اشک و لبخند.

صبح5شنبه. آخ خدا تعطیلات! مادرم رفته به ارتفاعات. دیروز مچم رو وسط یک صحبت کوچولو گرفت در حالی که واسه یک ثانیه کوتاه… اوه خدای من! امروز صبح حرفش رو زد و من سعی کردم منکر بشم ولی چی باید میگفتم؟ مادرم نادیدنی های بچه هاش رو میبینه چه برسه به این… دیده بود. سعی کردم بخندم ولی… فایده نداشت. خودم رو تقریبا وا دادم. دلم میخواست تمام خودم رو ول کنم ولی نکردم. به جاش این فسقلی عزیز رو توی دستم فشار دادم و لبخندم تبدیل شد به یک شکلک خیس. مادرم نصیحتم کرد. مستقیم. تمامش رو میدونست. خدایا شرمآوره. ولی واسه چی؟ چه شرمی؟ مگه من چیکار کردم؟ مگه جنایت کردم؟ مگه مجرمم؟ من فقط اخلاصی داشتم که کسی نفهمیدش. هیچ کسی جز مادرم. گفت میفهمه. گفت همه رو میدونه. گفت ارزش نداره. راست گفت. از تجربه خودش گفت. از جفت تجربه هاش. گفت اشک چیز ارزشمندیه. اخلاص هم همینطور. اخلاصی از جنس اخلاص من. نه واسه خاطر اینکه بچهش هستم. واسه اینکه جنس اخلاصم رو دیده. واسه اینکه داره میبینه. جنس اخلاصم رو. جنس لبخندم رو. جنس اون پرده خیس نازک رو که دیروز سعی کردم نبینه ولی دید. گفت ارزش نداره. گفت ارزش اون قطره های از جنس اخلاص خالص رو نداره. راست میگفت. نداشت. نداره!
سکوت کردم. سرم رو انداختم پایین و تکونش دادم. فقط سرم رو به علامت تأیید تکون میدادم و مادرم میگفت و میگفت. راست میگفت. راست میگه. مادرم راست میگه ولی خدایا! خودمونیم این عادلانه نیست. من هیچ کار منفی نکردم. اگر تو مدل دیگه ای خلقم میکردی این شرمآور نبود. اما حالا هست. واسه چی؟ تو همه جای دینت از برابری گفتی و حالا این… خدایا من دینشناس نیستم انسانشناس هم نیستم. من فقط یک خاکی کوچیکم. ولی از این خاکی کوچیکت گوش بده. عادلانه نیست. عادلانه نبود. تو ظرفیت منو میدونستی. تو جنس منو میشناختی. تو میدونستی. عادلانه نبود اجازه بدی. عادلانه نبود!
در جواب نصیحتهای مادرم سکوت کردم. مادرم گفت و گفت. من فقط سکوت کردم و تأیید با حرکت سر.
باید یک مدلی خودم رو از این وضعیت نجات بدم. باید یک چیزی به ذهنم بدم که جایگزین این خلأ وحشتناکی که این روزها داره از روانم استخون خورد میکنه بشه. باید یک در اضطراری پیدا کنم. دری که باز بشه. رو به بیرون. بیرون از این قصه. چند هفته دیگه تعطیلاته. باید خودم رو نجات بدم. کاش بتونم!
کتاب میخونم. آدمکش کور. داره خستم میکنه. ولی الان دیگه دلم نمیخواد بنویسم. میخوام کتاب بخونم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *