زندگی، یک ماجرای عجیب!

بعد از ظهر شنبه. امروز روز عجیبی بود. دسته کم تا اینجاش. واقعیتش بلد نیستم توضیح بدم. بلدم ها ولی خلاصه گفتنش رو بلد نیستم حس تفضیل هم نیست.
امروز انگار یک جورهایی شاید بشه گفت واسم یک شروع بود. تولدم نیست مونده هنوز. امروز روز عجیبی بود. خیلی عجیب.
امروز خودم رو از یک وظیفه بسیار ناخوشآیند خلاص کردم. ظاهر ماجرا اصلا قشنگ نبود ولی خوشحالم که انجام شد. دیگه چیزی روی شونه هام نیست. اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، که خیلیها میگفتن یک تماس باهاش بگیر. بعد پشیمون میشی. عذاب وجدان و خدا و از این موارد. چندین دفعه به چندین نفر گفتم بابا فایده نداره خودش نمیخواد الان اگر زنگ بزنم خیال میکنه ازش ارثی چیزی میخوام. این بحث مسکوت موند تا امروز صبح که آخرین پیشنهاد رو واسه تماس دریافت کردم. گفتم به خدا فایده نداره چیزهایی که میشنوم خوشآیند نخواهد بود. بهم گفته شد بذار خوشآیند نباشه. از انسانیت تو کسر نمیشه. تو وظیفه خودت رو انجام بده. اگر بد دیدی و شنیدی دسته کم خیالت راحته. دیدم درست میگن انجامش دادم. پیشبینی خودم دقیقا درست بود. فقط میخواستن خاطر جمعم کنن که از ما ارثی بهت نمیرسه بیخودی منتظر نباش. هرچی توضیح دادم که من چیزی ازت نمیخوام توی سرش نرفت. چیزهایی که شنیدم اصلا قشنگ نبود ولی من تمام مدت که کوتاه هم نبود میخندیدم. واقعیتش حرصی نشدن خیلی ساده نبود ولی نشدم. تا آخرش خندیدم و تحمل کردم و بعد از پایان اون مکالمه بسیار طولانی و بسیار ناخوشآیند حس کردم شونه هام به شدت سبک شدن. حالا اگر هر اتفاقی پیش بیاد من آزادم. آزادم که خودم رو مقید و ملزم به رعایت هیچ معذوریتی ندونم. راحت شدم. اعتراف میکنم که دلواپس بودم. دلواپس اینکه بعد از پایان این قصه جواب وجدانم رو چی باید بدم. حالا دیگه جواب لازم نیست. آروم شدم. شبیه کسی هستم که قرار بود یک درس نچسب رو بخونه و یک دفعه بهش گفتن میدونی چیه؟ این درسه رو نمیخواد امتحان بدی. امتحانش واسه همیشه باطل شد. آخیش خلاص شدم!
ولی داستان اون شروعه که گفتم این نبود.
واقعیتش تا امروز خیال میکردم مأموریتم روی خاک خدا تقریبا تموم شده. البته جز در مورد پرونده خودم. امروز صبح فهمیدم هنوز چندتایی دارم. کاش بتونم درست انجامشون بدم!
زندگی ماجرای عجیبیه. خیلی عجیب و خیلی… زندگی، ماجرای عجیبیه!
این ماجرای عجیب رو با تمام تلخی هاش با تمام سنگینی هاش با تمام سیاهی هاش دوست دارم. نمیدونم تا چه زمانی زنده هستم. ولی به نظرم ارزشش رو داره که دوستش داشته باشم. ای کاش آخر ماجرای من قشنگتر از چیزی باشه که تصور میکنم!
خب گفتنی هام رو نوشتم. باید برم سر درسم و سر باقی زندگی. بابا زمان نرو وایستا برسم! تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *