به رنگِ پریشانی.

3شنبه ظهر. حالم از درس خوندن عوضی شده. خدایا یعنی تا3نخونم؟ وووییی.
یک اتاق جراحی کوچیکه نیمه تاریک پهن شده روی صفحه مخم. خدایا الان من چی بگم؟ میشه سرپایی باشه کامل هم بره تموم بشه؟ تازه یکی دیگه هم هفته آینده.
درست امروز در ساعت کلاسم اونها اونجان. و من اینجا سر درس و کلاس. خدایا تو هم اونجایی مگه نه؟ میشه این… آخ خدای من! من مادرم رو خاطر جمعش میکنم و خودم اینجا دارم میترکم. خدایا! آخ خدایا! آخ خدایاااا!
آخجون امشب آخر هفته من شروع میشه. کاش فردا دلم بخواد حسش باشه برم کتابخونه! اینجا گاهی فشارم میده. باید بزنم بیرون.
دلم بریدن میخواد. در رفتن. رفتن. رفتن. دلم رفتن میخواد. رفتن از همه جا. بریدن از همه چیز. همه چیز!
این جدیدیها رو باید ببرم1و همسرش تست کنن. شبیه خودم تجربه جدید دوست دارن. کاش بشه فردا انجامش بدیم. تست3تایی و دیگه نمیدونم چیچی. دلم آسمون میخواد. پرواز3تایی بد نیست. پرواز تکی هم حسابی خوش میگذره ولی الان تا اینو بهشون نرسونم خاطرم جمع نیست. پرواز3تایی هم خوش میگذره. کاش بشه که بشه!
سردردم هنوز رفت و آمد میکنه داخل سرم. باز اومده. خفیفه ولی اعصابم رو خورد میکنه. کاش بره! امروز واقعا دلم نمیخوادش.
اینترنت دیشب داشت سکته ام میداد. این وامونده باز نمیشد و من سر ساعت… اه ول کن بابا حسش نیست.
خدایا کاش میشد امروز من هم اونجا بودم. هرچند حضورم فایده نداره. از فضای بیمارستان متنفرم. تا آخر عمرم دلم نمیخواد هرگز هرگز هوای اون فضا رو تنفس کنم. هیچ روپوش سفیدی اطرافم باشه. هیچ تخت تنگ و باریکی رو لمس کنم. خدایا! وای خدایا!
دلم1سبکباری از مدل بوق گذشته هام رو میخواد. گذشته های من حتی وحشت هاش هم انگار سبکتر از حالا سپری میشدن. البته جز چندتاشون که… اوه نمیخوام اونها برگردن.
دفعه پیش کسی پروازش رو واسم توصیف میکرد. خیلی بخش هاش شبیه مال خودم بود. جفتی میرفتیم و موارد رو با هم به اشتراک میذاشتیم. گفت حس ملاقات کسی رو ندارم فقط میخوام وسط آسمون بگردم. گفتم من هم ولی نه من حس ملاقات1کسی رو دارم خیلی هم میخوام. بقیه رو پیدا کردم مونده همین1دونه. ولی نیست هیچ کجا نیست. گفت از خدا بپرس خونش کجاست. گفتم پرسیدم. خدا میگه گفته بهت نگم. گفت خدا رازداره. اون خونه ها با خدا پیوند رازداری دارن. اگر طرف نخواد خدا آدرسش رو بهت نمیگه. گفتم طولش نمیدم. فقط1لحظه. در حد اینکه بگم دلم تنگ شده واست. دیگه نتونستم بگم. شکر خدا به نظرم کسی اومد و بحث عوض شد. ولی از سرم نرفت. واسه چی گفته بهم نگن؟ من که تکلیفم رو عالی انجامش دادم. دفتر رو خوشخط بستم. در تمام عمرم هیچ زمانی هیچ کدوم از وظایف شخصیم رو هم به این تمیزی تموم نکردم. پس واسه چی؟ واسه چی؟ خیلی چیزها اون لحظه دلم میخواست بگم. خدایا میشه حالا بگم؟ که آدرس رو بده لطفا بده. که قول میدم وارد نشم. فقط1لحظه دیگه بده. با صاحب اون نشونی کار دارم. فقط1لحظه. لحظه آخر بدجوری واسه من ناتموم موند. اجازه بده درست تمومش کنم. خیلی چیزها باید میگفتم که زمان گفتنش نبود. وقت تنگ بود. نمیشد. نشد! این ناگفته ها کوه شدن روی شونه هام. تا کجا باید ببرمشون؟ تا کی؟ من مهلت پذیرش نداشتم. مهلت باور پیدا نکرده بودم. من آماده نبودم. من نتونستم. من نمیتونم.
اون لحظه سکوت کردم. دلم نمیخواست بقیه بفهمن باریدن هام رو. بحث عوض شد. گذشت. تموم شد. خدا! خدا! ای خدا!
هنوز پرواز میکنم. هنوز تکی میپرم و تکی میگردم. هنوز پیدا نمیکنم. هنوز…
کاش بشه فردا بزنم بیرون!
داره1میشه. هنوز تا3کلی زمان هست ولی من نمیتونم درس بخونم. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *