بیدارم.

نیمه شب3شنبه. خستم ولی کاملا بیدار. ذهنم خوابش نمیاد. کاش میشد بخوابم! درس میخونم و وسطش یک سری گیر رو رفع میکنم و باز درس میخونم. کاش میشد بخوابم! بدجوری خستم.
امشب یک حس تعلیق دارم. یک چیزی شبیه پرت شدن روی سیمان از یک جای بلند. تمامم درد میکنه ولی آخ گفتنم نمیاد. انگار وسط خواب راه میرفتم و یکدفعه از یک جایی به ضرب تمام پرت شدم پایین. دردم گرفت ولی بیدار شدم. من کجام! چی شد که الان اینجام! چه غلطی دارم میکنم! به نظرم این پرت شدنه خیلی هم بد نشد. اون حس کزایی تردید رفته. کاش موقتی نباشه! تلخه، دردناکه، ولی رفته. الان با خاطر جمعی بیشتر به هر چیز اطرافم که دلم بخواد چسبیدم. به درسم، به خودم، به این رفیق مضر و خطرناکم که گاهی یواشکی واسه چسبیدن بهش عذاب وجدان داشتم. حس میکردم باید ولش کنم. آخه، خب به نظرم میرسید دارم اشتباه میکنم. حالا دیگه این مدلی به نظرم نمیاد. من ازش لذت میبرم مانعی هم نیست پس واسه چی بیخیالش بشم؟ این هم یک بخشی از خودمه. دسته کم فعلا. دلیلی که واسه رها کردنش داشت ذهنم رو سیخونک میزد امشب دیگه نیست. حالا با خاطر جمع انجامش میدم. دلیل هم واسش دارم. چون دلم میخواد. دلم میخوادش پس انجامش میدم. دلم میخوادش و این معیار در قلمرو خودم کاملا درسته. امشب حس میکنم هیچ معیاری که این یکی رو بزنه کنار دیگه نیست. مدتهاست که باید این سرم میشد ولی نشد. حتما باید از بلندی میخوردم روی کف سیمانی تا حواسم جمع میشد. خب خیالی نیست حالا خوردم. حالا منتظرم این رفیق فسقلیم شارج بشه. راستی شارج بود یا شارژ؟ عاقبت هم از گوگولی نپرسیدم. بیخیال میپرسم حالا.
شکر خدا که واسه بیخیال شدن این تفریح نامجاز تعهدی نکردم! خودمونیم ولی چیزی نمونده بود که کنم. به کسی نگیها!
یک مدل درد کرخت و تلخ اما متقاعدکننده ای آهسته داخل رگهام قدم میزنه. آخ آخ خدا درد دارم! بیخیال. ارزشش رو داشت. شاید هم نه ولی الان من بیدارم. احتمالا فردا به خاطر بیداری امشبم متن تاریک بنویسم. شاید هم ببارم. ولی چه انتظاری داشتم؟ تقصیر خودم بود که دلم فهمیدن نمیخواست. اگر حواسم سفت سر جاش بود خوابگردی نداشتم از هیچ کجا هم پرت نمیشدم. طوری نیست خیلی زیاد دیر نشد. ولی خودمونیم، کاش این مدلی نمیشد! به کسی نگیها!
یک چیزهایی رو باید عوض کنم. فقط در خودم. سخته دیر هم هست ولی ناممکن نیست. یک جاهایی به شدت خودم رو بد وا دادم. عمل مسخره و مزخرفی بود از طرف من. از طرف من که هیچ کسی این روزها اون روم رو نمیبینه جز… اون جزها هم دیگه نمیبینن. کاش از اولش اجازه نمیدادم ببینن! از این غفلت آشغالم هیچ خوشم نیومده. بیخیال. من خطاهای وحشتناکتر از این هم داشتم. خطاهایی خیلی بدتر از ول کردن خودم به سبک جوجه مدرسه ای ها در یک جای امن که اصلا جای وا دادنم نبود. اون خطاها گذشتن. بعضیهاشون اصلاح شدن. یک دسته هم زخمیم کردن و یادگاری موندن داخل قابهای تجربه. این یکی هم میگذره. ولی خاطرم می مونه که حسابی به خاطرش از دست خودم حرصی بشم. گاهی هم یواشکی رو به روی آینه ای که نمیبینمش وایستم و از خودم خجالت بکشم تا دیگه تکرار نشه. از خجالت کشیدن خوشم نمیاد. منطقم چقدر بهم گفت! گوش نکردم. اشتباه جفنگی بود. کاش گوش میکردم! حالا منطقم میتونه بزنه روی شونهم و یکی از اون دیدی گفتمهای ورژن اصلش رو تحویلم بده. از تصورش مورمورم میشه. خودمونیم! بدجوری حسش عوضیه. اذیتم میکنه. به کسی نگیها!
سال مدرسه تقریبا یک ماه دیگه تموم میشه. باید یک فکری واسه آرامش بی درد و بی دردسرم کنم. هیچ خوشم نمیاد تابستون رو به چله نشینی و عر و عر تلف کنم. ولی من یک مشکلی دارم. از هیچ کدوم از مواردی که قبلا واسشون ثانیه میشمردم خوشم نمیاد. حتی دیگه به کلاس هنرم هم حس ندارم. نه سفر، نه گردش، نه هنر، اما باید یک چیزی باشه. یک چیزی که حس و حال منجمدم رو بیدار کنه. یک چیزی جز… نه. بیدارم. قرار نیست جایی جز اینجا به آخ و واخ بی افتم. خدایا چقدر خستم پس این خواب کو؟
درسهای فردا رو بد نمیشد اگر یک بار دیگه میخوندم. به خدا دیگه نمیتونم. تحلیلم خوابه. فهمم خوابه. درکم خوابه. اینها که مدتهاست خوابن. اگر بیدار بودن که… اه بسه دیگه! حالا تا قیامت بزنم این قابه رو توی سر خودم. ای بابا!
آخ جون داره شارژش کامل میشه. راستی شارژه یا شارج؟ بیخیال هرچی.
یک کسی بهم پیشنهاد یک تفریح قدیمی به شدت نامجاز رو داد. البته نامجاز واسه من. من نمیتونم انجامش بدم. گفتم من نمیتونم. بیمارم میکنه. دروغ گفتم. بیمار نمیشم. فقط نباید انجامش بدم. طرف خندید و گفت طوری نمیشه. میسازیمت. به وقتش. نمیدونم شاید یک زمانی به اونجا هم برسم. ولی الان نیست. نه حس خریت این مدلی رو دارم نه موقعیتش رو. اصلا دلم هم نمیخوادش. لازمم نشده. خیلی ازش گذشته. ولی عجب پدری ازم در اومد تا بیخیالش شدم! چه شبهایی از سرم گذشت که حس میکردم رگهای گیجگاه هام دارن توی سرم منفجر میشن. وحشتناک بود! بد اذیت شدم ولی تونستم. حالا هم دیگه بعد از اونهمه ماه، سال، دیگه دلم نمیخوادش. فعلا که نمیخوادش شاید چند ماه دیگه بخوادش. کاش نخواد!
داره1میشه! کاش فردا مدرسه نداشتم! درس!
یکی از بچه هام بیمار شده. فردا نمیاد. کاش میشد نمیرفتم! بیخیال. کاریش نمیشه کرد. این روزها هم میرن. باید یک فکری واسه تابستون کنم. نمیشه که تمام مدت درس بخونم و با این کوچولوی خوشدست عشق کنم! راهش رو پیدا میکنم. فعلا باید یک کاری کنم این درده بره. حتما باید روی سیمان ولو میشدم اون هم از اون ارتفاع؟ به نظرم بله. فاصله کمتر و ضربت ضعیفتر بیدارم نمیکرد. لازم بود ولی آخه این دردش… وجب به وجب روانم درد میکنه. آخجون نیم ساعت کامل شد شارج این نفله هم به توضیح فروشندهش که میگفت نیم ساعت بسشه کامل شد. راستی شارج بود یا شارژ؟ اه مرده شور جفتش رو ببرن. بیخیال. برم ولو بشم بلکه با کمک این فسقلی خوابم ببره! فردا باید صبح زود بلند شم. مدرسه. عصر هم کلاس. خدایا به خیر کن! 4دقیقه به1نیمه شب. سلام4شنبه. میشه تو مهربون باشی؟ میشه از3شنبه مهربونتر باشی؟ آخه میدونی؟ من خوابگردی داشتم و پرت شدم روی سیمان. باید بلند شم استخونهای روانم رو چک کنم ببینم نشکسته باشم. فعلا فقط درد دارم. میشه تو4شنبه مهربونی باشی؟ آخه دیگه کسی مهربون نیست. خیال هم ندارم از کسی بخوام. ولی تو از اجزای بابا زمانی. بابا زمان پرتم نمیکنه روی سیمان. هنوز مهربونه. کاش همین مدلی بمونه! خب بسه. 2دقیقه به1نیمه شب. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «بیدارم.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    چقدر متنفرم از وقتایی که بشدت خوابم میاد ولی هرکاری میکنم خوابم نمیبره
    بخصوص شبا اون شبا واقعا دردناکن و .. میدونم ک حس میکنی چی میگم پ ادامش نمیدم
    خوب میکنی هرچی بهت حس خوب میده رو سفت بچسب حتی اگه خوشآیند مشت عاقلا نباشه!

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. بله دقیقا میفهممت. اون شبها واقعا از شدت سیاهی و سنگینی به جهنم پهلو میزنن. واقعا میفهممت چون خودم داشتم و این شبها دارم. کاش شبهای این مدلی از زندگی خودت و خودم جفتی بره بیرون! ابراهیم! به سرعت دارم برمیگردم به جوهر سرکش و وحشی خودم. از پریشب دیوانه وار به مواردی که بهم حس مثبت میدن چسبیدم. خیالم هم دیگه به هیچ چی نیست. چندین ماه خیالم بود ولی یک دفعه انگار وحشی خونم پرید بالا و خودم هم دیگه خیال مهار کردنش رو ندارم. بذار بره و منو هر جا عشقشه ببره. مشت عاقلا رو به شدت خوب اومدی. هیچ زمانی اندازه این دو شب و یک روز عمرم از دستشون دلم گرفته نبود. درست میگی. دیگه خیالم بهشون نیست. تا انتهای عمرم روی خاک خدا دیگه نمیخوام خیالم به هیچ کدوم از این حضرات باشه. کاش اونقدر بوق نباشم که زمانی این لحظه هام رو یادم بره!

  2. وحید می‌گوید:

    ذهن دیوانگان همیشه بیداره اما درست بشو نیست.
    فقط مواظب باش کسی کلید بیداریت رو خاموش نکنه که اون موقع دیگه توی هیچ مرکز روان پریشی راهت نمیدن.
    حالا از من گفتن بود و از تو اطاعت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *