معمولاتِ بسیار معمولی.

بعد از ظهر2شنبه. تایم کلاسم عوض شد. برگشتم سر تایم اولم. شنبه3شنبه ساعت3عصر. آخجون4شنبه هام آزاد شدن! ولی این هفته پدرم در اومده. از همون دیشب شروع کردم به خوندن واسه کلاس فردا هنوز هم کلی درسم مونده. گندش بزنن!
امروز جایی نرفتم. موندم خونه درس خوندم. متمرکز نبودم. این متنه عجب نکبته! البته خیلی تقصیر نداره نمیفهمم واسه چی من ذهنم خوابش میاد سخت یاد میگیره. باید بجنبم. گرفتار میشم. به حسابش میرسم. من فردا درسم رو بلدم. الان هم شروع کردم به سریعتر شدن. پدرش رو درمیارم.
خوشحالم4شنبه هام باز شدن. آخر هفته رو هر کاریش کنی آخر هفته هست. خوشم نمیاد4شنبه کل روزم درگیر باشه. حالا دیگه درگیر نیست. البته باید درس بخونم و جزوه بنویسم و از این موارد ولی کلاسی در کار نیست. خدا رو چه دیدی اگر مهری در کار بود شاید عاقبت قانون بخشنامه تقلیل ساعات کار معلولین رو واسه من هم اجرا کنن و4شنبه صبحم هم باز بشه! اوه خداجون! آخ جون! هی! مهر رو ولش! الان خرداده! کو تا مهر!
هیچ اتفاقی نیفتاده فقط من ذهنم از صبح به شدت کند درسش رو گرفته. واسه چی؟ به نظرم خستگی باشه.
واسم از شهرداری اخطار دوم اومده. اولیش کو؟ من که نگرفتم پس اینها چی میگن؟ نمیدونم مال پسماند زباله یا چی. باید کلی بپردازم. وووویییی! گفتن بریم اونجا تخفیف بگیریم ولی بجنبیم. الان مادرم بدونه میگه بده خودم ببرم. هوممم! دیگه حوصله اصرار به اینکه باشه خودم میبرم ندارم. اگر میخواد ببره بذار ببره. دستش هم درد نکنه! جدی حس میکنم مادرم نمیتونه فعال نباشه. الان این مدل زمانها کمتر وجداندرد میشم. خب چی بگم خودش میخواد! مطمئنم میگه بده خودم میبرم. خب واسه چی باید سر این هم زور بزنم؟ میخواد ببره؟ باشه ببره. ممنونش هم میشم. هر کسی یک مدلی عشق میکنه. مادرم این مدلی. بارها باهاش حرف زدم که عزیز من تو نباید به جای بچه هات زندگی کنی بذار گیرهامون رو خودمون حل کنیم. گوش نمیده. نمیتونه. این مدلی راحتتره. خب واسه چی اذیتش کنم؟ امروز که بیاد کاغذ رو میدم بهش.
خدایا آخر هفته سنگینی در پیشه. برادرم و اتاق جراحی کزایی. خدایا من باید ساپورت کردنم قوی باشه. هست به خدا هست. فقط گاهی خودم هم یواشکی ساپورت لازمم. خدایا قربونت برم این چه نقشی بود در جهانت بهم دادی! حکمتت رو شکر! طوری نیست اینها سلامت باشن خیالی نیست لابد باید این نقش من باشه دیگه! خدایا شکرت! کمک کن بی دردسر بگذره و نتیجه مثبت باشه. به کسی نمیگی تو خدایی رازداری ولی خودمونیم دارم سکته میزنم. من واقعا… خدایا! دردهای این خونواده رو بهشون نده! ببین منو! من خیلی سفتم. هم قوی هستم هم مقاومتم بیشتره. کسی هم پشت سرم نیست که اگر بیفتم اذیت بشه. خب البته مادرم. ولی منظورم مثلا بچه هست. اذیتشون نکن. من قویترم. من تحملم بالاتره. خدایا! من بیشتر میتونم. اذیتشون نکن! خدایا لطفا!
هوا امروز باز آتیشیه. سعی کردم در برابر وسوسه روشن کردن کولر مقاومت کنم ولی نتونستم. حالم داشت بد میشد از گرما. روشنش کردم.
هر روز یک بلای مسخره دیگه برملا میشه. دیروز یکی از بچه ها میگفت حساب هاش رو به خاطر تراکنش بالای15میلیون بستن و حسابی به دردسر انداختنش. خدایا من هیچ چی از مدت زمان و شرایط ممنوعیت این تراکنش نمیدونم. دلم نمیخواد حسابم بسته بشه. من نه معامله میکنم نه پول گنده توی حسابم میچرخه ولی اگر بسته بشه حالا کو تا بیایی درستش کنی. اون هم وسط این قیامت که ایران رو گرفته! جدی چه نسلی هستیم ما! رسما سوختیم. یعنی این وضعیت تا کی ادامه داره؟ خدایا تو که همیشه همراهی کردی باهام میدونم این دفعه هم همراهی باهام. این یهخورده دلواپسی رو هم بذار به حساب اینکه یقینم خاکیه. من خاص نیستم. فقط یک خاکی معمولی ام. بهم حق بده. و لطفا مواظبم باش. همه جا و در همه چی. میدونم الان میگی لازم نکرده بگی خودم مواظبم گفتن داره مگه؟ خدایا بذار بگم دیگه اینطوری خاطرم جمعتره.
پیامهای تبلیغاتی از2تا شرکت در2جای مختلف که یک زمانی… خدایا چه خوشباور بودم من! واقعا چی تصور میکردم؟ که عزیزهای اطراف من اهل ریسکن؟ خخخ. هی! بیخیال. من دیگه خیالم نیست فقط گاهی این پیامها که میاد یهخورده هوام هوایی میشه.
خدایا گاهی دلم انتقال میخواد. بریدن از تمام بستگی هام. از تمامشون. کاش میشد! مهلتش رو به من ندادی. حکمتت رو شکر. گاهی بدجوری سخت میشه. تحملش رو بهم بده!
1ربع از2گذشت. برم سر درسم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *