گاهی تنها حضور!

جمعه شب. فردا کلاس. درسم تموم نشده. سردرد. خدایا این قرصها چه غلطی میکنن؟ بعد از2تا کدئین همچنان این عوضی افسار پاره کرده و بیشتر شده. خدایا اجازه نده امشب بدتر بشه واقعا اذیتم میکنه! تقصیر خودمه. بدجوری ترمز بریدم امروز. دیروز. دیشب. امشب باید بیخیال بشم وگرنه این سردرد1کاری دستم میده.
انتظار سیاه لعنتی شبیه کابوس خیمه زده روی سر خودم و خونوادم. جواب آزمایش احتمالا16تیر برسه. اگر دیرتر نشه. همه نگرانیم و به همدیگه نمیگیم. من دلداری میدم. به خصوص به مادرم. بعدش خودم به بهانه خستگی میام این گوشه و اونقدر خون کثیفم رو کثیفتر میکنم که این مدلی سردرد بیچاره ام کنه. خدایا1کاری کن دارم میمیرم این چه درد کز و مزخرفیه!
دلم نوشتن اون متنهای کوچولوی اینستایی رو میخواد ولی حسش نیست.
تنها کسی که بدون اینکه خودم ازش بخوام همدلیش رو واسم فرستاد استاد زبانم بود. آخرین کسی که تصور میکردم خیالش به چیزهایی که داخل کلاس زبانم میشنوه باشه. من فقط در تایم بحث آزاد کلاسم در موردش حرف زدم. همه رو گفتم. آخرش هم گفتم خیلی وحشتناک دلواپسم. آخر کلاس گفت نتیجه رو واسم بگو. واسم بنویس. تشکر کردم ولی باز دم رفتن از اسکایپ گفت حتما بنویس. باز تشکر کردم. ولی آخر کار پیش از خداحافظی گفت حتما واسم بنویس. من منتظرم. اشکم رو زدم عقب که نبینه. گاهی هیچ کاری نمیشه کنی جز اینکه فقط بپرسی. فقط بگی هستی. فقط این حس رو بفرستی که اینجایی و حواست هست. و چقدر این قشنگه! گرمه! عزیزه! خیلی عزیز!
استادم پرسید ولی تا نصفه شب مادرم نرسیده بود که بدونم چی شد. دیر وقت بود که واسش نوشتم. دیروز پیامش واسم رسید. شاید2روز طول کشید که دیده باشه ولی چه ایرادی داره؟ اون بنده خدا اصلا اگر هم نمیدید هیچ اعتراضی بهش وارد نبود. پیامم رو دید و بعدش یک پیام صوتی طولانی نه به انگلیسی، به فارسی واسم فرستاد. کلی حرف باهام زد. واسه اینکه این قصه تاریک به خیر ختم بشه دعا کرد. نصیحتم کرد که موج منفی به خودم نفرستم و انرژی مثبت داشته باشم. زمانی که پیامش رو میشنیدم داخل کتابخونه بودم. شکر خدا کسی چهره ام رو ندید. گاهی اثبات حضور پشت دری که نمیتونیم بازش کنیم همراه کسی که گرفتار تلخی بنبسته بینهایت واسه اون گرفتار داغون با ارزشه! ممنونم استاد. هرچند شما اینجا رو نمیخونید. اما من ممنونم. گرمایی که از تأکید و از پیام شما بهم رسید هنوز مژه هام رو خیس میکنه و بینهایت واسم ارزش داره. اونقدر که اگر مادیت داشت برمیداشتمش واسش سفارشی قاب مخصوص میساختم و جدا از تمام احوالپرسی های از جنس معذوریت اطرافیانم میذاشتمش بالای بالای بالای دیوار دلم. ممنونم استاد. ممنونم!
سردردم انگار میخواد در پیشروی تجدید نظر کنه. مشروط بر اینکه من دست از تسکین لعنتیه نامجازم بردارم. جدی این چه کاریه میکنم؟ این2روز خودم رو نفله کردم. این هم شد کار؟ آخ آخ سرم خدا لطفا تمومش کن واقعا از سردرد عاجز میشم. کاش بشه بخوابم!
هوا اینجا گرمه ولی من دلم میخواد برم زیر پتو. پتو خوبه. امنه. مهربونه. بغلم میکنه. امنه. مهربونه. امنه. امنه. امن. خدایا من واسه چی اینهمه دل کاغذی شدم؟ چی به سرم اومده؟
در و پنجره ها دوباره بازن. هوای این داخل داشت خفه ام میکرد. بازشون کردم ولی همراه هوا صدا هم وارد میشه. انگار دیوارهای جهان رو از صدا ساختن. من ترجیح میدم درها بسته باشن. سکوت رو ترجیح میدم. اون زمان به بقیه میگفتم من زنی در جعبه ام. چه دور به نظر میاد زمانهایی که با این گفته مسخره میخندیدیم! خدایا! تو خیلی خوبی ولی من خیلی دلم گرفته.
آخ باز سردرد. از شدت درد سنگین شده انگار. کاش میشد پتو… طوری نیست درستش میکنم. بذار1دور دیگه این متنه رو بخونم بعدش ولو بشم. باقی درسم بمونه واسه صبح فردا. از پسش برمیام. الان هم دیگه نمیخوام بنویسم خسته شدم. شب به خیر.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «گاهی تنها حضور!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا خوبی
    امیدوارم عالی باشی
    سردرد چیز مزخرفیه و خدا نصیب کسی نکنه

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. اینترنته دیوانه! کامنتم رو خورد! سردرد. فعلا که خدا نصیب من میکنه. البته تقصیر خودمه کارهایی میکنم که واقعا نباید کنم. نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. کاش زمانی قویتر بشم و زورم به خودم برسه!

  2. مهشید می‌گوید:

    نمیگویم نگران نباشی. چون نمی شود. غیر ممکن است. مثل این است که بخواهم تکه ای از جانت را نادیده بگیری، یا قسمتی از روحت را از هر چیزی که باید هر روز داشته باشد، محروم کنی. یا این که بخشی از قلبت را به فراموشی ها بدهی! نمی شود! این را خوب فهمیده ام. خوب درک کرده ام! این را تجربه کرده ام. نمی شود.
    فقط مراقب باش. بگذار برای دل گرمی دادن اول به خودت، سپس به مادر و نزدیکانت جانی بماند. این که بعد از دلگرمی دادن ها خودت فرو بریزی انصاف نیست. بخدا که نیست! این که بخواهی دستت را بند کنی به تجربه های غیر مجازت و البته سر درد های بعدش، اصلا انصاف نیست. غیر مجاز های زندگی آدمی گاهی حیاتی می شوند. میفهمم. اما… نه به حدی که حیات را دچار خلل کنند. سر درد عوضیست. بی رحم است. طوفان و زلزله را شکست می دهد و پنجه های تیزش موجودیت آدمی را به چنگال می کشد. خدا هست. خدا تو و عزیزانت را در آغوش گرفته است. خدا همه ی ما را در آغوش دارد. شاید این حرف ها اکنون از نظرت به شعر شبیه ترند تا به یک حقیقت! اما ما اگر به آغوشِ خدا امید نبندیم، کدام بنده آن قدر قدرت دارد خطر های پیش روی مان را عقب براند؟
    خدا می داند که چه قدر دلم می خواهد واژه ای برای بهتر کردن حالت داشته باشم اما… هیچ ندارم. دستانم خالیست و برای این دست های خالی عذر می خواهم. از عمق جان اما از امید تمام جهانیان می خواهم نتیجه این همه تشویش آن چیزی باشد که می خواهی. که این تشویش ماندگار نشود. رخت بربندد و گورش را گم کند، برود.
    برای تمام عزیزانت سلامتی، تندرستی و آرامش می خواهم و برای خودت هم!
    مراقب خودت باش، عزیزِ من.

    • پریسا می‌گوید:

      چه میتوان گفت از فشار سنگینی آسمانی که شبش را ستاره ای نیست! چه میتوان کرد در التهاب این جاده های بی انتها! چه میتوان دید در فراسوی شبی به درازای تمامی عمر! خسته ایم از این کوله بارهای کوه پیکر که میفشارند شانه های لاغرمان را به سوی هیچ! خدایا چقدر خسته ایم!

  3. مهشید می‌گوید:

    ببخش اگر واژه هام رنگ نصیحت گرفته. واقعا قصدم این نبود! بزار پای نگرانی.

    • پریسا می‌گوید:

      نگران نباش عزیز من! دفعه اولم نیست. من نق میزنم ولی7تا جون دارم. چیزیم نمیشه. نه الان که لازمه سرپا بمونم. نگران نباش عزیز من. چیزی نیست.

  4. وحید می‌گوید:

    قلقلقلقلقلقلقلقلقلقلقل
    پووووووووفففففففف
    قلقلقلقلقلقلقلقلقل
    پووووووووووووففففففففف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *