیم. گاهی میرسیم. و بعدش تازه با دیدن منظره های اطراف میفهمیم کلی چیز هست که بخواییم. کلی راه هست که بریم و کلی قله اون جلوتر هست که میخواییم بهشون برسیم. قله هایی که رسیدن بهشون رویاهای دیروزهامون بودن، امروز شادمون نمیکنن و باز هم سرشاریم از خواهندگیها و آه کشیدنها و دردهایی که درمونشون رو در جایی که امروز هستیم تصور میکردیم اما میبینیم که اینجا هم تیغهای خودش رو داره و جایی نیست که بشه بشینیم و خستگی در کنیم. راستی، واسه چی اینطوریه؟
خود من سالها پیش جایی که الان هستم رویای بی تعبیرم بود. من راه سختی رو اومدم تا به اینجا رسیدم. اون زمان، داشتن یک چهاردیواری شخصی برای خودم، فقط خودم، جایی که خودم باشم و تنهاییهام و دنیای شخصی شخصی شخصی خودم، جایی که داخلش بتونم کاملا کاملا خودم باشم، تمام خودم رو ظاهر کنم، تمام منفی هام، خارج از قاعده هام، و حتی جنونهام، واسم غیر قابل دسترس بود. همیشه خیالش رو میپرداختم و از نظرم این خیال تا ابد خیال باقی می موند و چقدر دلم تحققش رو میخواست! حالا من اینجام. در دنیای شخصی خودم. در چهاردیواری شخصی خودم. شبهام. روزهام. لحظه هام. زندگی هر بلایی سرم بیاره میتونم در امنیت اینجا از دردش عربده بزنم. اینجا کامل خودمم. پس واسه چی باز معترضم؟ واسه چی اونهمه تلاش کردم تا از اینجا فرار کنم؟ پریدن به جایی بسیار دور از این دنیای کوچیکه شخصی از کجا خزید توی سرم؟ اعتراف میکنم حالا میفهمم که این رویای من نبود ولی بعد از اون داستانهایی که پشت سر گذاشتم… حالا میفهمم که از نرفتنم نبود که دردم اومد. من دردم گرفت فقط واسه اینکه اونهمه تلاشم به نتیجه نرسید. کلی چیز از دست دادم. کلی عوض شدم. و حالا به چندین ده دلیل بدجوری سخته که برگردم به جای اولم و جام رو در دنیای اطرافم دوباره پس بگیرم. جز این، خدایا چقدر این سقف و دیوارها رو دوست دارم!
کلی چیز دارم واسه نوشتن ولی حس نوشتن تمامشون نیست. حواسم هم هست که اون بالا چندتا جمله رو میشد بهتر بنویسم ولی من اینجا متن ادبی نمینویسم. اینها حرفهای خودمونیه خودمه پس جمله ها رو آرایش نمیکنم. ویرایش و پیرایش بمونه واسه متنهای ادبی با جمله بندی های خوشقیافه.
به نظرم پریروز بود که این نفس تنگی دیوونه کم مونده بود خفهم کنه! بعد از اون حمله وحشتناک به طرز عجیبی در حال غیب شدنه. از2روز پیش به این طرف عقبنشینیش رو کاملا واضح دارم حس میکنم. من هیچ زمانی حساسیتهای بهاره نداشتم و این بهار انگار تمام42تا بهار گذشته رو تلافی کرد. همه چیزم به هم ریخت و این نفس تنگی که اصلا نفهمیدم کی تونست به این سرعت اینهمه پیش بره و… امکان نداره باورم بشه مال حساسیت بهار بود. ولی به بقیه اگر بپرسن اینطوری میگم. چی میشه بگم؟ بیخیال. این هرچی که بود به همون سرعتی که اومد داره عقبنشینی میکنه. از پریروز تا حالا به وضوح بازتر شدن نفسهام رو حس میکنم. یعنی رفته؟ داره میره؟ خدایا ممنون واقعا داشت سخت میشد.
ای کاش مخم هم بازتر میشد تا زورم برسه1چیزهایی رو… ولش که نه ولی اگر میشد کمتر طرفش میرفتم…
عاقبت1و همسرش صاحب یک رفیق نامجاز شبیه مال خودم شدن. خودم همراهشون بودم. اونها چیزی رو ازم میخوان که من واقعا ترجیح میدم در تدارکش پیش نریم ولی5شنبه وضعیتی پیش اومد که واقعا نیت کردم انجامش بدم واسه خاطر1جفت که اگر به کسی نگی جاشون در قلمرو دلم و خاطراتم خاصه. من نیت کردم انجامش بدم ولی1چیزهایی شد که نشد. عوضش رفتیم کافه. عجب قیمتهای وحشتناکی! این وسط مادرم هم پدرم رو درآورد. که دیر شده. پس کی میری خونه. شب شده برس خونه دیگه. داره10میشه دلواپس شدم چقدر دیر رفتی خونه! و و و و و و و و و و… آخ خدای من!
خونوادم رو دوست دارم ولی واقعیتش رو بگم، از اینهمه تفاوت خسته شدم. من همیشه متفاوت بودم. و این تفاوت مال ندیدنم نیست. من همیشه با همه متفاوت بودم. حتی با همه اونهایی که شبیه خودم نمیبینن. خونواده من متفاوت بودن. هنوز هم هستن. گاهی سعی کردم این تفاوت رو در زندگی شخصی خودم و فقط برای خودم و در مورد خودم بشکنم و واسه شکستنش وارد فرعیهای بسیار خطرناکی شدم که تیغهای زهریشون روی قدمهام به یادگار باقی موند. مدتها دیگه سعی نکردم. از مهر97همه چیز رو رها کردم و درس. فقط درس. تمام زورم رو زدم که از روی اون دیوار بپرم ولی دم آخر خوردم بهش و…
این روزها حسابی خستم. دلم جای گذشته هام رو میخواد. دلم میخواد باز برگردم بین زنده ها. دلم میخواد شبیه دیروزهام باشم. همونی که داخل آلاچیق سفره خونه ها اون استکانهای کثیف رو میگرفت دستش و اونقدر بلند میخندید که از آلاچیقهای بغلی واسمون مهمون میرسید و میگفتن خنده هاتون کشیدمون اینجا. من میخوام ولی ترسها. خونواده عزیز من سرشارن از وحشت و منفی های اون بیرون. من واسه خاطر دلشون کوتاه میام ولی این روزها بدجوری حس میکنم دیگه از کوتاه اومدن خسته شدم. اونها هم شبیه خودم بدجوری اشتباه رفتن. با این تفاوت که راه های اشتباهیمون بدجوری متفاوته. من بهشون گفتم. خیلی هم گفتم. که دارید اشتباه میرید. گوش نکردن. هنوز هم نمیکنن. نتیجه هم شده این گرفتاری الان که داره روان همگیمون رو میخوره و کاری جز انتظار از دست کسی ساخته نیست. البته جز من که باید جو مثبت اطرافم رو هر مدلی بلدم حفظ کنم.
این انتظار تموم میشه و جوابش… خدایا! خدایا ببین! معذرت میخوام اون عصری حرصی شدم اون چرت و پرتها رو گفتم. چه انتظاری داشتی؟ من داشتم از ترس این ماجرا نفس میبریدم تو هم سکوت کردی ترکیدم جفنگ گفتم. ببین! کمک کن این ختم به خیر بشه! خدایا لطفا! تو که حواست به همه چی هست. میدونم روی این آتیش ولمون نمیکنی. خونوادم رو از حسابهای بین خودم و خودت بذار کنار. این سایه رو بردار! خدایا لطفا! خدایا کمک کن!
بد نیست متنهای امروزم رو1دفعه دیگه بگم. ولش کن ساعت1شاید. واقعا لازمه که بگم ولی حسش نیست. خدایا من زنده بودنم میاد این رو چه مدلی واسه مادرم توضیح بدم؟ شبیه گذشته رفتن سخت نیست. ولی اذیت میشه. مادرم اذیت میشه و من نمیخوام. نمیتونم. من باید… خدایا! من… بهشت… من باید برم بهشت! من بهشتت رو میخوام. بهشت خودم رو میخوام. بیخودی گفتم نمیخوام. چون خیال کردم دیگه… یعنی خیال کردم تموم شده و دیگه واسم نیست. یعنی خیال میکردم که این… خدایا من بهشتم رو میخوام! خدایا! من بهشتم رو میخوام! خدایا! منو بعد از اینجا ببر بهشت! بهشت خودم! با تمام ملزوماتی که بهشت خودم میکندش! خدایا! من بهشتم رو میخوام! منو ببر بهشت!
این لحظه تعطیلی کلاسم رو دلم میخواد. خدایا کاش میشد بهم میدادیش! خب دیگه بسه. اگر معجزه شد و کلاسه پرید میام اینجا میگم. ولی الان دیگه نوشتنم نمیاد. فعلا من رفتم.

2 نفر این پست را پسندیدند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *