اولِ آخرِ هفته.

5شنبه صبح. بیدارم. دلم1دوش حسابی میخواد ولی به نظرم باید امروز رو هم صبر کنم. این نفله رو3روز نباید ببرم زیر دوش. هوای گرم وحشتناک! کاش وان داشتم!
این عاقلها حسابی گرفتار شدن. خدایا چقدر بهشون گفتم! آخه واسه چی بهم گوش نکردن؟ خدایا بهشون نگفتم ولی من واقعا… خدایا میشه کمک کنی؟ اینو از سرشون از سرمون رفع کن قوی بودن به جای1خونواده در این مدل ماجراها واقعا سخته. خدایا کمک کن! خدایا کمک کن! اینهمه گفتم ازم نشنیدن هنوز هم ازم نمیشنون ولی تو خدایی ما تنها بنده هایی نیستیم که حرف گوش نمیدیم لطفا اجازه نده تقدیرت سر به سر خونواده من بذاره. تمام زورم رو گذاشتم روی انتقال آرامش به مادرم. کاش میشد خودم هم گاهی به1جایی تکیه میزدم! خدایا میشه که بزنم. تو که هستی. کنارم. پشت سرم. همه جا. خدایا! هستی مگه نه؟ تو که وسط این معرکه بیخیالم بیخیالمون نمیشی. میشی؟
با اینهمه دلم میخواست با1کسی از جنس خودم از جنس خاک حرف میزدم. این واقعا… احتیاج به همنظری به همدلی به تسکین رو در خودم حس میکنم. و تو خدای ساکت و صبوری هستی. خدایا! یک کلام! میترسم! کمکم کن!
بچه ها میگن امروز بلند شو بیا کتابخونه. میشد که همراه مادرم میرفتم به ارتفاعات ولی احتمال کلاس1شنبه… ارتفاعات. کتابخونه. اینجا در خلوت خودم. سومی بهتره. ولی به نظرم اشتباه میکنم. بدجوری خودم رو از زنده ها عقب کشیدم. آخه برم کتابخونه بگم چی؟ اون هم الان؟ بیخیال در هر حال هنوز زوده.
حس نوشتن نیست. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «اولِ آخرِ هفته.»

  1. وحید می‌گوید:

    به نظرم یه سر برو اون دنیا ببین چه خبره؟

  2. چکاوک می‌گوید:

    #شب_واژه_ها.
    هیچ کس بیدار نیست. منم و میوه ی تلخ و خوشِ یک رویا،
    که پس از این همه سال، طعمِ شیرینِ رسیدن نگرفت.
    شانه های شاخه، زیرِ پاهای دلم خم شده است!

    هیچ کس بیدار نیست! منو یک موسیقی، که زبانش هزاران فرسخ، با واژه هایی که من می فهمم فاصله دارد، تنها شده ایم.
    هیچ کس بیدار نیست. دل، به یادِ منِ کودکیِ من تنگ شده، می گرید!
    من هنوز از هر بی راهه ، برای یافتنِ رویای گم شده ام، می گذرم!
    روح من را اکنون، واژه های آشنای عزیزی پر مهر، آرام کرده.
    هیچ کس بیدار نیست.
    و خیالم این بار، اندکی آرامتر می آید. مقصدش هر جا هست، دوستش می دارم!
    او بهشتی هر شب، با منِ گم شده ام می سازد. هیچ کس بیدار نیست! کاش خیالم من را، پیش رویا هایم بگذارد، برود!
    هیچ کس خالی شدن روحم از کالبدش را، نخواهد فهمید.
    هیچ کس بیدار نیست. کاش خیال، معرفتش را نشانم بدهد. کاش من را ببرد، پیش رویا هایم، بگذارد، برود. ***.

    • پریسا می‌گوید:

      عاشق این گردشهای شبانه ام. پیش از این بهش فکر نمیکردم. مثل خیلی چیزها. ولی الان عمیقا حس میکنم این نعمت بزرگیه. اینکه میتونم بنویسم. اینکه میتونم دست در دست خیال مهربون، آهسته از واقعیت سنگی جسمم جدا بشم و برم به قلمرو شاه خیال شبنشینی. خیلیها رو میبینم که نمیتونن. و من شاید خیلی دیر ولی الان عمیقا از پروردگار ممنونم. این نعمت بسیار بزرگیه که من هرچی به خاطرش خدا رو شکر کنم حق مطلب رو انجام ندادم. خدایا ممنونتم که مجهزم کردی. به توان نوشتن. به توان سفر به قلمرو خیال. خدایا شکرت!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *