5شنبه کرخت!

5شنبه عصر.
پدر امیرعلی رفت! دیروز فوت کرد. دیروز دفنش کردن. دیروز تموم شد!
همیشه مرگ آشناها واسم یک جورهایی بی توضیحه. تلخیش که به جای خود. مرگ آشناها انگار واقعیت مرگ رو واسم نزدیکتر و ملموس تر میکنه و عجیب حس میکنم همه ما شبیه یک دفتریم با کلی صفحه که بعد از مرگ این دفتر بسته میشه. ناگهانی صفحه ها پر میشن ولی خیلی ماجراهای قصه ناتموم باقی می مونن. انگار گره های وجود اون آدم از زندگی باز نمیشن. پاره میشن. تمام کارهای ناتموم. تمام مواردی که شاد یا غمگینمون میکنن. تمام چیزهایی که به انتهاشون متمرکزیم. همه باطل میشن. هر دفعه به نظرم میاد چطور همچین چیزی شدنیه؟ مگه ممکنه؟ عزیزهامون خودمون1دفعه میریم جایی که هیچ مدلی نمیشه به این طرف وصل بشیم. هیچ مدلی! بارها این قاعده رو لمس کردم بارها اجرا شدنش رو دیدم ولی هنوز واسم عجیبه. یعنی بعدش چی میشه؟ اون طرف این پرده چه جوریه؟ بعضی ها میگن نیستیه. عدم کامل. بعضی ها میگن یک جاده جدیده. بعضی ها هم چیزهای ترسناکی میگن که ترجیح میدم درست نباشن. ازشون میترسم. به شدت.
به هر حال بابای امیرعلی رفت! خدایا این بنده خدا هنوز کلی کار اینجا داشت و تو بهش مهلت ندادی! چی میتونم بگم! چی میشه بگم جز فاتحه ای که از بچگی یادمون دادن بخونیم تا به روح متوفی برسه. واقعا میرسه؟ روحش شاد!
جزوه هام تموم شدن. یک سری پیشنوشت داشتم که ته کشیدن. باید واسه هفته دیگه دوباره بنویسم. آماده کردم مونده دستنویس کردنش. بریل. حسش نبود چندتا دیگه جور کنم واسه هفته های آینده. امروز روز کرختی بود. ولی من دوستش دارم. روزهای خدا بد نیستن. ما رنگشون میزنیم. ما و تقدیر.
آخ سرم خدا سرم سرم آخ آخ خدایا سرم!
هفته تاریک. غافلگیری. هرچند نه چندان شدید. عجیب نبود. ولی این سردرد از دست این سردرد! خدا رو شکر امروز عاقل بودم قهوه نخوردم. وای سرم!
یک سفارش کوچولو دادم منتظرم برسه. هوا اینجا یک دفعه دوباره شدید گرم شد. تا زمانی که این سفارشه برسه باید زیر حجاب بمونم. خدایا آتیش گرفتم برسه دیگه! دفعه پیش که نرسید و واسم پیام عذرخواهی فرستادن با کد تخفیفی که استفاده نکردم. امروز مهلت داشت ولی فروشگاهم رو عوض کردم کدِ به دردم نخورد. به جهنم بابا!
اطرافم پر از اخبار ترسناکه. آخه یعنی این اطراف هیچ خبر خوشی نیست؟ مگه میشه؟ واسه چی همه خبرهای منفی میدن؟ هر جایی که میچرخم اخبار تصادف و ویرانی و این اواخر هم که درگیری و شلوغی و… خدایا دلم نمیخواد این وضعیت رو! آخه چی شد به اینجا رسید!
اینترنتها به هم ریختن. پورتهایی که کمک میکردن بسته شدن. حالا من باید با اتصال گوشیم به سیستم وارد تیمتاک بشم. اصلا موافقش نیستم. اگر کسی زنگ بزنه می افتم. خدایا بهشون بگو پورتهای ما رو باز کنن به خدا لازمش داریم.
این سفارشه واسه چی نمیاد به خدا آتیشه اینجا. اگر امروز هم نرسه به جان خودم کلا نرم افزارش رو از گوشیم فرتش میکنم بره! اینها مجاز نیستن تا بعد از7زیر حجاب نگهم دارن اون هم بین2تا پنجره که گرما ازش میزنه داخل اون هم این ساعت از عصر که آفتاب دقیقا این طرفه.
درس خوندنم نمیاد. فردا. ولی این سردرد. خدایا میشه این سردرده بره آیا؟
بسه خسته شدم باقیش باشه واسه بعد من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *