. . .

ظهر جمعه. درس میخونم. مکث میکنم. مینویسم. پاک میکنم. درس میخونم. مکث میکنم…
خدایا اینجا که نق بزنم. باور کن اگر نگم سکته میکنم. بذار اینجا بگم اینجا کسی نیست کسی جز خودت نیست نه کسی اذیت میشه نه کسی حرصی میشه بذار اینجا من حرف بزنم! خدایا دلم داره میترکه!
خدایا! اونقدر سردمه که حس میکنم تمام قفسه سینم داره منجمد میشه. خدایا! درد دارم! خدایا! دارم میمیرم! به تمام اسمهای شناس و ناشناست دارم میمیرم! خدایا آخه یک چیزی بگو! آخه چه تحملی داره اون رحمتت اون مروتت اون رحمان و رحیمت! آخه یک چیزی بگو! خدایا به تقدس تموم آفریده هات نفسم دیگه بالا نمیاد! خدایا! آخه یک چیزی بگو! آخه تو مگه از سنگی!؟
پشت سر هم میرم واسه گرفتن یک لینک واسه پست امروز که هنوز نرسیده. هر کسی این لینکه دستشه شبیه خودم دقیقه نودیه. کاش لینکه سریعتر برسه! تا نیاد خاطرم جمع نیست.
فردا صبح باز مدرسه. ترجیح میدم الان بهش فکر نکنم. کاش خرداد زودتر تعطیلمون کنن تموم بشه! نمیخوام الان تصور کنم سال آینده چی منتظرمونه. تا اون زمان یک عمر باقیه. الان فقط دلم میخواد این هفته های آخر بره! بره فقط بره این زمان من واقعا… اوه این چه صدایی بود!
اون بیرون باز ملت زده به سرشون. حسش نیست متمرکز بشم ببینم چی شده. حتی حسش نیست حدس بزنم. هرچی میخواد باشه. به جهنم.
مادرم همچنان در ارتفاعاته. باید مواظب باشم. زنگ که میزنه صدام رو ول میکنم که مستقیم بره بالا به خندیدن بلکه خاطرش جمعتر باشه ازم. کاش باشه!
پردارهای خدا پشت شیشه شیطنت میکنن. گندمهاشون رو میپاشن به شیشه. مادرم میگفت همیشه اینها کثیفکاری دارن. راست میگفت ولی چیکارشون میشه کرد؟ مادرم هم شبیه خودم خاطرشون رو میخواد. وقتی گفتن ممکنه گندم کمیاب بشه جفتمون یک فکر توی سرمون بود. واسه اینها چیکار باید کنم؟ گفتم نگران نباش مادری روزیه اینها هر طور باشه گیر میاد. اگر هم گیر نیومد من نونم رو باهاشون نصف میکنم. بعدش دعا کردم خدا کمک کنه شرمنده این فرشته های کوچولوش و این مهمونهای معصوم خودم نباشم! کاش هیچ زمانی گندم اونقدر نایاب نشه که… نه نمیشه. نمیشه! خدایا نمیشه مگه نه؟
کلاس زبان4شنبم با مزه بود. اونقدر وراجی کردم که تایمم تموم شد و مهلت ارائه2تا از متنهام نبود. آخ جون. حالا واسه1شنبه متن از پیش خونده دارم. در نتیجه امروز لازم نیست خیلی روی درسم متمرکز باشم و عوضش فردا از مدرسه که بیام حسابی کار دارم ولی کاره استرس نداره. چه عالی که امروز درسم زیاد نیست! واقعا در خودم نمیبینم تمرکز اونچنانی رو! البته اگر درس داشتم قطعا میخوندم ولی اذیت میشدم. خدایا شکرت!
دیشب استاد از نوشتنم حسابی رضایت داشت. پیج اینستام رو دیده بود و از شعرم هم رضایت داشت. شاعر نبودم. حالا مثل اینکه شاعر هم شدم! خدایا میبینی؟ حالا شعر میگم! از نظر اونهایی که میخونن قشنگ هم درمیاد. خدایا حواست هست که! حس توضیح نیست.
دیگه نمیخوام بنویسم. بلد نیستم. دستهام انگار حس ندارن. انگار سخته روی کلیدهای درست بچرخونمشون. کاش خوابم ببره! کاش بخوابم! کاش3تا قهوه نمیخوردم بلکه خوابم میبرد! کاش بخوابم بلکه1ساعتی اینجا نباشم. هیچ کجا نباشم! خستم. کاش میشد خوابم ببره! کاش میشد!
بسه. نمیتونم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «. . .»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    میدونستی خیلی وقته یه شعر درست درمون اینجا نزاشتی احیانا؟؟
    فقط خوش به حال اون پردارای خدا بنظرم اصل زندگی مال اوناست و نفس کشیدن خالیش سهم ما!!

    • پریسا می‌گوید:

      ابراهیم این روزها نوشته های درست درمونم اونقدر تلخ و آتیشی هستن که خیلیهاشون رو ثبت نکرده پاک میکنم. پردارهای خدا خوشبختن. خوش به حالشون. حتی اگر صید هم بشن فقط یک لحظه هست و پیش از اینکه بفهمن چی شد تموم میشه. کاش یکی ازشون بودم! کاش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *