بین خواب و خواب!

5شنبه شب. تازه دارم مفهوم خبر4شنبه رو میفهمم. تعطیلات زودرس! اوه خدا! یعنی شدنیه؟ کاش باشه! امروز مطالبی که باید واسه1شنبه بخونم رو آماده کردم. بعدش خوابیدم. تقریبا تمام روز جز چندتا ساعت فسقلی رو داخل تخت سپری کردم. بیدار هم که میشدم باز دلم بلند شدن نمیخواست. فردا باید درس بخونم. بدجوری خسته بودم. بدجوری خستم ولی دلم4ماه خواب نمیخواد. دیشب یکی از بچه های آشنا رو داخل تیمتاک دیدم. میگفت بیا بیرون. دلم میخواد بزنم بیرون ولی مقصدهای گذشته دیگه صدام نمیکنن. خدایا من داشتم زندگیم رو میکردم این… بسه دیگه. خسته شدم از بس تکرارش کردم.
مادرم رفته به ارتفاعات. به نظرم بد نیست بعد از تعطیل شدن1سری به اون بالا بزنم. ولی آخه اینترنت. کلاسهام. یعنی به ریسکش می ارزه؟ خدایا من اینترنت میخوام!
باز اینجا سرده. یا من سردمه. نمیدونم در هر حال واسه من سرده.
تفریحات نامجازم پدرم رو درآورده. حس میکنم تمام جهان در1چرخش سنگین دایمی داره تاب میخوره. این وامونده خطرناکه. بله میدونم خطرناکه ولی آخه این… خدایا بسه دیگه محض خاطر هر کسی واست عزیزه تمومش کن!
یعنی پسفردا شب دیگه دلواپس صبح زود نیستم؟ تا4ماه؟ اوه خدایا شبیه رویاست. من چیم شده! همیشه این نق رو میزدم ولی واقعا واسه چی امسال اینهمه وحشتناک خسته شدم؟ خدایا مهر حسم این مدلی نباشه بیچاره میشم! اوه کو تا مهر؟ با این وضعیتی که داره میره و میریم اصلا مشخص نیست مهر چه مدلی برسه! هی! الان خرداده. نمیخوام بهش فکر کنم. الان5شنبه شب5خردادماهه من2روز دیگه تعطیل میشم! آخ جون!
امشب نه حس حفظ سکوت دارم نه کسی رو اطرافم دلم میخواد. حساب شبهایی که نمیفهمم دقیقا چی میخوام از دستم در رفتن. خب باشه باشه میدونم چی میخوام ولی منظورم موارد دسترسپذیر بود.
باید1چیزی جای این فسقلی خطرناک بذارم تا کار دستم نداده. آخه این هم شد کار؟ از این گیر که زنده در رفتم خودم رو حسابی جریمه میکنم. فعلا باید پیش ببرم تا این جهنم یا تموم بشه… یا سبکتر بشه. اونقدری که بتونم بلند شم و به حساب خودم حسابی برسم که سر سر به هواییم این مدلی مسخره گرفتار شدم. خدایا بین آشناهای من اینو به کسی نگی! خاکیهات بفهمن تا ندیده هاشون مسخرهم میکنن. خب حق دارن. ندارن؟ خودم اگر بودم مسخره نمیکردم؟ من به نظرم نه. نمیکردم. از دست طرف حرصی میشدم که این چه داستانیه خب یعنی چی مگه نمیدونستی سر و بیخ این مسخره بازی به هیچ چسبی نمیچسبه واسه چی خودت رو گیر دادی الان هم واسه چی بیخیالش نمیشی؟ من مسخره نمیکردم ولی درک هم نمیکردم. حالا درک میکنم. ولی خدایا به کسی نگو هر جای آسمونت مخفی بشم در امان نمیمونم از مسخرگی این… آخ خدای من!
آخ جون تعطیلی! یعنی پس فردا شب این زمان امسال تموم شده؟ تا نرسه انگار نمیتونم باورش کنم. جدی دیروز اصلا نفهمیدم. خدایا این شیرینتر از اونه که شدنی باشه! یعنی واقعا شدنیه؟ هی شنبه بجنب بیا رد شو میخوام پایان نیمه اولت رو لمس کنم!
ساعت داره11میشه. کاش خواب برسه! بله بله حواسم هست امروز تمامش رو ولو بودم خب که چی؟ خدایا کمک کن بخوابم! در اون قلمرو میشه از دست خیال در رفت. خب تقریبا میشه. از بیداریهای نیمه شب و از خواب دیدنهام حسابی خستم. خدایا کمک کن!
خبرهای اطراف وحشتناکن. یعنی هنوز زیر آوار آبادان کسی زنده مونده؟ خدایا اجازه نده باقی اون ساختمون روی سر زنده ها آوار بشه! اگر نجاتی واسشون نیست، آخه واسه چی نیست؟ مگه میشه داخل یک کشور هیچ امکاناتی واسه نجاتشون نباشه؟ خدایا اون آوار رو از روی زنده ها بردار! خدایا این آوار رو از روی دلهای مردمم از روی شونه های همه ما بردار!
کتاب جان کلام که امروز داشتم میخوندم رو بیخیال شدم. با مدلش حال نکردم. کتاب میخوام. کتابی که ازش خوشم بیاد. بذار ببینم این یکی چه مدلیه. ول کن ولو که شدم میزنم تبدیل بشه الان حسش نیست. کاش1دسته کتاب پریساپسند گیر بیارم! بدجوری دوست دارم این مدل عشق و حال رو! البته خیلی مدلهای دیگه عشق و حال رو هم دوست دارم ولی اونها یا غیر قابل دسترسن یا نامجاز. کتاب آخجون کتاب خدایا این کتابه قشنگ باشه دیگه!
باید کوکو5رو بنویسم. ابدا حسش نیست. بذار تعطیل بشم به27خرداد نزدیکتره حسش هم خواه ناخواه باید برسه. نه الان. نه امشب. خدایا کاش1چیزی بود میشد شبیه پرینتر از محتوای ذهنیمون پرینت بگیریم! حال نوشتنش رو ندارم کاش میشد!
دیشب کلاس نویسندگی نداشتیم. دیگه به استاد پیام ندادم. به گروه هم همینطور. اگر کلاسی باشه استاد خودش میگه. حس جنبیدن نیست. بیخیال فعلا که تا تکمیل ماجرا مونده گیریم که تکمیل هم بشه هزینه ها وحشتناک شدن من که الان دستم باز نیست بذار این کلاسه هم باشه تا استاد زمانش بازتر بشه. یک کلام. حس پیگیری نیست. حس هیچ چی نیست. حس لعنتی! تو چه دردته؟ واسه چی با هیچ چی بیدار نمیشی؟ چه معامله ای کنم باهات؟ اینهمه محرک اطراف ریخته نکبت1حرکتی بزن دیگه!
بسه خسته شدم. سردم هم شده. میخوام ولو بشم. کاش این فسقلی رو نمیبردم داخل تختم! من با این1گرفتاری خطرناکی واسه خودم درست میکنم. خدایا کمک کن سریعتر قویتر بشم کمک اینو کمتر بخوام این خطرناکه.
دیگه نمیخوام بنویسم. سردمه. ولو شدنم هم میاد. شب به خیر.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «بین خواب و خواب!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    نمیدونم به نظرم هوا سرد شده
    کتاب از مدل نوشته ها خودمون باحاله
    تو زدی باباشریفو کشتی و بابا برفی رو فرستادی ناکجاآباد منم زدم دیاکو رو کشتم حالشو بردیم با هم
    اصلا چه معنی داره آخر داستان همه چی گل و بلبل بشه!!
    بنظرم تعطیلات اومد یه دوسه روزم شده بزن برو اون بالا
    چیزی به اسم گور بابای درس و اینا که میدونی چیه خخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. قصه های واقعی سفید نیستن. مخصوصا این روزها و در این کشور هزار عجایب ما. دیاکو حیف شد. راست میگم واقعا بعدش بغض کردم. خخخ آره میدونم گور بابای درس چیچیه ولی آخه ببین من هر جلسه کلاسم رو که از دست بدم300000تومن از کفم میره. غیبت اگر از طرف من باشه اون جلسه واسم حساب میشه و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. ولی به نظرم درست بگی1طوری باید خودم رو به اون بالا برسونم. چیز زیادی از تحملم باقی نیست ابراهیم. هرچند اون بالا هم خوشبین نیستم که آرامش خیلی به ذهن لعنتیم نزدیک بشه. کاش حس و حالم حالش جا بیاد. واقعا دلم این چیزی که الان هستم رو نمیخواد.

  2. وحید می‌گوید:

    بین خواب و خواب میشه مرگ
    بابا تو چرا هنوز زنده ای؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *