دوباره وارد شدم.

جمعه شب. دوباره وارد شدم. پرت شده بودم بیرون. حوصله پیدا کردن کلیدم رو نداشتم. امشب پیداش کردم. ظاهرا هنوز زندم. چیزی نمونده بود. ولی به نظرم درست میگن. هیچ چیزی نمیتونه منو خیلی مرده نگه داره. یعنی زمانی که واقعا رفته باشم هم یک شبی از قبرم میزنم بیرون؟ اوه چه عجیب!
هفته تاریک لهم کرد. و این هفته واقعا تاریک بود. هنوز هم تاریکه. ولی من هنوز اینجام. بیخیال.
فیلم میدیدم. کوکو. حسش نبود. این شبها هیچ قدرتی جز درسهام قادر نیست واسه مدتی طولانی سر یک چیز متمرکز نگهم داره. تدابیر زیاد بودن. نصیحت. توصیه. و از یک جایی هم تهدید. ولی به کسی نگیها! من فقط گفتم باشه دیگه هیچ چی نمیگم. واقعا هم نگفتم اما چیزی عوض نشد. من هنوز به شدت بی تمرکز و… بیخیال. فقط جایی که نباید اشتباه نکن باقیش حله. چیزی که لازم دارن بهشون بده بعدش هم با خیال جمع داخل شب خودت شناور شو. واسه خودت میگیم و خودت مهمی و دلواپس خودت هستیم و خودت و خودت و خودت و… خاطرت جمع. این خودتها شعارهای بیقافیه هستن. نشنیده بگیر. واقعی نیست. فقط هرچی لازم دارن بده و خلاص. بدجنسم میدونم. بیخیال.
این فیلمه قشنگ بود ولی من دلم دیدن بقیه اش رو نخواست. هی! دنیای مردگانش قشنگه. من از این جهانها میخوام. کاش بشه زمانی که از خاک رفتم… جدی از اینجا کجا میریم؟ من بعد از تموم شدن این جاده کجا میرم؟ سال96خیال میکردم چیزی نمونده بود بفهمم. فقط خیال بود. خدایا شکرت! ولی اگر اون سال رفته بودم الان کلی از رفتنم گذشته بود. همه فراموشم کرده بودن و من هم… ولی به نظرم مادرم فراموشم نمیکرد. مادرم فراموش نمیکنه. دلم نمیخواد بدون خودم وسط این عزیزهای بی حواس جاش بذارم. خودم هم دلم نمیخواد بدون مادرم اینجا جا بمونم. حالا دیگه حس میکنم مادرم تنها وظیفه ایه که در باقی راه عمرم دارم. بدون مادرم دیگه حضورم فایده نداره. تعریف از خودم نباشه ولی به نظرم این زمان تنها کسی باشم که ازش برمیاد یهخورده کمک کنه. خدایا اگر من رفته بودم مادرم… بسه دیگه. این مزخرفات چیه امشب داخل سرم؟
کتاب6سال با زنان وحشی آمازون. داره غیر واقعی میشه ولی بدک نیست ببینم به کجا میرسه. میرم گوش کنم. برمیگردم.
خب این از این. قهرمانهای این کتابه حوصله ام رو سر میبرن. خدایا اینجا وحشتناک سرده. امشب نمیخوام داخل این اتاق بمونم دارم منجمد میشم. میرم داخل حال. تختم اونجا نیست ولی مبل هنوز جای خوبیه. دیگه نمیتونم. بذار جام رو عوض کنم میام.
خب تغییر مکان هم به سلامتی انجام شد. آخیش اینجا هواش بهتره. جدی داشتم یخ میزدم هنوز هم سردمه ولی اینجا واقعا هواش بهتره. واسه چی زودتر نجنبیدم!
فردا صبح باید برم مدرسه. اه واسه چی تمومش نمیکنن! حال اون بیرون خوب نیست. یک چیزی زده آرامش این سرزمین رو داغون کرده. حس میکنم کل مملکت به هم ریخته. از تمام کانالهای تلگرام و شبکه های مدل به مدل خبرهای عوضی میاد. دلم نمیخواد بشنوم. بخونم. بدونم. وحشتناکه. خدایا این افتضاحه. آخرش چی میشه! ترجیح میدم بهش فکر نکنم. فقط کاش مدرسه تموم میشد! استرس وقایع اون بیرون همه جا هست. دلم نمیخواد وسطش باشم. دلم نمیخواد وسط سر و صداهای بی محتوا و مضحک اطرافم هم باشم. اون بیرون همکارهام جز یکیشون همه اش… اه لعنتی! کی تموم میشه!
داخل تیمتاکم. کانال بسته. خیلی خیلی کمتر میرم اونجا. الان هم داشتم کتابه رو میشنیدم. دیگه هیچ جای حقیقی و مجازی جز4دیواری خودم جذبم نمیکنه. خدایا حالا که روی خاکت جایی جز همین4دیواری جای من نیست پس ازم نگیرش!
اینجا سرما واقعا کمتره. جریان ملایم دما رو داخل رگهای یخزده ام قشنگ احساس میکنم. خدایا شکرت داشتم از سرما میمردم.
کاش حالش رو داشتم میرفتم یک دوش میگرفتم! واقعا لازم دارم شاید کمک کنه این… هیچ زمانی قد امشب دلم یک وان نخواست. همیشه دلم خواست ولی امشب واقعا حس میکنم لازمه. این حموم فسقلی! آخه واسه چی یک وان داخلش جا نمیشه؟ در هر حال من خونم رو دوست دارم. خیلی خیلی زیاد. اما وان. کاش میشد اینجا یک وان داشتم! به خدا لازمش دارم. کاش داشتم!
تابستون داره میرسه. باید از این حس و حال جدا بشم. من نمیتونم تمام تابستون رو این گوشه مچاله بشم و خودم رو با تفریحات نامجاز بفرستم هوانوردی. تفریحات؟ اوه نه! نمیخوام واسه برداشتنش برم وسط انجماد اتاق خواب! هی! لازم نیست. جاش نذاشتم. آخ جون! خوشم نمیاد رفیقهام رو جا بذارم. ولی این! این واقعا درست نیست دارم عملا خودم رو باهاش خفه میکنم. سر چی! واقعا چه مرگم شده! من واقعا چه انتظاری داشتم! ممکن نیست اونهمه احمق شده باشم! واتس! ببینم کیه.
چیزی نبود. و من! جدی حرف حسابم چیه؟ این چه مسخره بازیه که داخلشم؟ واقعا که! گندت بزنن پریسا! رسما خاک بر اون مخت. آخ خدایا گندش بزنن! بیخیال. هر کسی باید یک جایی گاهی وا بده. من فقط یهخورده به جاده های ممنوعه سرک میکشم. به نظرم این دفعه رو به اندازه کافی سرک کشیدم. بسه دیگه شورش داره درمیاد. اوه واقعا که! اوه خدا! گندش بزنن!
از وضعیتی که داخل مملکت زلزله درست کرده خوشم نمیاد. کاش سریعتر درست بشه! پول دلم میخواد. کاش یهخورده بیشتر داشتم! دلم میخواد یک پاتختی کشودار فسقلی بخرم. اوه خدا بدجوری دلم میخواد. نمیتونم. وسط این معرکه ای که درست شده پول خرج کمد و کشو کردن واسم رسما خاک بر سری میاره.
بهم توصیه میشه زبان تدریس کنم. خصوصی. از تدریس متنفرم. چه عمومی چه خصوصی چه هرچی. تا آخر عمرم از هر مدل تدریس متنفرم. به اندازه کافی از تدریس ماجرا دیدم. تا بازنشستگیم هم ادامه کزاییش رو خواهم دید. تا زمانی که زنده باشم از تدریس با تمام وجودم متنفرم. متنفرم!
وان. پول. آرامش. چقدر اینها رو میخوام! مخصوصا آخریش رو. خدایا من میخوام از این استرسهای عوضی جدا بشم! کاش بشه!
بسه خسته شدم. حس تبدیل کتاب نیست. بذار یک فایل صوتی بذارم بخونه بخوابم. فایل درس یکشنبه یا کارتون تکراری. گارفیلد1خخخ. گیر دادم بهش عجیب. تا چه زمانی خسته بشم.
دیگه نمیخوام بنویسم. خوابم میاد. تا بعدی که نمیدونم کی باشه.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «دوباره وارد شدم.»

  1. وحید می‌گوید:

    خوش اومدی
    فقط یه گوشه مثل بچه آدم بشین وگرنه کاری می کنم مثل یه آدم بچه بری بیرون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *