زنگ اعصاب.

1شنبه ظهر. دیگه دلم درس خوندن نمیخواد. بد نیست اگر1دفعه دیگه مرور کنم ولی دلم نمیخواد. این لحظه به نظرم میاد اگر1دفعه دیگه استادم بخواد مرخصم کنه چندان معترض نمیشم. شاید هم بشم نمیدونم ولی نمیشم. چند لحظه پیش داشتم به چیزی فکر میکردم که ترجیح میدم از خاطرم بره. آخرینهایی از… البته آخرینها نبودن. بعدش اون آتیشها پوشیده شدن با1عالمه برگهای رنگی ولی نمیفهمم واسه چی این دفعه از نظرم پاک نشدن. همیشه میشدن ولی این دفعه نشدن. شاید چون توجیه نشدم. شاید چون هنوز به نظرم دفتر اون شعله ها بسته نشدن. ولی واسه چی نشدن؟ مسخره هست ولی یاد زخمهای دست هری پاتر افتادم. دفعه های آخری جاش موند و دیگه نرفت. تا آخر قصه همراهش موند. خطهایی پشت دستش که هرچند دیگه درد نمیکردن ولی بودن. دلم نمیخواد منفیها بمونن ولی این دفعه نرفتن. نفهمیدم واسه چی به خودم که اومدم دیدم مژه هام1کوچولو، نه خیلی زیاد، انگار نمناک بودن. چیزی نیست فقط به شدتی بی وصف از بسیاری دلبستگیهام احساس خستگی میکنم. ازشون بدم نمیاد فقط ازشون خستم. چنان کرخت و چنان خسته که اگر… این خیالهای خستگی و گرمای ظهر خرداد… بسه. خودم رو فریب میدم واسه چی؟ من مدتهاست خستم فقط الان بیشتر شده. کاش1چیزی از این تمرکز ناخواه منصرفم میکرد. از این تمرکز مات و مشکی روی آخرینها. روی بستگی های دیرآشنای بی حس و حال من. کاش میشد بهش فکر نکنم! به هیچ چیز. واقعا من الان واسه چی؟ اه گندش بزنن!
درسه رو خوندم ولی هنوز از کنسل شدن کلاس امروز استقبال میکنم. یعنی باز ممکنه استادم پیشنهاد مرخص کردنم رو بده؟ کاش الان نباشه چون موافقش میشم. بله میشم. و نباید بشم.
این رفیق کوچولوی خطرناکم امروز معرفتش نم کشیده بهم حس لازم رو نمیفرسته. ضعیفه واسه من. زیادی عادی شده تسکینهاش. ولی این خطرناکه. باید چند ساعتی بیخیالش بشم تا هم خستگی این در بره هم خستگی خون من. حس میکنم خونم باید تغییر رنگ داده باشه از بس ناخالصه. من باید متوقفش کنم. باید مواظبتر باشم. خدایا چقدر میخوامش!
ساعت اطراف1چرخ میزنه. تا5مونده هنوز. کلی درس میشه بخونم. حسش نیست.
اگر امروز کلاسم سر زمانش تموم بشه کاش بشه برم گندم بخرم. هم گندم لازمم هم… خداجونم! خدای مهربونم! یک کاری کن بشه بعد از کلاسم بزنم بیرون. دارم خل میشم. جایی نمیرم نه سفره خونه نه هیچ کجا. داخل ماشین میشینم میرم گندم میخرم. خدایا! حس میکنم اگر لازم بشه مدت طولانی اینجا بشینم نفسم بند میاد. واسه چی اینطوری شدم؟
خالم امشب همگیمون رو دعوت کرده. من و مادرم و بقیه خونواده و اون یکی خالم و همه. خالم تأکید کرد اینو هم بیاریها! مادرم بهم گفت. گفتم اگر لازمه بیام. یعنی اگر انتظار تو حضور منه باشه میام. مادرم گفت نه. هر مدل خودت میخوایی. گفتم پس من نمیخوام. هنوز هم نمیخوام. خدایا نمیخوام برم خونه خالم میخوام برم بیرون. داخل ماشین بشینم برم گندم بخرم. بعدش هم… خدایا من این لحظه واسه چی اینطوری شدم؟
استاد من آخه واسه چی ساعت این کلاسه رو عوض کردی؟ خب3تا4میومد میرفت دیگه! تا5! اه خدایا تا5؟ هی! حواسم هست دارم نق مفت میزنم. ولی آخه چه کار دیگه ای از دستم برمیاد؟ اینجا هم نق نزنم دق میکنم که!
کاش پول داشتم! یک دستگاه جدید داره میاد شاید هم اومده که دستم باهاش بازتره و… آخه مال خودم هنوز سالمه خوب هم کار میده من هم که1نفر بیشتر نیستم اگر میشد عوضش کنم خوب بود ولی این… دستگاه مجهزتر میخوام!
میخوام برم بیرون. خدایا دارم خفه میشم میخوام برم بیرون! من چیم شده!
احتمالا امشب درستتر میشم. اگر گیری پیش نیاد بعد از کلاس میرم بیرون. خدایا یک کاری کن بشه بعد از کلاس برم بیرون. باور کن زود زود زود برمیگردم خونه. خدایا طولش نمیدم زود میام. به خدا زود زود میام. بذار برم دیگه! تو رو خدا! تو رو خدا تو رو خدا!
هوا اینجا به شدت گرم شده. قشنگ وسط روز بی حال میشم. اصلا تحمل گرما رو ندارم. ظهر که میشه این اتاق واقعا داستان داره. آفتاب و پنجره هاش. کلاس امروزم هم داخل همین اتاقه.
خدایا خدای من کاش میشد من1وان داشتم! آخه واسه چی هیچ مدلی1وان داخل این حمومه جا نمیشه؟ من وان میخوام! اگر1کوچولو بزرگتر بود فقط1کوچولو! خدایا این رو به حساب نق نذار لطفا. من تمام این4دیواری رو واقعا دوستش دارم. اگر وان داخل حمومش جا میشد خوشحالتر بودم خیلی خیلی زیاد ولی همینطوری هم دوستش دارم. خیلی زیاد.
4دیواریم رو دوست دارم ولی خدایا1کاری کن بعد از کلاس امروزم1ساعتی بزنم بیرون. بیشتر نمیشه. فقط1ساعت. شاید کمتر هم باشه. خدایا تو رو خدا!
تیمتاک. رفتم یک بنده خدای بی حوصله رو اذیت کردم. گناه داره خخخ ولی من بدجنسم کاریش نمیشه کرد. خب آخه حوصله اش رو که من بغل نزدم نبردم با خودم هرچند میدونم کی بغل زده برده خخخ پس چون تقصیر من نیست در نتیجه طوری نیست اگر اذیت کنم. یعنی یک همچین موجود اسمش رو نبری هستم! ولی جدی امیدوارم دردسرهای این طفلک هم زودتر تموم بشه و اوضاع دقیقا همونی بشه که میخوان و میخواد! خدایا1هل دیگه بدی رسیدنها! خدایا فقط1هل کوچولو لازمه. آخرشه. بده و خلاص.
آخ استاد ایشالله دعوت بشی به1مهمونی فوق عالی و برنامه هات از شدت خوشی همه یادت بره آخه واسه چی ساعت این کلاسه رو اینجوری کردی؟ استادم رو دوست دارم. کلاسم هم خوبه ولی الان فقط دلم میخواد بزنم بیرون. خدایا فقط1ساعت. خدایا لطفا! یکی از همکارهای1گفته استادم رو میشناسه. گفت بهش بگم فلانی رو میشناسی یا نه. نمیدونم باید بگم یا نه. شاید نگفتم. شاید هم بگم. ولی گاهی حس میکنم استادم هم شبیه خودم حس و حال ورق زدن گذشته ها رو نداره. نمیدونم واسه چی ولی حسم این مدلیه.
اگر ساعت کلاسم عوض نشده بود حدود1ساعت دیگه شروع میشد. بعدش هم تموم میشد. بعدش هم… هی! بسه دیگه! ولی آخه من واقعا میخوام بزنم بیرون. خدایا تو رو قرآن بذار جور بشه برم دیگه!
داره2میشه. دیگه نوشتنم نمیاد. برم اسکوپا با سیستم بازی کنم بلکه رو به راهتر بشم. ولی قبلش خدایا تو رو خدا بذار من امروز بزنم بیرون! من رفتم ولی تا خود شب نق میزنم. میخوام برم بیرون. خدایا میخوام برم بیرون. خدایا میخوام برم بیرون خدایا میخوام برم بیرون خدایا میخوام برم بیرون خدایا میخوام برم بیرون خدایا بذار برم بیرون خدایا میخوام برم بیرون خدایا میخوام برم بیرون خدایا میخوام برم بیرون خدایا میخوام برم بیرون خدایا میخوام برم بیرون خدایا میخوام برم بیرون خدایا میخوام برم بیرون و الی آخر.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «زنگ اعصاب.»

  1. وحید می‌گوید:

    شکلک لبخند ملیح شیطانی

  2. مهشید می‌گوید:

    ناباوری.
    این حال را امروز عجیب درک می کنم. به همین اندازه که تو در نوشته ات اشتیاق برای بیرون رفتن از خانه را داری، من دلم رفتن به خوزستان می خواهد. سرمای اینجا خسته ام کرده است. دلم آفتاب بی وقفه می خواهد. هرگز فکرش را هم نمی کردم در مراسم ختم مادربزرگ نباشم! هرگز به ذهنم هم ختور نمی کرد آن بوسه ی آخر توی خانه بعد از دادن عیدی برای فطر، آخرین بوسه باشد و آن تلفنِ لعنتیِ عجیبِ نزدیکِ نیمه شب، آخرین حرف هایش با من. می خواست برایم پول بفرستد. همیشه می ترسید چیزی کم باشد. حالم بد باشد. همیشه می ترسید!
    مادر زنگ زد. گفت که بیمارستانند. گفت که دکتر ها به سنگ سفرا مشکوک شده اند. بخدا گفت سنگ سفرا! هیچ از سکته نگفت. من صدایش را شنیدم. حرف می زد. هنوز داشت از مادر می پرسید که برایم پول فرستاده اند یا نه. که حواسشان به من هست یا نه. که کم و کسری دارم یا نه!
    گفتم می خواهم با او حرف بزنم. گفتند نمی شود. نمی تواند. حرف زدن برایش سخت است.
    سرم از شب های گذشته هنوز درد می کند. باورم نمی شود خدایا! باورم نمی شود!
    دلم می خواهد بروم. باید بروم. غمش سنگین است. من به تنهایی از پس سنگینی اش بر نمی آیم. روانم تکه تکه شده است. کاش می شد بروم. لعنت به امتحان، درس، کلاس و دانشگاه! کاش می شد بروم!

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مهشید عزیز. متأسفم برای این از دست دادنی که زخمش اینهمه تازه هست. از ته دل متأسفم. این رفتنها، این سفرهای یکطرفه، این مدل رفتنها، یکی از تلخترین قاعده های زندگی ما خاکیهاست. عزیزها یکدفعه میرن. برای همیشه میرن به جایی که دیگه هیچ راهی برای رسیدن بهشون نیست. جنس سردرد‌هات رو میفهمم. اینکه تمام روحت پر میکشه اونجا باشی. فقط باشی بلکه آرامش بگیری از حضورت در میان جمعی که اونها هم درد مشترکی از رفتن یک عزیز تحمل میکنن. زندگی قواعد خودش رو داره. به اشکهای ما هم مروتش نمیاد. کاریش نمیشه کرد. باید موند و ادامه داد و رفت و رسید به هر جایی که قراره بهش برسیم. این هم میگذره. بد میگذره ولی میگذره. و سالها بعد، تو با یادآوری سیاهی این خاطرات تلخی یک زخم کهنه رو آه خواهی کشید. آرام باش و در بین ساعتهای زندگیت، درس خوندن هات، دانشگاه رفتن هات، هر زمان زمانی برای درد کشیدن پیدا کردی، آهسته تلخی واقعیتی که داره اذیتت میکنه رو گریه کن. اشتباه ننوشتم. به نظرم عجیبه که این مدل زمانها سعی میشه با هر مدل منطق عجیب و غریب موجود و ناموجودی توی سر آدم فرو کنن که گریه نکنیها! تو رو خدا گریه نکن! به خاطر من به خاطر فلانی به خاطر فلان امر گریه نکن! این درست نیست. گاهی فقط اشکه که هوای دلها رو سبک میکنه. هرچند بعدش لازم بشه واسه خلاصی از سردردهای پساگریه خودمون رو به1قرص مهمون کنیم. صمیمانه بهت تسلیت میگم. کاش کلامی قویتر داشتم که بگم! نیست. در برابر این قاعده سیاه تقدیر هیچ چی نیست. ای کاش بود! مواظب خودت باش. و خاطرت باشه که زمان همیشه لبه های تیز حوادث رو کند میکنه. بهتر میشی. آرومتر میشی. این هم میگذره!

      • مهشید می‌گوید:

        ممنونم از تو و واژه های گرمت، تو این لحظه های یخ زده پری جان. اشک! چه نعمت بزرگی. چه درمون عجیبی! کم کم باهاش کنار اومدم. شاید عجیب باشه ولی … تازه تونستم باورش کنم! تازه دیروز! توی ذهنم می چرخه و می چرخه ولی باورش کردم. زمان پدیده عجیبیه. گاهی بی رحمه و گاهی مرحم. گاهی شکنجه ست و گاهی بزرگ ترین نعمت. دلم زمان می خواد. اونقدر که از شدت بغض های ناگهان کم شه و فشار روی شونه های روحم قابل تحمل تر بشه.

        • پریسا می‌گوید:

          برای من بابا زمان شبیه یک پیرمرد مهربونه که روی زخمها غبار شفابخش میپاشه. شاید شفا نده ولی التیام میده. بابا زمان کمک میکنه. مطمئن باش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *