باور تاریک.

1شنبه صبح. این ویندوز دیوونه رو باید عوض کنم ولی… من بلدش نشدم. تازه کلی نصب نرم افزار داره که من اصلا خوشم نمیاد. کاش گرفتارم نکنه! دسته کم نه الان.
به شدت دوش دلم میخواد. ولو شدم این زیر. واسه چی بلند نمیشم؟
امروز کلاس دارم. ساعت5عصر. استادم گفت شاید کنسلش کنه. کنسل نشد. خوب شد خر نشدم همراه مادرم به ارتفاعات نرفتم! باید امسال جور کنم همراهش برم. مادرم لازمم داره. باید مواظبتر باشم.
نصف چرکنویس کوکو5رو دیروز نوشتم ولی نشد ادامه بدم. نفسم داشت میگرفت. بخند ولی کسی که مینویسه میدونه چی میگم.
دیشب یک بنده خدایی جمله ای بهم گفت که انگار از روی دفتر ذهن خودم روخوانیش میکرد. هفته ها بود که این توی سرم چرخ میزد و من هل میدادمش عقب. کلافه میشدم از چرخشش ولی میزدمش کنار. به هیچ کسی هم نگفتم. حتی اینجا. و زمانی که دقیقا خود خودش رو از کسی جز خودم شنیدم… واقعیتش رو بگم شاید نامردی باشه ولی از شنیدنش نفس عمیق کشیدم. من آدم خوشبینی نیستم ولی هفته ها با این تصور جنگیدم و از این حس که بیماری منفی بینیم اوج گرفته خودم رو جویدم. اما الان که میبینم کسی جز خودم هم به این واقعیت رسیده میفهمم که این تنها حس من نیست پس من چیزیم نیست و این بهم حس مثبت میده. نباید بده ولی میده. شاید لازم بود حرف میزدم. شاید لازم بود سعی میکردم گوینده رو متقاعد کنم که اشتباه میکنه. که این تصور شاید درست نباشه. که نباید این مدلی ببینه. ولی نکردم. هیچ تلاشی نکردم. چطور میتونستم به ضرب کلام چیزی رو به ذهن کسی پست کنم که خودم باورش ندارم؟ این ناکسیه. دروغه. درست یا نادرست، ذهن من با اون بنده خدا موافق بود. از خیلی خیلی پیش از دیشب موافق بود. فرشته معصوم خدا نیستم ولی این مدل دروغ گفتن واقعا زشته. تأیید نکردم ولی تکذیب هم نکردم. من نمیتونم ترکهای اخلاص کسی رو تعمیر کنم در حالی که اخلاص خودم مدتهاست خورد و خاک شیر شده. این کار درست نیست. ولی کاش دلیلی واسه انکارش داشتم! واقعا دلم میخواست اول به خودم بعدش به اون بنده خدا فقط یک دلیل ارائه بدم که به این دلیل من اینهمه هفته اشتباه میکردم و الان هم تو داری اشتباه میکنی. من هیچ دلیلی برای رد این باور تاریک نداشتم. نه واسه خودم، نه واسه اون بنده خدا. پس هیچ تلاشی نکردم. خب، کاریش نمیشه کرد. این باور تاریک اومده که بمونه و من هیچ اسلحه ای ندارم که بزنمش. پس بذار باشه. این هم بیخیال.
مادرم امروز برمیگرده. دلواپس این2تا هستم. مادرم و برادرم. کاش اوضاع بهتر بشه!
5شنبه رفته بودم کتابخونه. به نظرم حالاها دیگه اون اطراف پیدام نشه. گاهی1چیزهایی واقعا بد اذیتم میکنه و من هیچ چی نمیشه بگم. من هنوز واسه خیلی چیزها حرمت قائلم. حرمتی که اگر بشکنه دسته کم از طرف من دیگه هرگز قابل تعمیر نیست. سرهم میشه. رفو میشه. ولی دیگه هرگز هرگز هرگز شبیه اولش نمیشه.
دلم میخواد در مورد یک باور تاریک دیگه نق بزنم ولی حسش نیست. اذیتم میکنه ولی الان حس گفتنش نیست. فقط اینکه حس میکنم در این لحظه همون2زار تمایلی که واسه تجدید تفریحات گذشته و مشترک داشتم رو هم ندارم. غمگین نیستم. حرصی هم نیستم. فقط دلم نمیخواد. این ملت آدمهای عجیبی هستن. تصور میکنن من خیلی… خدای من آخه واسه چی؟ آخه پس واسه چی من خودم این مدلی نیستم؟ واسه چی از کسی انتظاری ندارم؟ واسه چی تصور نمیکنم باید انتظار داشته باشم؟ واسه چی از طرف کفری نمیشم زمانی که میبینم دلش نمیخواد روی خطهای نسخه من زندگی کنه؟ واسه چی به تمسخر نمیگیرمش واسه چی اصرارش نمیکنم واسه چی به مدل بینشش توهین نمیکنم؟ پس واسه چی بقیه شبیه من نیستن؟ واسه چی من شبیه بقیه نیستم؟ آخ خدایا واقعا الان همنشینی دلم نمیخواد. یعنی میخواد ولی… نه. نمیخواد. دلم نمیخواد.
5شنبه هرچی سعی کردیم از باز بودن1سفره خونه مطمئن بشیم که بریم نشد که نشد. به کسی نگی ولی من از این عدم موفقیت ناراضی نبودم. اشتباه نشه واقعا هرچی از دستم بر اومد کردم ولی واقعا نشد. اگر چیزی به نظرم میرسید واقعا میکردم ولی از این نشدن اصلا بدم نیومد. دلایلم هم بیشتر از1دونه بودن. واقعا سعی کردم ولی واقعا بدم نیومد. امیدوارم بچه ها به همین زودی بتونن برن1جایی که بهشون وحشتناک خوش بگذره! اوه خدایا البته منهای خودم من الان اصلا حسش رو ندارم. نه تا زمانی که از سرم بپره این… خدای من1کاش1چیزهایی رو عوض میکردی! چیزهایی که من دیگه خیال ندارم در موردشون بهت معترض بشم. زورم به بقیه نمیرسه به خودم که میرسه. پس تا اطلاع ثانوی تک پریدن های خودم رو عشقه!
این روزها عجیب در حفظ سکوتم وارد شدم. هرچی میگن فقط سکوت میکنم. این روزها عجیب در پس زدن مزخرفاتی که توی سرم جیغ میکشن که ما واقعی نیستیم وارد شدم. مخصوصا از مدل ابراز محبت. طرف خودش رو به شدت دلواپس احوالاتم معرفی میکنه که وای تو خوب نیستی بگو ببینم چته و چه و چه. حتی به خودم زحمت نمیدم جواب پیدا کنم. به احوالپرسی هایی که واکس مشکی دلواپسی روشون کشیدن اصلا جواب نمیدم. به دلواپسی ها هم همینطور. حتی به جمله های بی محتوایی که مارک تقلبی مهر و محبت روشون چسبیده. هیچ چی نمیگم. باورم نمیشه که بتونم ولی میبینم که دارم میتونم. کاش اونها هم دست بردارن این حرکت واقعا قشنگ نیست. من حس تو رو به خودم میدونم تو هم میدونی که من آگاهم پس واسه چی خودت رو با گفتن اون دروغهای شکری کثیف میکنی؟ خب نکن عزیزه من این چه کاریه نکن! از دست این آدمها. خدایی خدایا کلی میخندی مگه نه؟ آخه تو خدایی ازت بعیده این چه مدل تفریحیه میکنی؟ این هم شد کار؟
گندمم داره تموم میشه. امروز اگر فعالتر بودم میشد برم بخرم. مثل سنگ افتادم اینجا بعدش باید بلند شم درس بخونم. خدایا گندم میخوام.
اوه8! خدایا4دقیقه از8گذشت دیگه باید بلند شم دیرم شد بابا زمان نرو تمام روزم نفله میشه تو رو خدا وایستاااااااااا رسیدم وایستا!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «باور تاریک.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *