هذیون صبحگاهی.

1شنبه صبح زود. واسه چی الان بیدارم؟ زوده هنوز.
باید برم مدرسه. این بچه ها کلافه ام کردن. نمیدونم من روی مود انفجارم یا اینها زیادی میرن. به نظرم جفتش.
دیشب کلاس زبان تیمتاک. امروز کلاس زبان اصلیم. اوخ خدا! حس میکنم باید بیشتر بخونم. بلدم ولی نمیدونم انگار… خب من که خواب نیستم بد نیست بلند شم تمرینش کنم.
امروز25اردیبهشته. تا11خرداد چندتا قدم مونده؟ به نظرم20تا. بچه های شیطون محض خاطر خدا پرحرفی و چپ و راست زدن رو بس کنید دلم نمیخواد داد بزنم بعدش هم پشیمون بشم. خدایا یهخورده تحمل قرض بده.
داره6میشه. مادرم امروز میره جایی که دلم میخواست همراهش باشم. خوشم نمیاد این جاده رو تکی بره. من نمیتونم برم. باید سر کار باشم. خدایا مواظبش باش من واسش دلواپسم. من همیشه واسش دلواپسم. جدی واسه چی من همیشه دلواپسم؟ ملت رو که میبینم حیرت میکنم. اونها قد من دلواپس نیستن. پس واسه چی من هستم؟
آخرین چیزی که لازم دارم شلوغیهای سر کاره. خدایا امروز یک حالی بهم بده. خدایا لطفا بده باور کن لازم دارم تو رو خدا بده!
باور. تمام باورهام درد میکنن. شبیه زمانی شدم که واسه آخرین دفعه با اخلاص نصفه نیمه رو به قبله… عجب شب عجیبی بود. هنوز روشنایی اون لامپ مهتابی که درست از پشت سرم به دیوارها میخورد رو خاطرم هست. بعدش انگار صدای شکستن و فرو ریختن شنیدم. بعدش همونجا نشستم. بعدش دیگه بلند نشدم. بعدش دیگه هرگز… نمیتونستم. اعتقادم خورد شده بود. دیگه نتونستم تعمیرش کنم. چند بار سعی کردم ولی نشد. هیچ فایده نداشت. ولش کردم. نمیشد. دفعه آخر هم که یکی دیگه خواست تعمیرش کنه من خخخ تب کردم. جدی این چه تبی بود؟ اونهمه داغ و اونهمه ملتهب! اگر ادامه میدادم الان چی میشد؟ خب ادامه ندادم. اونی که خواست تعمیرش کنه اوضاع رو که دید بیخیال آوار برداری شد و اون ویرانه ها دیگه دستکاری نشدن. باید میشدن؟ به نظرم نه. اونها دیگه هرگز درست نمیشن.
خلاصه این حس و حالم شبیهشه. الان هم باورهام درد میکنن. بیخود درد میکنن. چیزهایی که الان به این وضوح دارم میبینم رو یک سال پیش واسه چی ندیدم؟ این تقصیر هیچ کسی نیست جز خودم. خوده بوقم که هنوز اشتباه میکنم. خب بسه. از سیخونک زدن به خودم به جایی نمیرسم. چیزی که دارم میبینم رو دارم میبینم. کاریش نمیشه کرد. باید یک راه خروجی باشه. هست قطعا هست. آخ لعنتی!
10دقیقه به6. خدایا ابدا دلم نمیخواد میترسم تحملم رو از دست بدم. بچه های شلوغ! خدایا کمک کن!
بسه دیگه. ببینم میتونم یهخورده درس بخونم یا نه. ولی میشه به جاش یهخورده ولو بشم؟ خواب. خوابم که نمیبره نباید هم ببره فقط ولو. به نظرم باید بیخیالش بشم. من واسه چی از مزخرف نویسی در اینجا خسته نمیشم؟ تا کی این کار رو میکنم؟
8دقیقه به6صبح. بذار ببینم چه کار درست درمونی جز نق زدن و هذیون نوشتن میشه کنم. دیر میشه. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «هذیون صبحگاهی.»

  1. مهشید می‌گوید:

    #آن سوی شب، دلتنگی
    بار ها آمدم و «آن سوی شب » را خواندم. این روز ها اما چنان خسته می شوم که لحظه ها ی فراغت را تنها خواب می تواند پر کند و هیچ سلاحی هم برای تسلیم کردنش، کار گر نیست. حد اقل، تا هم اکنون که نبوده است!
    بعد از هر پست، واژه ها در ذهن و مغذ و روحم حجوم می آورند. آن قدر شیطنت می کنند، تا خواب دستور خاموشی دهد! آن ها هم انگار قهر میکنند، محو می شوند یا شاید، به روح کسِ دیگری سرازیر می شوند که قدر شان را بیشتر و بهتر بداند!
    یک کار نیمه وقت یافته ام. دست مزدش البته در این روز ها هیچ زخمی را مرحم نمی گذارد و هیچ دردی را درمان نمی شود. دلم کار می خواهد. پول، بخدا قسم در حد نیازی که عجیب این روز ها روی روانم دوی آهسته میرود و می آید. دلم پول می خواهد. در حدی که یا کتاب های سعدی را بگیرم، یا آنقدر که بتوانم یک نت تِیکِر داشته باشم.
    این که بخواهم با استاد ها برای امتحان شفاهی دادن با لپ تاپ بحث کنم، یا این که دائما سر کلاس از من بپرسند چرا هیچ کتابی ندارم، یک بازیِ روانیِ مسخره است که ادامه اش را نمی خواهم. واقعا نمی خواهم!
    می دانم نوت تِیکِر این روز ها، داشتنش دارد به «غیر ممکن بودن» می رسد و برای این قذیه هیچ شکایتی نیست!
    درد آن است که دیوان سعدی همه جا هست. غزلیاتش هم. فقط یک کتاب فروشی لعنتی لازم است و …. و چشم! چشم می خواهد….
    خبر شیرینِ وصال دو عزیز را دیروز شنیدم. می دانستم این اتفاق دوست داشتنی خواهد افتاد و اکنون…. حس می کنم همه چیز رنگ شوق گرفته است.
    البته، اگر افکارِ بیمارِ امتحانات شفاهی که هنوز نیامده اند و استادی که دائما بازجویی ام می کند، بگذارند.
    دلم می خواهد بیشتر بنویسم. از این که واژه های آن سوی شب گاهی شاهکار های غمگینی میشوند که به وجدم می آورند. دلم می خواهد بنویسم. از صحبت هایی که درباره ی یک عزیزِ دورِ غریبه شنیده ام و اکنون نمی دانم باید شاد باشم یا….، جِدًّ نمی دانم! از صحبت هایش شوکه شده ام. اما خود خواهانه این وضعیتش را دوست دارم. اتفاقی که برایش افتاده بد نیست! می دانم که خودش هم از این اوضاع راضیست و دلم می خواهد من هم خود خواهانه به خاطر این اتفاق، شاد باشم.
    عجیب این است که اقیانوس ها از او دورم اما… این وضعیتش را دوست دارم.
    دلم برای آن سوی شب و نوشتن، این جا تنگ شده بود. دلم می خواهد همه چیز را بنویسم اما…. سرم به شدت دیوانه واری درد می کند و باید فکری به حال معده ی بی چاره و درمانده ام، که از صبح فقط کمی آب نصیبش شده، بکنم. شاید ننویسم، شاید دور باشم اما همیشه هستم. کنار این واژه های دوست داشتنی و مهربان، هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *