مثبت اما عجیب!

ظهر3شنبه. درس میخونم. خسته شدم. همسر1بهم زنگ زد امروز بزنیم بیرون. گفتم نه. گفتم فعلا دلم نمیخواد. دلیلش رو هم گفتم. دلداریم داد و تأییدم کرد که البته نظرم رو تغییر نداد. در هر حال من امروز جایی نمیرم. درس دارم، خستم، مادرم میاد پیشم تا چایی بخوریم و حرف بزنیم و…
1شنبه بعد از کلاسم نشد برم بیرون. حرصم گرفت و عوضش چنان ناپرهیز شدم که تا فردا صبحش پدرم در اومد از دلدرد. عوضش دیروز صبح رفتم بیرون. خاطرم رو از گندمها جمع کردم. سبک شدم. واقعا اذیت میشدم اون عصری که گندم نداشتم. بعدش هم رفتم جایی که نباید میرفتم و اوه خدایا حسابی بد‌خرجی کردم. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. اونجا چیزی بود که دلم میخواست داشته باشم. تجربه اش کنم و پدر خودم رو دربیارم. بغلش کردم آوردمش خونه و الان حس میکنم بهم نفس‌تنگی میده ولی دوستش دارم. واتس. خدا بزنه استاد بگه فردا تعطیلم! من همیشه مشتاق دریافت خبر تعطیلاتم!
مادرم بود. دیروز استاد ساعت کلاس4شنبه رو از3فرستاد به5و من الان فعلا فقط درس میخونم. خدایا بگه فردا کلاس نیست دیگه! یعنی الان بگه که من حالش رو ببرم!
روحم در حال ترک یکی از خطرناکترین مخدر‌هاییه که در تمام عمرم گرفتارش شدم. عمیق، ارزشمند، شیرین، اما به شدت خطرناک برای من! برای من که اگر گرفتار بشم تا آخرش میرم. تا فرق سر گرفتار میشم و موجودیتم رو آتیش میزنم. داشتم میزدم که مادرم رسید! اشتباه نشه خودکشی و آتیشبازی در کار نبود. فقط بدون صدا شعله میکشیدم. تلخ گذشت. هنوز هم خیلی شیرین نمیگذره ولی حالا در حال تجربه1درد تلخ و گاهی شبها یواشکی بارونی ام. درست میشه. درست میشم. ولی ای کاش این مدلی نمیشد! مادرم هر زمان مهلتش باشه واسه تسکینم مستقیم و غیر مستقیم باهام حرف میزنه. اون میگه و من دیگه نمیبارم. آه میکشم. گاهی نیم لبخندی هم میزنم. گاهی هم شبیه دیروز واسه خاطر جمعیش تأییدش میکنم. دیروز مادرم میگفت گاهی باید زورمون به خودمون برسه. فقط خودمون. و بفهمیم و بدونیم و باور کنیم که این خط و این رودخانه هیچ مدلی جور نمیشن. شدنی نیست و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. باید بپذیریم. باید بفهمیم. و باید با خودمون کنار بیاییم. گفتم درست میگی مادری. یک چیزهایی به هیچ چسبی نمیچسبن. نگران نباش عزیزترین. من زورم به خودم میرسه. فقط کمی سخته. کمی بیشتر از اون که بشه در یک پلک زدن حلش کرد. مادرم گفت میدونم. بله که سخته. ولی میشه. باید بشه که نشدها رو بپذیریم. گفتم میشه مادری. مطمئن باش. نگران من نباش. هرگز نگران من نباش! من ازش رد میشم. مطمئن باش.
تجربه جدید دیروزیم داره کار جالبی میکنه. عجیبه ولی داره میکنه. اصلا انتظارش رو نداشتم. این از دیروز به این طرف داره کاری میکنه که به جای بسته تر شدن بهش و به موارد مشابه دارم در کنترلش موفقتر عمل میکنم. از دیروز به این طرف ساعت و درصد تفریحات نامجاز خونگیم به شدت اومده پایین. اصلا ازش بدم نمیاد ولی نمیدونم چه مدلی داره این کار رو میکنه. ساعتی1یا2دفعه میرم طرفش بعدش هم ولش میکنم1جایی دور از دسترس بمونه تا مراجعه بعدیم. یعنی ممکنه؟ اگر بشه که عالیه! قطعا به این سادگی متوقفش نمیکنم شاید هم هرگز نکنم ولی اینکه اینهمه ساده از دم دستم گذاشتمش کنار واسم حسابی عجیب و حسابی جالبه. غافلگیری مثبت. کاش ادامه داشته باشه! من واقعا سلامت جسمم رو لازم دارم. البته تفریحات هم لازم دارم ولی درصدش زیادی داشت میرفت بالا و عواقبش میشد بسیار خطرناک باشه. از اون مدلهای ترسناک که ابدا دلم تجربه کردنش رو نمیخواد.
بابای امیرعلی حالش خوش نیست. خدایا این آدم رو تا کی میخوایی تماشا کنی که زجر بکشه؟ واسه تو که سخت نیست کمکش کن برگرده بالای سر زندگیش! جون در هر حال عزیزه. این آدم خیلی زجر کشید. گناه داره. خدایا کمکش کن!
1مشت نوشتنی دارم که کاملش نکردم. خدایا من باید منظمتر باشم واسه چی نیستم؟
آخ خدا که اگر فردا کلاسی در کار نبود چه عشقی میکردم الان من! به احتمال قریب به یقین با بچه ها بیرون نمیرفتم ولی در هر حال بدجوری خوش میگذشت. باید درسهای فردا رو سفتتر بخونم. باید تمرین و تکرار کنم. تمرین و تکرارم نمیاد. میخونمها ولی جمعبندیهام رو تمرین و تکرار نمیکنم و تا نکنم داخل سرم فرو نمیرن. خدایا حالش رو داشته باشم دیگه! جدی اگر این دفعه استادم در مورد پایان کلاسم بهم بگه چی بهش میگم؟ یعنی کی باز پیش میاد؟ و من اون زمان چی میگم؟ اونقدر جرأت دارم که این آخرین اتصال رو رها کنم و از اینجا به بعد رو خودم برم؟ یا باز2دستی بهش میچسبم و ادامه میدم؟ نمیدونم. واقعا نمیدونم. فعلا که پیش نیومده.
ساعت1و نیم. باید برم سر درسم. البته یهخورده فاصله بد نیست تا موارد توی سرم جا بشن بعدش ببینم چی خاطرم مونده ولی فاصله رو دادم حالا واقعا باید برم. مادرم که برسه باید برم پیشش هم سیستمم استراحت کنه هم خودم و خلاصه تا عصر و سر شب دیگه درس بی درس. پس بد نیست الان یهخورده بجنبم. باشه باشه رفتم بجنبم. فعلا، تا نمیدونم کی.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *