مرخصی.

صبح2شنبه. امروز سر کار نمیرم. هفته تاریک بدجوری غافلگیرم کرد. همه جام درد میکنه. خب، تقریبا همه جام. خدا مدیر مدرسه رو حفظش کنه. گفت میفهمه. گاهی این کلمه چقدر آرامشبخشه! اون چیزی که من لازم داشتم بفهمه رو فهمید. چه عجیب! گاهی سعی میکنیم بیشتر از لزوم هم رو بفهمیم و این دردسر میشه. هم واسه خودمون هم واسه اون بیچاره ای که میخواییم وسط پتوی عشق و محبتمون خفهش کنیم. مدیر مدرسه فقط چیزی رو فهمید که لازم داشتم و در جواب تقاضای مرخصی امروزم نوشت میفهمم. استراحت کنید و به بچه ها هم اطلاع بدید فردا مدرسه نیان. ممنونم ازش. خیلی ممنونم ازش. ممنونم که فهمید. واقعا ممنونم. و من، چقدر بقیه رو میفهمم؟ ما چقدر هم رو میفهمیم؟ گاهی لازمه فقط چیزی رو بفهمیم که طرف لازم داره. نه بیشتر. ولی ما معمولا توجه نمیکنیم. شاید طرف اون لحظه لازم داره که ما بفهمیم سکوتش بیشتر از نصیحتش کمک میکنه ولی ما نمیفهمیم. میگیم ببین میفهممت ولی و بعد از این ولی سعی میکنیم کمک کنیم. نصیحت میکنیم و گیر میدیم که طرف رو ببریم لای نسخه ای که فیت خودمونه و پدرش رو دربیاریم. خدایا پس ما کی میفهمیم؟
فهمیدن مدیر مدرسه دیشب بهم آرامش داد. خدایا! اون آدم خوبیه. لطفا تو هم بهش آرامش بده!
آرامش! دیروز1کسی سعی کرد کمکم کنه. که بفهمم آرامشم… من کمک لازم ندارم. نه این مدلیش رو. بحث نکردم. فقط سرم رو گرفتم بالا و گذشتم. نمیخوام اذیتش کنم. عزیزتر از اونه که دلم بخواد سر به سرش بذارم. ولی این روزها خودم در وضعیتی هستم که ابدا حس ندارم صبوری کنم کسی سر به سرم بذاره. من کمک نمیخوام. آرامش هم نمیخوام. از هیچ کسی. از هیچ کسی! هیچ کسی!
مادرم از روش آشنای بمبباران تبلیغاتی مادرانه اش استفاده میکنه. بدک نیست میخندم. جفتمون میخندیم. ولی مادرم نگرانه. و یواشکی عصبانی. خب اون مادره عجیب نیست که عصبانی باشه. من بچهشم. بچه ای که اون نمیخواد هیچ عاملی اذیتش کنه. از این بیرون که تماشا میکنم خشمش شاید… به نظرم منطق میگه این خشم باید از خود من باشه نه از عوامل دیگه. بله منطق میگه ولی اون مادره. مادر من. اون مادر عوامل دیگه نیست مادر منه. آخ خدایا طفلک مادرم! مادرم! عزیز من! میشه منو ببخشی؟ بچگیم اذیتت کردم. نوجوونیم. جوونیم. و حتی حالا که هرچی زورم میرسه سعی میکنم که اذیتت نکنم. حالا هم اذیتت میکنم. نمیخوام مادرم اذیت بشه. نمیخوام نگرانم باشه. ولی آخه از دست من چی برمیاد؟ اون چیزهایی رو میبینه که من سعی میکنم کسی نبینه. اون مادرمه. تمام قصه رو تمام این قصه مسخره کزایی عوضی رو میدونه هرچند جفتمون به شدت از حرف زدن در موردش، خب پرهیز نمیکنیم ولی صاف ازش نمیگیم. طفلک مادرم! آخ مادرم! حقت بچه ای بهتر از من بود. کاش داشتی! کسی که اینهمه احمق نباشه. خدایا آخه واسه چی؟
دیروز سرم رو گرفتم هوا و دست کمکی که داخل دستکش یک نصیحت خیرخواهانه به طرفم گرفته شده بود رو با سکوتی به انجماد این روزهای خودم رد کردم. به نظرم باز هم تکرارش میکنم. اگر باز هم از این دستها در کار باشه. من کمک لازم ندارم. نصیحت هم لازم ندارم. یادآوری هم لازم ندارم. دیگه هیچ چی لازم ندارم. از هیچ کسی. از هیچ کسی! هیچ کسی!
خدایا چقدر همه جام… نمیخوام توی تخت بمونم. نمیخوام هم بلند شم. واقعا جسمم درگیره. هفته تاریک دیوونه! این چه طرز شروع شدنه؟ خب درصدیش هم تقصیر خودم شد. ماه مزخرفی رو واسه خودم ساختم. از بس بوقم. خدایا از بس من بوقم! آخه چطور تونستم اینهمه… بسه دیگه اینها رو این شبها بالای بینهایت بار به خودم گفتم. من اشتباه زیاد کردم. این هم یکیش. بذار حس مزخرفش بمونه داخل اون قاب کزاییش. باید درستش کنم. ولی آیا واقعا این مدلی هاش درست میشن؟ من که دیگه13ساله نیستم. نمیفهمم آخه چطور اینهمه خریت شدنیه؟ بسه. از مجازات خودم به جایی نمیرسم. گفتن این چیزها فقط بیشتر حالم رو میگیره. نمیدونم کی درست میشه ولی من باید بلند شم. دوباره. مثل همیشه. ولی، بدون کمک از اون جنسهای مقدس جوانمردانه. خیلی ممنون من نمیخوام. اون مهمات بمونه واسه خیلیهای دیگه که لازمش دارن. من ندارم. دیگه بسه.
متنهای4شنبه بلندن. شاید آسون باشن ولی بلندن. حالا که امروز سر کار نیستم باید بخونمشون. باید از این تخت بیام بیرون. واقعا باید بلند شم. و قهوه. اوه خدایا نه قهوه نه وگرنه امشب از سردرد روانی میشم. هی! من قهوه میخوام. الان با این اوضاع چی رو بزنم جاش؟ مسخره بازی بسه. قهوه در این وضعیت میتونه سردردهای وحشتناکی بهم بده که من اصلا خوشم نمیاد. شاید چایی کمک کنه. شاید هم آب جوش و عسل. شاید هم… در هر حال پیش از هر چیز من باید خودم رو از تخت جدا کنم. خدایا شبیه شکنجه می مونه من واقعا به طرز ناجوری حس کوفتگی و سنگینی و یک مدل چندشی درد دارم.
ساعت داره8میشه. چه هوا کار دارم. درس. پست. کلی نوشتنی روی دستم مونده. کوکو4رو هم باید شروع کنم. کوکو خدا بگم چیکارت کنه نمیشه خودت خودت رو بنویسی من واقعا حسم درد میکنه. گندت بزنن!
بذار کمی تفریح کنم. ولی این واقعا مثبت نیست. باید مضراتش رو داخل نت پیدا کنم. ولی برای چی پیدا کنم؟ مگه خودم نمیدونم؟ درضمن الان اول صبحه. این مدل کثیفکاری ها سر صبح اصلا قشنگ نیست. خب هیچ زمانی قشنگ نیست. واقعا نباید. به جهنم که نباید. حس نصیحت شنیدن نیست. حتی از خودم.
12دقیقه مونده به8صبح. دیگه واقعا دیر میشه. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «مرخصی.»

  1. وحید می‌گوید:

    ولی تا جایی که من می دونم تو همش توی مرخصی به سر می بری ها
    یعنی اگه یه روزی تو کار کردی یه جایزه خوب پیش من داری

  2. ابراهیم می‌گوید:

    بازم مدارس باز شدن فیلمای این برا نرفتن شروع شد
    خوبه جار میزد چرااا مدارس بستست خدایا من آموزش حضوری اینا میخوام و این مدل چیزا
    خب این از تخریب
    و اما
    بشدت موافقم گاهی گفتن میفهممت خالی بی هیچ توضیح و تشریح و اما و گویا و چرا بشدت آرامش بخشه حتی اگه طرف نفهمیده باشه و فقط بگه فهمیدم که چیزی گفته باشه
    این اگه هم نفهمیده باشه فوقش اینه که حرف و این چیزایی که دلت نمیخواد بگی و بشنوی هم خبری نیست و این عالیه واقعا

    • پریسا می‌گوید:

      به خدا دشمن عزیز فیلم نمیام واقعا بدجوری بیمار بودم. من آموزش حضوری و موارد جانبیش رو واسه بچه ها میخواستم نه واسه خودم. مدرسه ها هم، ببین همین الان هم اگر بهم بگن مدرسه ها تعطیل میشه به خاطر یک بیماری وحشی شبیه کرونا من به شدت میگم دلم این مدل تعطیلی نمیخواد. فرقی نمیکنه چقدر بهم فشار بیاد واقعا از ته دل میگم اصلا دلم نمیخواد به این قیمت مدرسه ها بسته باشن. ولی تعطیلی بی خطر و بی مرض رو آخ که چه میخوام یعنی میخوامها! باهات به شدت موافقم دشمن عزیز. گاهی فقط کافیه طرف بفهمه. حتی اگر مقدار این فهمیدن اون اندازه باشه که درک کنه نباید کلمات اضافی اعصابخوردکن تحویلم بده. امیدوارم برای اطرافیانم کسی باشم که میفهمه. واقعا امیدوارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *