سردرد عوضی!

عصر جمعه. آخ سردرد از دست این سردرد. زده کرختم کرده. کاش2درصد عقل داشتم این کوفتی رو فعلا ول میکردم سرم واقعا درد میکنه. به ضرب قرص هم بیخیال نشده هنوز درد میکنه. درسم رو خیلی خیلی کند میخونم ولی خودمونیم این متن سخته رو هرچند خیلی یواش میگم ولی میگمشها! ایول خودم! وای خداجون سرم!
مادرم از ارتفاعات میادش. احتمالا امشب اینجاست. خدایا چه خوبی تو که فردا کلاس ندارم! درس دارم ولی کلاس پس فرداست.
استادم جلسه پیش نصیحتم میکرد. معمولا حرف نمیزنه مگه اینکه من اشتباه کنم و بخواد ایرادم رو بگیره. چون اون تایم تایم منه و باید من حرف بزنم. ولی این دفعه استادم چند لحظه رو صحبت کرد. میگفت اخبار بد رو فراموش کن. هر گوشه از دنیا اتفاقهای بدی می افته که تو نمیتونی عوضش کنی. اون خبرها رو دیگه نگیر. تو داری خودت رو میکشی. تو دیگه غمگین نیستی. بیماری. حالت بدتر میشه ولش کن. از اوکراین تا ایران همه جا و همه جا اتفاقات بد همیشه پیش میاد. تو نمیتونی کاری کنی. پس ولش کن. به جاش از زندگیت لذت ببر. با مردم قاتی شو. برو بگرد. مهمونی برو. با اطرافیانت خوش باش. سعی کن از این جو تلخی که دور خودت کشیدی دور بشی. داری اذیت میشی. اخبار رو نگیر. درست میگفت. امروز قشنگ حسش میکنم. فشار موجهای منفی اطرافم رو به شدت حس میکنم. من نمیخوام اینطوری باشم. دلم میخواد لحظه هام رو سبکتر سپری کنم. گرفتاری های این روزهای اطرافم مال80میلیون جمعیته. فقط من تنها نیستم. پس واسه چی من باید اینهمه فشار تحمل کنم! کاش نکنم! واقعا سرم درد میکنه. واقعا تحملش رو ندارم. دلم سبکباری و خنده و خوشی میخواد. دلم میخواد باز احمقانه به چیزهای مسخره بخندم. آخ سرم!
هی! سهم درسهای امروزم رو ضربه کردم فقط مونده چند دفعه دیگه بخونمشون این2تا متنه رو تا سریعتر بشم. یاد گرفتنشون سخت بود سریع شدنشون خیلی کار نمیبره. سخت هم نبودن فقط دومیش یهخورده اذیت کرد من هم امروز سردرد داشتم وگرنه زودتر از اینها پدرش رو درمیآوردم. ایول نت برداریم سریعتر شده. خوندنم هم همینطور البته منهای امروز که تقصیر سردردم شد. خدایا نمیشه دردش بسه؟ باور کن خسته شدم از بس این درد داشت و من گیج خوردم. درضمن سردرد کلا بهم حس عوضی میده. ازش خوشم نمیاد. خاطرات سردردهام رو ابدا نمیپسندم. اوه ای کلهی خالی و سرشار از خاک اره های تاریخ مصرف گذشته ی من! من از سردرد خوشم نمیاد لطفا بسه و ازینا. شرمنده بیشتر از این ادبی نوشتنم نگرفت.
پورتهایی که کمک میکردن وارد تیمتاک بشیم رو بستن. از دیروز با گوشی میرم. الان هم داخل کانال بسته نشستم. امشب فیلم داره میخوام گوش کنم قبلش هم نمایش داره میخوام گوش کنم بعدش هم این کتابه پخش میشه میخوام گوش کنم ولی خودمونیم این کتابه بدجوری سرکاریه. این خدابیامرز به نظرم1چیزی میزده. روحش رو احضار کنم بپرسم جنسش رو من هم بزنم این هرچی بوده خیلی گیراست من میخوام بزنم!
کاش پورتها باز بشن با گوشی و با نت گوشی واقعا دردسره. نت خونگی رو واسه تیمتاک به شدت ترجیح میدم ولی فعلا کاریش نمیشه کرد. آخ سرم آخ سرم آخ سرم!
با تجربه شماره2جدیدم هنوز گیر دارم. به شدت نفسم تنگ میشه و به شدت… بهش که فکر هم میکنم ته حلقم میسوزه. این واسه چی این مدلیه؟ هنوز اولی رو عشقه. نه جفتشون رو عشقه با تمام اینها من2تاشون رو دوست دارم. آخ جون جفتشون داخل1کیف کوچولو جا میشن.
خدایا کارهای محله رو نکردم این هفته و اون هفته باید انجامشون بدم واسه چی نمیشه من بجنبم؟ پدرم دقیقه90درمیاد خدایا کمک کن! آخ خدایا سرم آخ آخ سرم آخ سرم!
کاش میشد امروز درسم رو جور میکردم فردا صبح… میرفتم کجا؟ دقیقا کجا؟ کجا الان میشه رفت که امن باشه و تفریح هم داشته باشه؟ رستوران که قیمتش رفته آسمون و با جیب هر کسی جور درنمیاد. نمیدونم با جیب من که جور نیست. سفره خونه هم که خدایی اوضاعش هم اقتصادی هم امنیتی خطریه. اهل پارک و سینما هم نیستم. همون کتابخونه. اوه خدا نه! توی روح این سردرد!
هوا بهتره. کاش فعلا گرمتر نشه! بدجوری اذیت میشم. از دست این گرمای تابستون! به هر حال من تابستون رو به پاییز ترجیح میدم چون تعطیلم. خدایا تعطیلی! کمتر چیزی به این اندازه بهم حس عشق و حال میده. خدایا کمک کن لازم نباشه12سال دیگه ادامه بدم شنیدم ما میتونیم با20سال سابقه هم تقاضای بازنشستگی بدیم. من واسم2سال هم قد1عمر به نظر میاد خدایا کمکم کن! واییییییییی سرم!
به نظرم بد نیست برم یهخورده دیگه درس بخونم. مادرم یهخورده دیگه میرسه. مادری محض خاطر خدا اون خبرها رو بهم نده!
این هفته بازی مرکب بدجوری تلخ بود. مادرم اینجا بود نمیتونستم ولی امروز تونستم. حسابی باریدم واسش. اون پیرمرد رو به شدت دوست داشتم. اون صدا و اون تصویری که ازش توی خاطرم مونده واسه همیشه شبیه یک مربی مهربون که یک درس بزرگ بهم داد روی صفحه باقی خواهد موند. هنوز هم اگر این قسمت رو تماشا کنم میبارم. کاش آخر ماجرا مشخص بشه این پیرمرده زنده هست. هرچند میدونم که نیست. واقعیتها خیلی بی رحمن. خیلی زیاد.
واسه خلاصی از این سردرد چه غلطی کنم؟ قرص خوردم دیگه. هیچ خوشم نمیاد الان بخوابم. خوابم نمیاد. دلم میخواد… جدی اگر درس نداشتم دلم چی میخواست؟ نمیدونم شاید یک کتاب عالی که بخونم و حالش رو ببرم. کتاب! اونی که دارم میخونم نصفش مونده! با حال هم هست. هی! برم به جای چرتنویسی یکی دیگه داستانش رو بخونم! بعدش هم مرور درس! آخ سرم! کتاب! یوهو من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *