من منظره های خودم رو میخوام!

3شنبه صبح. عید. من که حسش نمیکنم. طوری نیست مبارک هر کسی حسش میکنه.
نت قطع میشه و من با گوشی داخل نت میچرخم. نت خونگی رو لازم دارم و الان موجود نیست. واسه چی موجود نیست؟ واسه اینکه اینجا ایرانه. سرزمین معجزات تاریک. بیخیال. به جهنم.
درس میخونم و تفریح میکنم و دلم یک عشق و حال از مدل نمیدونم چیچی میخواد. حافظ بیچارهم کرده. کم مونده یک چوب بگیره از کتابش بیاد بیرون و یک ست کامل بزندم. دیشب واسه یک نیتی، این دفعه نیت کردم، فال آنلاین گرفتم. واقعا نمیدونم واسه چی به نظرم جالب بود دلم خواست انجامش بدم. ولی حافظ کفری بود سر یک مورد دیگه به شدت نصیحتم کرد که واسه چی از فلان کار دست برنمیداری؟ این نیتت هم اگر در فلان مورده اصلا طرفش نرو وگرنه حل میشه. نیتم درباره اون فلان مورده نبود. واسه اون فلان مورد لازم نیست نیت کنم و تفأل بزنم. منطقم، و البته مادرم خودشون جفتی حلش میکنن. به نظرم باید چشمهام رو ببندم و در رویا فرو برم و اجازه بدم این2تا درستش کنن. خب بستم. الان هم فقط سیاهیه که میدونم ازش بالاتر دیگه نیست. خب نیست! و من در سیاهی هستم. اینجا نهایتشه. پس بیخیال. دقیقا بیخیال!
این تعطیلات که بره دیگه تا آخر سال مدرسه تعطیلی در کار نیست. اوه خدایا آخه واسه چی من نمیتونم این مشکلم رو حل کنم؟ چیز عجیبیه. تا حالا با هیچ چیزی اینهمه گیر نداشتم. همکارهایی رو میبینم که از ته دل میگن ما عاشق این کاریم. پس واسه چی من نمیتونم؟ خدایی واسه چی؟
تفریح لازمم. ای بابا این تفریح دم دستم نه. این که موجوده. فقط زیادی موجوده و آخ سرم! باز من امروز زیادی رفتم. قرار بود کنترلش کنم. باشه بابا یادم رفت گذاشتمش روی میز دیگه.
گاهی حس میکنم دلم میخواد باور به خواب رفتهم رو آروم تکونش بدم تا بیدار بشه. خودم هم بیدار بشم. خاطرم هست به نظرم مهر یا آبان1400بود که بعد از ماجرای اون بومرنگ غولآسای کاغذی و بعد از ولو شدنم از خواب گفتم. از اینکه دیگه نمیخوام فعلا بیدارم کنن. سعی شد ولی موفق نبود. هنوز هم گاهی سعی میشه ولی من حس بیداریم نمیاد. اما این شبها گاهی انگار یک چیزی توی موجودیتم یواشکی میلوله و میخواد که خوابم رو قلقلک بده. که بیدار بشم. که اصرار کنم. که عوضش کنم. واقعیتش یواشکی میترسم. این ریسک خطرناکیه. اگر با اصرار فرمون رو بچرخونم و مسیر عوض بشه هرچی پیش بیاد با خودمه. و اگر چیز مثبتی پیش نیاد… واسه چی؟ واسه چی باید ادامهش منفی باشه؟ اصلا تا وارد جاده نشیم که نمیدونیم! هی! جرأت لازم دارم و درصدی آگاهی و البته یک کوچولو پول. واقعا یک کوچولو. اوه خدایا! کاش میدونستم نظرت چیه! آخه واسه چی بهم نمیگی؟
امروز به نظرم رسید دارم تبدیل به چیز ترسناکی میشم. اتفاقی که همیشه به شدت تکونم میداد امروز اصلا روی خیالم موج درست نکرد. ظاهرا داره واسم عادی میشه. چه مدلی اینهمه یک دفعه؟ اینهمه بی اطلاع؟ شبیه جسمی که به تریاک مقاوم شده باشه. یا به هر چیزی. هوم! غافلگیر! غافلگیری از مدل یک دفعه ای برای خودم! این هم از عجایب یواشکی پریسا در قلمرو فوق شخصی خودش.
خدایا عجب یک دفعه سرد شد! راست میگم از اون سرماهای نکبت هفته گذشته منظورم نیست اینجا واقعا سرده. دیشب رفتم زیر پتو ولی باز میلرزیدم. الان هم سردمه. ماه وسط بهار واسه چی اینهمه سرده؟
مادرم همچنان در ارتفاعاته. تلفنی به هم وصلیم. نصیحتم میکنه. از جنس نصیحتهای هفته پیش. به نظرم درست میگه باید بهش گوش کنم. گوش کردن راستکی نه شبیه گاهی که دیریریم. به نظرم بشه که بهش گوش کنم. به نظرم یک کوچولو تغییر مسیر لازمه تا بتونم بهش گوش کنم. به نظرم چشمهام منظره لازم دارن. منظره یا منظره هایی که تماشاهام رو پر کنن و لازم نباشه داخل بیابون سراب ببینم و این مدل مسخره بلا سرم بیاد. ولی آخه منظره! من منظره میخوام! چه مدلی؟ خدایا من منظره میخوام! مادرم نصیحتم میکنه که دیگه سراب نبینم و گرفتار برق شن به جای فانوس نباشم. درست میگه. ولی آخه چشمی که وسط بیابون منظره نبینه گرفتار سراب میشه. من سالها پیش رفتم واسه رسیدن به منظره ولی هر دفعه خوردم به بنبست. از بس بیابون و بنبست مقابلم بود گرفتار سراب شدم. حالا میدونم. شاید همین دونستن خودش یک قدم مثبت باشه. ولی من واسه جایگزین سراب روی صفحه تماشاهام منظره لازم دارم. منظره های لعنتیه خودم. خدایا من میتونستم برسم اگر تو… جدی کاش حکمتت رو میفهمیدم آخه واسه چی موانع به اون بزرگی پرت کردی سر راهم که گیر کنم وسط این… این… این این… وای خدای من!
داریم میریم به طرف3بعد از ظهر. خوشم نمیاد. عصرها رو دوست ندارم. انگار دنیا دلش میگیره. مخصوصا عصرهایی که بهم میگن یکی دیگه از روزهای تعطیلم رفت. البته فردا کلاس… اوه خدا فردا کلاس زبان دارم. این یکی تعطیل بشو نیست. من واسه چی اینجام! درسم موند! اوخ درس! من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «من منظره های خودم رو میخوام!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    دقیقا مبارک اونایی که حسش میکنن
    یعنی چی عیدها چی شدن!!!
    ما عوض شدیم یا عیدها و یا اصلا کل آدما!!
    حافظ!!! نصیحت اونم تو خخخخخ
    پریسا خدایی جالب بود
    حداقل میگفتی حضرت حافظ متاسفانه نصیحت از من و ما گذشته و دیگه جوابگو نیست اینم باشه برای اونایی ک گوشی شنوا و عقلی برای فکر کردن دارن

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. همه چیز عوض شده ابراهیم. عیدها عوض شدن. ما عوض شدیم. زندگی اونقدر فشارمون داده که دیگه نفسی واسه حس کردن این مدل چیزها نداریم. کاش دنیای آدمها این شکلی نمیشد! حافظ هم کارش نصیحته. بذار نصیحت کنه. شاید هنوز نمیدونه در این دوره افرادی هستن که شبیه من خیال عاقل شدن به سرشون نیست. ابراهیم! جدی آخرش چی میشه؟ کاش میدونستم!

  2. مهشید می‌گوید:

    #نوشتن.
    امروز در کلاس، به یک بی واژگی عجیب دوچار شدم. داستانی که نوشته بودی، به عجیبترین شکل ممکن، با یک تلخی شیرین پایان گرفت و حال من؟ وای! وای از حال من در زمان توصیف مسجد و صدای ازان گفتن برای نمازی که قرار بود بدرقه ی راه یک عزیز باشد. از بند های رفتن آرام شخصیت شریف و مهربان داستانت، اشک ها آمده اند و از تو چه پنهان، هنوز قصد رفتن ندارند انگار. باید می نوشتم. یاقوت را پاک کرده ام. دوباره و دوباره و دوباره نوشته ام. کنار پدر و مادر نشسته ام. حرف زده ام و …. نمیشود! باید درباره اش می نوشتم. اگر یادت باشد، در کلاس گفتم که پایان خوبی نداشت. گفتم که دلم پایان این چنینی اش را نمی خواست. امیدوارم بی واژگی ناگهانی که دچارش شده بودم را ببخشی عزیز من. این که گفتم پایان داستان خوب نبوده است، تماما حس و حال آن لحظه ها بود. حسی که ناگاه بر زبانم جاری گشت و من همچنان پشیمانم! منظور من این نبود که پایان داستانت خوب نبوده است. من هرگز به حس ناب و قلمی که صمیمیتش را از آسمان گرفته و زلالی اش را از اقیانوس، قصد بی احترامی ندارم و نداشته ام. قدرت نوشتن هدیه ایست که خدا در زمان دمیدن روح در تن، جایی میان ضربان های قلب، پشت قاب شیشه ای روح، در عمق جانِ عاشقِ بنده اش میگذارد و او را به زمین می فرستد. من این پایان از داستانت را دلم نمی خواست اما این بهترین پایانی بود که در آن زمان، آن شرایط و آن حس حال می توانستی رقم بزنی. امیدوارم بی واژگی ناگهان مرا ببخشی، عزیز من. خامی و حس و حال ناگهانم را هم. لحظه ای همه چیز از کنترل من خارج شد و وقتی از آبادی و کنار گورستان به زمان حال پرت شدم، دیدم که واژه هایم گم شده اند. تبریک می گویم و خدا را هم برای این که در کنار تو یاد می گیرم، شکر می گویم. امیدوارم حس و حالی که برای لحظه ای از قلب و جانم سر ریز شد و به یک بی واژگی بیابان گونه تبدیل شد را ببخشی….

    • پریسا می‌گوید:

      سلام همکلاسی عزیز من! ای بابا! این چه حرفیه؟ اگر خودم هم میخواستم توصیف کنم واژه بهتر از مال خودت پیدا نمیکردم. باورت بشه یا نه نمیدونم. ولی اون شب اشکهای خودم هم متوقف نمیشدن. انگار بعد از خوندنش رفتن بابا شریف واقعیتر شده بود واسم. دلم پرت شدن به دنیای بیرون از آبادی رو نمیخواست. قد بچه های دیروز آبادی پریشون بودم و دلم میخواست برگردم به شب آبادی بلکه هوای پریشون آبادی و بچه ها بهم آرامش بده. بابا شریف آدم خوبی بود. خوش به حالش! کاش از این باباها بیشتر روی این خاک زندگی میکردن. شاید به اعتبار اونها جهان قشنگتری داشتیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *