سرخ آتیشی!

عصر شنبه. بخشنامه امتحانات اومده. تا11خرداد بیشتر مدرسه نیستیم. پس واسه چی من ذوق نمیکنم؟
به شدت حس میکنم1چیزی ازم گم شده. چیزی که نمیدونم چیه و کجا باید دنبالش بگردم. چیزی که میخوامش. بد میخوامش. وحشتناک میخوامش. نمیدونم کو. نیستش. هیچ کجای عمرم نیست!
عکسهام تموم شدن. بدون عکس نمیتونم داخل اینستا چیزی بزنم. باید چندتا گیر بیارم. سخته. دیگه هر عکسی رو نمیخوام. کاش بی عکس هم میشد اونجا نوشت!
پر از کلامم. پر از حس فریاد. پر از تقاضای نوشتن. پر از هوای پروازی که پریدن لازم نداره، که نفس پریدنم نیست. خدایا آخه این چه بلایی بود روی سرم هوار کردی؟
باید درس بخونم. بذار یهخورده اینجا چرت و پرت بگم حالم جا بیاد بتونم بفهمم کجام و چی باید بخونم. چقدر زمان میبره از این جهنم دربیام؟ آخه واسه چی این… گرفتار چه نفرینی شدم؟ کی اینهمه درد ازم داشت که همچین تیری کشید واسم؟ من باورم نمیشه. این من نیستم! این بیگانه کیه داخل جسمم ولو شده و گیج میخوره؟ این نمیشه من باشم. این نمیشه پریسا باشه. پریسایی که من میشناختم، که همه میشناختن، اینطوری به خریت سواری نمیده. هرگز نداده حالا هم نمیده. پس این کیه که به اسم و شمایل خودم وسط این معرکه ی یواشکی داره شعله میکشه؟ خدایا واسه چی من مجاز نیستم عربده بزنم؟ آخه چی شدم؟ چقدر زمان میبره؟ این چقدر زمان میبره؟ یک ماه؟ دو ماه؟ یک سال؟ یک ابد! من تا اینجا از هر گیری در رفتم. هر دفعه بخشی از خودم رو از دست دادم ولی به هر حال در رفتم. از این یکی چقدر زمان میبره در برم؟ نکنه اینجا پایان باشه؟ خدایا این چه آزمایش وحشتناکی بود گرفتی ازم؟ ولی خودمونیم. تجدید نشدم. نشدم مگه نه؟ من درست گذروندمش. تقلب نکردم. حتی اندازه یک نفس. من تقلب نکردم. خدایا میبینی؟ من برنده شدم. باید کارنامه قبولیم رو بدی. باید بدی! از خاکت که رفتم بزنش تنگ پروندم. من هیچ غلطی نکردم. هیچ کجا تقلب نکردم. بارها دست تقلبم رو عمدا باز گذاشتی و باز گذاشتید بارها آزمایش کردی و کردید و من تقلب نکردم. به تقدس این آتیش قسم که نکردم. میشد تقلب کنم ولی نکردم. نکردم! حالا باید یک نمره قبولی با جوهر قرمز بهم بدی. جوهر سرخ براق. تلفن.
نرگسی. میگه کلاس زبان تیمتاک. باید بجنبم. اوه خدایا باید بجنبم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «سرخ آتیشی!»

  1. ناشناسترین ناشناس زندگی خودم می‌گوید:

    فقط ی سوال دارم خدایا واقعا هستی؟ واقعا داریمت یا فقط برای دل خوشی خودمون ساختیمت. واقعا داری میبینیمون؟ کاش ی چیزایی دست خودمون بود تا میتونستیم عزیزترین فرد زندگیمون رو به آرزوش برسونیم حتی اگه به قیمت مردنمون تموم شه. ولی همچنان میگم. (خدا دلگیر نشی از من، ته نامردیه دنیات.

    • پریسا می‌گوید:

      مردن برای تعبیر رویاهای کسی که اینهمه عزیزه یک مدل خودخواهیه. شاید تو هم همون اندازه واسه عزیزترینت عزیز باشی! اونقدر که دلش نخواد با هیچ رسیدنی عوضت کنه! نخواد که باشه و نباشی، حتی در اوج پیروزی! از من به یادگار نگه دار! اگر نتونستی کلید درهای بسته‌اش رو بهش بدی، اگر دستت نرسید، اگر نشد، فقط باش. فقط باش! گاهی بعضی درها با هیچ کلیدی باز نمیشن. حتی با معجزه. و در تیرگی این مدل بنبست‌ها امنیت یک حضور آشنا درد رو به شدت سبک می‌کنه. واسه عزیزترینت با مردنت کامیابی نخواه! کنارش باش. دستش رو بگیر. تکیه گاهش بشو. اونقدر باش تا حس کنه جهان هنوز اونقدر می‌ارزه که به اعتبارت بلند شه و حرکت کنه و از تنگنای تاریکش به سلامت رد بشه! موفق باشی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *