عجیب، مثبت، اما غیرمعمول!

4شنبه بعد از ظهر. پیش از کلاس. امروز روز عجیبی بود. یعنی شگفتیهاش تموم شده یا مونده هنوز؟ امروز بعد از امتحان بچه ها وقتی همه رفتن یکدفعه بهمون گفتن اگر کارهاتون تموم شده همه چیز رو تحویل بدید از شنبه دیگه نیایید. از تعجب گیج شدم. ما باید تا4شنبه آینده بریم! همکارم گفت میگن لازم نیست. گفتم واسه چی زودتر نگفتن من3تا امتحان دیگه از بچه هام مونده! الان هم که بچه ها رفتن! من نمیتونم باید تا2شنبه بیام بچه ها امتحان دارن. همکارم اومد کمکم! خدا خیرش بده. این آدم واقعا استحقاق خوشبختی رو داره خدایا من نمیتونم حسابش رو بپردازم جای من باهاش حساب کن این بنده خدا الان4ساله همه جوره کمکم کرده. خلاصه همکارم به داد خودم و حیرتم رسید و گفت ول کن. اون3تا امتحان چی هستن؟ گفتم یکی شفاهیه2تاش کتبی. همکارم گفت شفاهی رو بیخیال شو. گفتم باز2تا کتبی مونده این چه برنامه1دفعه ایه؟ همکارم گفت به بچه ها اطلاع میدیم2تاش رو شنبه بگیریم حل میشه. خواستم داد بزنم آخه نمیشه بچه ها رفتن. همکارم گفت امتحانات بچه های خودم هم همین مدلیه. بهشون پیام میدیم. گفتم نمیبینن. همکارم گفت زنگ میزنیم. مخم داشت میترکید آخه واسه چی؟ همکارم گوشیش رو برداشت گفت بیا زنگ بزنیم من دارم میزنم شما هم بزن همین الان زنگ بزن بهشون بگو. هیچ طوری نیست مشکلی پیش نمیاد برنامه این طوری شده به خونواده ها میگیم راحت حل میشه به بچه ها هم فشار نمیاد ما بالای سرشون هستیم. همکارم درصد گیجیم رو معتدل کرد و گفت بزن. همین الان بهشون زنگ بزن. خودش اول زنگ زد. بعدش من یواش یواش از منگی در اومدم و زنگ زدم. پیداشون کردم و بهشون گفتم. همکارم خاطرش که جمع شد رفت و قبلش هم گفت شما هم کار ندارید نمونید بلند شید برید. مات بودم. بلند شدم اومدم خونه. بنده خدا همکار من! به نظرم بیچارش کردم. مثل برادر هوای همه چیزم رو داشته. از زمانی که داستان زبان و آیلتس شروع شد این بنده خدا در محل کار هر مدلی که در قلمرو کاری از دستش بر اومد پشتیبانم شد. من آیلتس ندادم ولی به خدا تمام زندگیم واسه این آقا دعا میکنم. خدایا حالش رو عالی کن!
نتیجه این شده که من واسه شنبه باید سوالات املا و علوم رو1جا واسه2تا پایه ببرم و امتحاناتشون رو جمع کنم و شنبه روز آخر باشه. ولی چی شد که برنامه یکدفعه تغییر کرد؟ جدا از ماجرای تعطیلی زودرس که من ازش هیچ بدم نیومده، علت این تغییر1جورهایی عجیبه واسم. اتفاقات عجیب و غیر معمول این روزها زیادن و واقعیتش من دلواپسم. حس میکنم کشورم متفاوت شده. همه چیزش متفاوت شده. من همیشه در مورد شرایط اطرافم نق زدم ولی الان واقعا دلواپسم. واسه خودم. واسه کشورم. واسه مردمم. واسه فردای همگیمون. خدایا چی داره میشه؟ خدایا خودمون رو سپردم به خودت!
اگر حالش رو داشتم واسه کلاس امروز درس میخوندم. یک دور دیگه مرور. نه به خاطر خدا نه! واقعا نمیتونم. نمیخوام! خدایا کاش میشد شگفتی بعدی زنگ تلفن باشه و بگن کلاس امروز پر. خدایا بشه دیگه! اون دفعه که شد. به خدا خوندم ولی…
باید بجنبم. سوال بعد از کلاس. علوم رو دارم فقط مونده بنویسمش. و املا. آخ آخ املا. وووییی!
آخجون1شنبه صبحم واسه مرور درس کلاس1شنبه عصرم بازه. نکته مثبت. 4روز به نفعم شده. باز هم نکته مثبت. و تعطیلات فقط3روز دیگه شروع میشه. نکته فوق مثبت. و بعدش من… بعدش چی؟ صبحهام باز میشن. میتونم حسابی… بخوابم؟ درس بخونم؟ دیگه. بگردم؟ کجا؟ بیرون که نمیرم. رفیقبازیهام هم که مدتهاست تموم شدن. جدی میخوام تعطیل بشم و بعدش چی؟
دلم یک بعدش حسابی میخواد. کاش باز دلم بخواد بزنم بیرون! بشم قاطی بچه های دیروزی. بشم یکی از جمع گذشته. بریم سفره خونه. کتابخونه. بزنیم توی سر و کول هم. واسه چی نمیتونم؟ واسه چی نمیخوام؟ واسه چی نمیشه که بخوام؟
دیروز مادرم… آخ خدایا. خیلی بیشتر از1پرده نازک خیس بود. نمیشد با پاک کردنش پاکش کرد. هیچ کاری نمیشد کرد. سکوت کردم و اجازه دادم اون قطره ها بدون صدا ببارن. کار دیگه ای نمیشد کرد. واقعا نمیشد. مادرم نشست کنارم و نصیحتم کرد. گفت و گفت و گفت. خیلی گفت. درست میگفت. و من واقعا گریه نمیکردم. فقط اون قطره ها پشت سر هم میباریدن. بدون صدا. بدون هقهق. حتی بدون نفستنگی. همه چیز عادی بود. نفس کشیدنم عمیق بود. حالتم معمولی بود. فقط چشمهام بی وقفه میباریدن. این دیگه چه مدلشه؟
مادرم باهام حرف زد و زد و زد. دیرم میشد. صبح بود و باید میرفتم سر کار. مادرم گفت دیرت میشه. پاشو دختر جان. پاشو برو سر کار. پاشو برس به زندگیت. به خودت. بلند شدم. دیر رسیدم. این مدل باریدن خیلی تلخه. خدا واسه کسی نخواد!
تا ساعت کلاسم هنوز1ساعت و نیم باقیه. کاش حس داشتم درس میخوندم. ول کن ندارم. ولی بد نیست به جای اراجیف نوشتن یک کار بهتر کنم. مثلا کتابی که دیشب میخواستم بخونم ولی تا صبح خوابم میبرد. میپریدم و میزدم از اول و باز خوابم میبرد. دلم یک خواب آروم و پیوسته میخواد. خدایا! کی تموم میشه! کی تموم میشه!
هنوز که زنگ کنسل کلاسم نخورده. خدا رو چه دیدی شاید خورد. کاش بخوره! خدایا این کادو رو هم به امروزم بده دیگه! کاش میشد بدی! کاش بدی!
بسه دیگه حس ادامه نیست. میرم کتاب بخونم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «عجیب، مثبت، اما غیرمعمول!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    این روزا شهر عجایب که میگن دقیقا اینجاست
    منم چندتا عجیب بتورم خورد حسابی هنگ افتادم

    • پریسا می‌گوید:

      اینجا سرزمین معجزات تاریکه. ولی کاش عجایبش به همین ها ختم بشن من از عاقبت این قصه نگرانم. یعنی آخرش چی میشه!

  2. وحید می‌گوید:

    من جای اون همکارتون بودم تاحالا هزار بود کشته بودمت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *